تبلیغات
صفای کویر

صفای کویر


گرایش شاه و تمام مردم كشورش به آیین مسیح علیه السلام  

به راستى چنین است ، در هر موضوعى حتى در تبلیغات دینى نیز باید كاملا مقتضیات و مقامات اشخاص رعایت گردد، اى بسا تبلیغاتى كه در موردى ، بسیار مؤ ثر واقع شده و از آن نیكوترین نتیجه گرفته مى شود ولى همان تبلیغات در مورد دیگر نه تنها مؤ ثر نیست ، بلكه منجر به عكس ‍ مطلوب مى گردد. این است كه باید در تبلیغات ، مقامات اشخاص و اختلاف موارد و مقتضیات به طور كامل رعایت شود و مبلغ با رموز و نحوه وعظ و نصیحت آشنایى به سزایى داشته باشد.
بر همین اساس ، پیامبران و فرستادگان خداوند در تلاش تبلیغاتى خود راههاى گوناگونى را به پیش مى كشیدند و از تبلیغات خود نتیجه سودمندى گرفته و پیشرفتهاى چشم گیرى مى كردند. حتى گاهى در مراحل نخستین ، خود را هماهنگ با مردم منحرف مى كردند آنگاه با روش جالب و حكیمانه اى ضربات تبلیغاتى خود را بر آن مرام و عقیده وارد مى آوردند و پیشبرد قابل توجهى عاید آنان مى شد. در این رابطه نظر شما را به ماجراى عجیب زیر جلب مى كنم :
دو نفر از ناحیه حضرت عیسى علیه السلام ماءمور تبلیغات در یكى از شهرهاى روم به نام (انطاكیه ) شدند، ولى آن دو ماءمور به راه صحیح تبلیغى آشنا نبودند، طولى نكشید نه تنها احدى به آنها گرایش پیدا نكرد بلكه مردم از آنان دورى كردند و به دستور پادشاه روم ، آنها را دستگیر كرده در بتكده اى زندانى نمودند.
حضرت عیسى علیه السلام از نتیجه نگرفتن تبلیغى آن دو نفر و زندانى شدن آنها با خبر شد، وصى از خاص خود (شمعون الصفا) را كه مبلغى پخته و آشنا بود براى نجات آن دو نفر و دعوت مردم انطاكیه به راه سعادت و اجتناب از بت پرستى ، به شهر انطاكیه اعزام كرد.
او با كمال متانت و روشن بینى با روش جالبى وارد شهر شد، و در آغاز چنین اعلام كرد:
من در این شهر غریب هستم ، تصمیم گرفته ام خداى شاه را پرستش كنم در این صورت من با روش شاه موافقم ، و با او هم مرام هستم .
همین گفتار موجب شد كه او را نزد شاه راه دادند.
شاه ، فوق العاده او را تحسین كرد و از روش او خرسند شد و دستور داد كه او را به احترام خاصى در بتكده گردش دهند.
شمعون به عنوان دیدار و گردش در عبادتگاه عمومى اهل شهر، وارد بتكده شد، هنگام گردش ، آن دو نفر زندانى او را دیدند، خواستند اظهار ارادت و رفاقت كنند، او با اشاره به آنها خاطر نشان كرد كه هیچگونه تظاهر به دوستى و رفافت با من نكنید.
شمعون حدود یك سال به بتكده آمد و شد مى كرد و در ظاهر از بتها پرستش مى نمود، و در ضمن این مدت ، شالوده دوستى و رفاقت خود را با شاه ، پى ریزى كرد، بر اثر دوراندیشى و روش خاص و جالب خود؛ مقام والا و احترام شایانى نزد پادشاه كسب كرد.
مدتها گذشت ، روزى در جلسه خصوصى به پادشاه روم چنین گفت : (من در این مدت كه به بتكده آمد و شد داشتم ، دو نفر زندانى را مشاهده كردم ، اینك با كسب اجازه مى خواهم بپرسم كه علت زندانى شدن آنان چیست ؟.)
پادشاه : (این دو نفر، سفره فتنه را در این شهر پهن كرده بودند و ادعا مى كردند كه خدایى جز این بتها كه آفریدگار جهانیان مى باشد هست ، از این رو براى رفع این اخلالگریها دستور حبس آنها را دادم .)
شمعون : (آنها چگونه ادعاى وجود خداى غیر از بتها مى كردند؟ دلیل آنها چه بود؟ اگر صلاح مى دانید. دستور احضار آنها را بفرمایید، خیلى مایلم به مذاكرات آنها گوش دهم ، خیلى متشكرم .)
پادشاه : (بسیار خوب ! براى اینكه شما هم از روش آنها با خبر گردید. فرمان احضار آنها را مى دهم .)
به این ترتیب با اجازه و فرمان شاه ، آن دو نفر را به مجلس حاضر كردند.
شمعون در حضور پادشاه با آنها بحث و گفتگو را از اینجا شروع كرد: (عجبا! مگر در جهان غیر از خدایانى كه در بتكده هستند، خداى دیگرى وجود دارد؟)
زندانیان : (آرى ما معتقد به خداى آسمان و زمین هستیم . خدایى كه در فصل بهار، صحراها را سبز و خرم مى نماید و در فصل پاییز، این خرمى و شادابى را از آنها مى گیرد، خداى كه خورشید جهانتاب و ستارگان چشمك زن را آفریده است .)
مردم دل آگاه و دانشمند هیچ ادعایى را بى دلیل نمى پذیرد، و هرگز بدون رهبرى استدلال زیر بار ادعا نمى روند، از این رو شمعون از آنها دلیل خواست و چنین اظهار داشت :
این گفتار پى درپى را كنار بگذارید، ادعاى بى دلیل چون كلوخ به سنگ زدن است آیا شما در ادعاى خود دلیلى دارید؟!
زندانیان : (آرى اگر ما از خداى خود بخواهیم كور مادرزاد را بینا مى كند و شخص زمینگیر را لباس تندرستى مى پوشاند.)
شمعون به پادشاه گفت : دستور دهید كورى را حاضر كنند، به دستور شاه كور مادرزادى را به مجلس آوردند، آنگاه شمعون به آن دو نفر گفت :
اگر شما در ادعاى خود راست مى گویید از خداى خود بخواهید تا این كور، بینا شود.
آن دو نفر بى درنگ به سجده افتادند و از خداى خود بینایى كور را خواستند (خود شمعون در دل آمین مى گفت ) هنوز دعا پایان نیافته بود كه چشمان آن كور باز شد و خداوند دو چشم بینا به او عنایت فرمود.
شمعون : عجیب نیست اگر شما این كار بزرگ را كردید، خدایان ما هم كور مادر زاد را شفا مى دهند (شاه آهسته به شمعون گفت : خدایان ما هیچ نفع و ضررى نمى توانند به كسى برسانند، هرگز قادر به شفاى كور نیستند) به دستور شمعون كورى را حاضر كردند، دعا كرد، كور شفا یافت ، آنگاه به آن دو نفر رو كرد و گفت : (حجة بحجة ) (دلیل به دلیل ) خداى شما یك نفر كور را شفا داد، خدایان ما هم چنین كردند.
زندانیان : خداى ما زمین گیر را شفا مى دهد!
زمینگیرى را حاضر كردند، به دعاى آن دو نفر شفا یافت ، به دستور شمعون زمینگیر دیگرى حاضر كردند دعا كرد، شفا یافت .
زندانیان : ما به خواست خدا مرده را زنده مى كنیم .
شمعون : (اگر شما واقعا مرده را زنده كنید و شاه اجازه دهد من به خداى شما ایمان مى آورم .)
بى درنگ شاه گفت اگر آنها مرده را زنده كنند من هم به خداى آنها معتقد مى شوم .
اتفاقا هفت روز از مرگ فرزند جوان شاه مى گذشت . شمعون گفت زنده كردن مرده از عهده ما و خدایان ما خارج است ، اگر خداى شما قادر به زنده كردن پسر شاه باشد، من و شاه و معتقد به خداى شما مى شویم .
آن دو نفر مهیاى عبادت شدند، با توجهى خاص از خداى خود زنده شدن جوان را خواستند، به سجده افتادند، (خود شمعون نیز از صمیم قلب از خداوند طلب یارى مى كرد) پس از چند لحظه ، سر از سجده برداشتند و گفت : كسى را به قبرستان بفرستید خبرى بیاورد، فرستادگان شاه به قبرستان رفتند، فرزند جوان او را دیدند كه تازه سر از خاك برداشته و از سر و صورتش خاك مى ریزد، او را نزد شاه آوردند، تا چشم شاه به فرزند دلبندش افتاد، او را در بر كشید آنگاه گفت : (فرزندم ! قصه خود را براى ما شرح بده .)
فرزند: پدر عزیزم ! وقتى كه مرگ سراغ من آمد به عذاب سخت گرفتار بودم تا اینكه امروز دو نفر را دیدم كه به سجده افتادند و از خدا، زنده شدن مرا مى خواهند، خداوند مرا به دعاى آن دو نفر زنده كرد.
شاه : اگر آن دو نفر را ببینى ، مى شناسى !
فرزند: آرى كاملا آنها را مى شناسم .
به دستور شاه بنا شد تمام مردم به صحرا روند و در جلو جوان زنده شده عبور كنند، تا ببینند، پسر شاه آن دو نفر را در میان جمعیت پیدا مى كند یا نه ؟
تمام مردم در كنار شاهزاده عبور كردند، همین كه آن دو نفر از مقابل او رد شدند، او با اشاره خبر داد كه آن دو نفر اینها بودند!
شاه هماندم با صمیم قلب به خداى آن دو نفر كه خداى واقعى جهان خلقت است ، ایمان آورد، شمعون و تمام اهل كشور و شاه نیز از او پیروى كردند و به خداى جهانیان ایمان آوردند.
به این ترتیب شمعون ، نماینده زیرك حضرت عیسى علیه السلام با به كار بردن روش حكیمانه خود، شاه و همه مردم كشورش را به آیین عیسى گرایش داد.(6)




برچسب ها: عبرت انگیز،
[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :