تبلیغات
صفای کویر

صفای کویر

رسوایى منافق كوردل  

آنان غرق در اسلحه شده بودند و كاملا آمادگى خود را براى جنگ با مسلمانان اعلام داشتند، غرور و خودكامگى سراسر وجود فرزندان (مصطلق ) را گرفته بود و با نعره هاى تند و خشن بر ضد حكومت اسلامى شعار مى دادند.
مسلمانان جنگاور و رشید به فرماندهى پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله به عزم سركوبى این دودمان مغرور تا كنار نهر آبى كه از آن (فرزندان مصطلق ) بود رفته و در همان مكان ، آتش جنگ در گرفت ، ولى طولى نكشید كه این آتش ، گروه بسیارى از سپاه دشمن را به كام خود برد و پس ‍ از خاموشى ، شكست دشمن و پیروزى مسلمانان بر همه آشكار گشت .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله با سپاه اسلام با پیروزى كامل به سوى مدینه مراجعت كردند، در راه سر آبى رسیدند. (جهجاه ) نوكر (عمر) و محافظ مركب او از مهاجران (9) بود براى پیشدستى در گرفتن آب با (سنان ) كه از انصار(10) بود، برخورد خشن كردند.
همین برخورد باعث نزاع آن دو نفر شد، به طورى كه (جهجاه ) مهاجران را به حمایت از خود دعوت كرد و فریاد بر آورد: اى گروه مهاجران مرا كمك كنید!
از سوى دیگر، سنان (فریاد زد: اى گروه انصار به فریاد من برسید) شخصى از مهاجران بنام (جعال ) كه مردى فقیر بود به حمایت از (جهجاه ) برخاست و او را یارى كرد.
عبداللّه فرزند ابى كه از منافقان سرسخت از اهالى مدینه بود و در موارد حساس دشمنى خود را به اسلام ظاهر مى كرد، با خشونت و تندى به جعال گفت : (تو مرد بى شرم و متجاوزى هستى !) جعال نیز پاسخ او را به خشونت داد، عبداللّه ناراحت شد، و این گفتار جسورانه را به زبان آورد: (اینها عجب مردمى هستند، از راه دور آمده اند و در وطن ما بر ما چیره شده اند. آرى چنین مى گویند: اگر سگ خود را چاق كردى تو را مى خورد ولى آگاه باشید! وقتى كه به مدینه رفتیم ، آنكه عزیزتر است ذلیل را بیرون مى كند.)
سپس به دودمان خود رو كرد و گفت :
(تقصیر شما است كه این مردم را در وطن خود جاى داده و ثروت خود را به آنها حلال كردید، به خدا سوگند اگر زیادى طعام خود را به جعال و امثال او نمى دادید كار به اینجا نمى كشید كه امروز چنین بر شما سوار شوند. آنان را بیرون كنید تا به دیار خود برگردند و به دودمان و اربابهاى خود بپیوندند.)
قیافه حق به جانب (عبداللّه ) جلوه حق مآبانه او را در صف مسلمانان قرار داده بود ولى با این گفتارى كه از كاسه نفاق و بى ایمانى آب مى خورد، به طور نا خودآگاه او را از صف مسلمانان با ایمان بیرون كرد و دادگاه اسلامى او را به عنوان منافق و آشوبگر معرفى نموده و با سرعت تمام جلو او را گرفت اینك بقیه ماجرا را بخوانید.
سخنان جسارت آمیز (عبداللّه ) زید فرزند (ارقم ) را كه در آن هنگام جوانى نورس بود سخت ناراحت كرد، به عنوان دفاع از حریم اسلام عزیز، به عبداللّه رو كرد و گفت :
سوگند به خدا، ذلیل و خوار تو هستى ، محمد صلى اللّه علیه و آله عزیز خدا و محبوب همه مسلمانان است ، پس از این گفتار، هرگز ترا به دوستى نمى گیرم .
عبداللّه از گفتار آتشین غلام جوانى بسان (زید) در خشم فرو رفت و گفت : ساكت باش و این طور با من سخن مگو!
زید به خاطر حفظ حوزه اسلام و طرد ناپاكان منافقى چون عبداللّه ، صلاح دید كه سخنان وى را به رسول خدا صلى اللّه علیه و آله گزارش ‍ دهد، وظیفه شناسى و احساس مسؤ ولیّت ، او را پس از پایان جنگ به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله آورد، و با كمال صراحت به پیامبر صلى اللّه علیه و آله عرض كرد: (عبداللّه فرزند ابّى در راه در كنار آبى چنین و چنان گفت و شما را ذلیل و خود را عزیز معرفى كرد.
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله كه با سپاهیان به سوى مدینه رهسپار مى شدند، عبداللّه را به حضور پذیرفت و با گفتار صریح و جدى به او فرمود:
به من خبر داده اند كه حرفهاى بى اساس و نادرستى زده اى ! این كجرویها و گفتار بى پایه چیست ؟!
عبداللّه قیافه حق به جانب به پیامبر رو كرد و گفت :
سوگند به آن كسى كه قرآن را بر تو نازل كرد، من چنین سخنانى نگفتم و زید به دروغ این گزارشها را داده است .(11)
اطرافیان عبداللّه از وى دفاع كردند و به تهمت او سرپوش گذاشته و گفتند: رسول خدا هرگز حرف سرور و بزرگ ما(عبداللّه ) را به خاطر گفته یك غلام جوانى رد نمى كند! شاید (زید) این طور خیال كرده ، بلكه سخن او پندارى بیش نیست .
عبداللّه در ظاهر معذور و بى گناه معرفى شد ولى به همین مناسبت (زید) دروغگو و تهمت زننده قلمداد گشت و انصار از هر سوى او را سرزنش مى كردند، هنگامى كه زید به مدینه آمد، بسیار دماغ سوخته و گرفته و پژمرده به نظر مى رسید، به طورى كه به خانه خود رفت و در را به روى خود بست و در انتظار رفع این تهمت و قیحانه به سر برد.
فرزند عبداللّه كه جوانى نیرومند و غیور بود، با شنیدن این سر و صداها و گفتار نفاق آمیز پدر، به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله شرفیاب شد و چنین به عرض رساند:
اى رسول خدا: شنیده ام مى خواهى دستور قتل پدرم را صادر كنى اگر ناگزیر از این دستور هستى به خود من اجازه بده تا او را بكشم و سرش را براى تو بیاورم . زیرا خزرجیان مى دانند من نسبت به پدر و مادر خیلى خوش رفتار هستم ، از آن مى ترسم كه اگر دیگرى او را بكشد نتوانم قاتل پدرم را بنگرم ، در نتیجه ممكن است مؤمنى را عوض كافرى به قتل رسانده و مستحق دوزخ گردم .
پیامبر در پاسخ فرمود:(نه هرگز چنین نكن ، تا وقتى كه پدرت با ما هست با او نیكو رفتار كن .)
با این كه رسول خدا این سفارش را به فرزند عبداللّه كرد، او جلو دروازه آمده وقتى كه پدرش را دید كه به سوى مدینه مى آید، جلو او را گرفت و گفت : تا پیامبر اجازه ندهد، نمى گذارم وارد مدینه شوى ، تا بدانى كه ذلیل تو هستى و پیامبر عزیز است .
عبداللّه براى رسول خدا پیام فرستاد و از وضع خود، آن حضرت را با خبر ساخت ، حضرت براى فرزند او پیام داد كه از پدرت جلوگیرى نكن ، او هم گفت : اینك كه پیامبر صلى اللّه علیه و آله امر فرموده وارد شو! زید كه به خاطر حفظ حوزه اسلام و معرفى دشمنان آشوبگر خائن ، گفتار عبداللّه را به پیامبر صلى اللّه علیه و آله رسانده بود، اینك خانه نشین گشته و او را به عنوان (دروغگو) لقب داده اند، شرم و خجلت او را افسرده كرده و گاه و بیگاه به خدا عرض مى كند: (من از پیامبرت دفاع كردم تو هم از من دفاع كن !)
خداود به زید لطف فرمود، پس از چند روزى سوره مباركه (منافقون ) در تكذیب عبداللّه و تصدیق زید از طرف خداوند نازل شد و به این ترتیب (زید) راستگو و بى تقصیر معرفى گردید.(12)
پیامبر صلى اللّه علیه و آله به خانه زید رفت و او را از خانه نشینى بیرون آورد و نزول آیات را خاطرنشان ساخت و فرمود:
اى زید! زبانت راست گفته و گوشت درست شنیده خدا تو را تصدیق كرده است .
نفاق و خیانت و رسوایى عبداللّه ظاهر شد، درست به عكس گفتارش ، وقتى كه به مدینه آمد با بیچارگى و ذلت ، چند صباحى زندگى كرد، ولى دیرى نپائید كه با كفر و نفاق از این جهان رخت بر بست و مارك ذلت خود را در صفحات تاریخ نصب نمود.(13) و براى همیشه این درس را به جهانیان آموخت : كه به هیچ عنوانى گرچه زیر ماسك ظاهرى آراسته و قیافه حق به جانب باشد نمى توان با حق جنگید، این طبیعت و سرنوشت است كه مردم تباهكار و كج رو را در همان راه تباهى و كج ، به سرانجامى ذلت بار مى كشاند، و این انتقام را خداى طبیعت در دل طبیعت خود قرار داده است .




برچسب ها: عبرت انگیز،
[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 02:03 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :