تبلیغات
صفای کویر

صفای کویر

قهرمانى كه تاریخ آفرید 

(...به خدا سوگند اگر بدنم را با شمشیرها پاره پاره كنید دهانم را به سختى كه موجب خشم پروردگار و خشنودى شما گردد نمى گشایم ...)
(حجر بن عدى شیعه على علیه السلام )
اى چشمها! این دیده ها! شما را به آن كسى كه به شما بینایى بخشید سوگند، باز هم سوگند، پرده هاى قرون را كنار بزنید و ابرهاى تیره غفلت را بشكافید، و غبارهایى را كه شما را در پشت تاریك خود متوقف ساخته به عقب برانید و بالاخره اوراق تاریخ را برگردانید، تا به تماشاى چهره نورانى و سیماى انسانى كه مرد ایمان و صبر و پایمردى بود بپردازید، مردى كه جان خود را نثار تقویت حق كرده بود و هیچگاه مرعوب زرق و برق باطل نشد.
او (حجربن عدى ) بود كه اینكه به اختصار فرازهایى از زندگى درخشان او را مى نگرید:
او با برادرش (هانى ) در مدینه به حضور پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله شرفیاب شده و به آیین اسلام گرویدند.
(17)
با این كه او در آن موقع نوجوان بود، ولى به خاطر روح پاك و نیرومندش ، پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله در برخى از جنگها او را پرچمدار خود كرد.(18)
پیامبر صلى اللّه علیه و آله با او آنچنان نزدیك بود كه حتى بعضى از اسرار را با او در میان مى گذاشت ، چنانكه (حجر) در روز شهادتش ‍ گفت :
حبیب و دوستم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله چگونگى شهادت مرا در این روز، به من خبر داد.
(19)
پس از رحلت پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله (حجر) همواره از مدافعان نیرومند اسلام ، و از سرداران بزرگ در جنگهاى اسلامى به شمار مى آمد، در جنگ بزرگ قادسیه یكه تاز میدان بود و با دشمنان مى جنگید، و سپس كوفه را براى سكونت انتخاب كرد، و در آنجا به عنوان رئیس ‍ خاندان (كندى ) و از رجال و شخصیتهاى ممتاز و برازنده اسلامى شناخته مى شد.
او از افرادى است كه تبعیضها و بى عدالتیهاى عثمان را، براى عثمان برمى شمرد و او را به استعفا از خلافت فرا مى خواند، و با صراحت با روش عثمان مخالفت مى كرد.
(20)
هنگامى كه على علیه السلام مهار خلافت را به دست گرفت ، حجر كه به آرزوى دیرینه رسیده بود، به زودى در شمار یاران و مدافعان درجه اول علیه السلام قرار گرفت ، و در حقیقت باید (حجر بن عدى ) را در چهره این عصر و در این موقعیت ، همواره با دشمنان على علیه السلام مى جنگید، در همه جنگهاى على علیه السلام با دشمن ، در ركاب على علیه السلام بود.
در جنگ (جمل ) در پیشاپیش سپاه على علیه السلام فریاد مى كشید:
ایها الناس ! اجیبوا امیرالمؤمنین و ایفروا خفافا و ثقالا، مروا و انا اولكم ؛ اى مردم ! دعوت امیرمؤمنان على علیه السلام را لبیك بگویید، و براى جنگ ، سبكبار و مجهز بیرون روید، حركت كنید، من در پیشاپیش شما هستم .
(21)
در نبرد (صفین ) حضرت على علیه السلام سپاه خود را داراى هفت جبهه كرده بود، حجر بن عدى را امیر و فرمانده جبهه خاندان (كنده ) و (حضر موت ) و (قضاعه ) قرار داده بود.(22)
در همین جنگ بود كه در روز هفتم ماه صفر به سال 37 هجرى كه درگیرى جنگ در اوج شدت بود، حجر بمیدان آمد، و در برابرش پسر عمویش ‍ حجر بن زید كندى كه در سپاه معاویه بود قرار گرفت ، و در اینجا بود كه حجر بن عدى با لقب (حجرالخیر) و حجر بن یزید با لقب (حجر الشر)، خوانده شدند.(23)
آرى حجر شایسته آن بود كه على علیه السلام و پیروانش ، او را حجر (پاك ) و (نیك ) بخوانند.
در جنگ (نهروان ) حجر و جنگاور یكه تاز میدان بود، او طبق انتخاب پیشوایش على علیه السلام فرمانده جبهه راست سپاه بود و در این جنگ فداكاریهاى چشمگیرى كرد و تا پایان جنگ با جانبازى در راه حكومت عدل پرور على علیه السلام ادامه داد.
(24)
حجر همواره همراه على علیه السلام بود، تا آن روزى كه آخرین روز عمر على علیه السلام بود فرا رسید، حجر كه در بالین على علیه السلام به سر مى برد و چهره پریده و پیشانى شكافته سرورش را مى دید، در میان التهاب این غم مى سوخت ، چند شعر كه از سوز و انقلاب درونش ‍ حكایت مى كرد، خواند، در این موقع على علیه السلام به او رو كرده فرمود:
اى حجر! در آن موقعى كه تو را به بیزارى از من دعوت مى كنند چگونه خواهى بود؟
حجر در حالى كه قطرات اشك به گونه هایش مى ریخت ، با زبانى پر اخلاص كه از قلبى پر شور برمى خاست ، گفت : اگر تنم را با شمشیر قطعه قطعه كنند، و یا مرا در میان شعله هاى آتش بیفكنند، از دوستى تو دست نمى كشم ، با كمال استقامت ، پایمردى كرده و از تو بیزارى نمى جویم .
على علیه السلام به او فرمود: خداوند تو را در راه آیینش ، استوار و موفق بدارد و پاداش نیكى از سوى خاندان پیامبر صلى اللّه علیه و آله به تو عنایت فرماید.
(25)
هنگامى كه حضرت على علیه السلام شهید شد، معاویه كه هر لحظه آرزوى آن را داشت ، بدون مزاحم بر سراسر عراق حكومت كند، مغبرة بن شیعه نامرد خونخوار و جنایت پیشه را به عنوان حاكم كوفه به كوفه فرستاد.
شگفتا! به جاى نداى روحبخش على علیه السلام صداى خشن و پلید (مغیره ) در فضاى مسجد كوفه به گوش مى رسد، او همانند رییسش ‍ معاویه از هیچ چیز باك ندارد، در میان سخنرانیهاى خود، كار را به اینجا رسانیده كه از عثمان تمجید، ولى به على علیه السلام دادگر روزگار و پدر یتیمان ناسزا مى گوید...
(حجر) نمى تواند سكوت كند، هر لحظه كه مغیره لب به بدگویى على علیه السلام مى گشود، حجر با صداى رسا بى آنكه بهراسد، فریاد مى زند:
اى مغیره . از خدا بترس ! او را كه مدح و ستایش مى كنى سزاوار ملامت است ، او را كه سرزنش مى كنى ، شایسته مدح و ستایش است ! هان اى مغیره ! زبانت را حفظ كن و از خدا بترس !
اى مغیره ! قرآن مى گوید: یا ایها الذین آمنوا كونوا قوامین بالقسط شهداء اللّه و لو انفسكم ؛ اى كسانى كه كه ایمان آورده اید، در راه عدالت و درستى ، استوار باشید، براى خدا گواهى دهید، گرچه آن گواهى به ضرر شما باشد.
(26)
مغیره ، حجر را با سخنان خشن ، تهدید مى كرد و او را از خشم حكومت مى ترساند، و گاهى از در نصیحت وارد مى شد، و مى گفت : این حجر! من خیر خواه تو هستم ، از معاویه بترس ، او اگر بخواهد با شدیدترین مجازات ، تو را به قتل مى رساند.
ولى تهدیدهاى مغیره گویا همچون بادى بود كه بر شعله هاى آتش ‍ مى وزید، حجر بیشتر گداخته مى شد و فریاد مى زد اى مغیره ! بهتر است به جاى بدگویى از على علیه السلام به عدالت رفتار كنى و حقوق مسلمانان را حیف و میل نمایى ...
به این ترتیب حجر در ملاء عام ، مغیره دیو سیرت را محكوم مى كرد و با سخنان آتشین خود، نمى گذاشت تا مغیره ، از امیر مؤمنان بدگویى كند، با اینكه سرانجام این اعتراضها را مى دید و شعاع سفارش سرورش على را در مورد شهادتش ، مى نگریست .
(27)
عمر مغیره سپرى شد، به جاى او زیاد بن آبیه حاكم كوفه گردید، او نیز طبق سفارش معاویه ، ظلم و طغیان و ناسزاگویى به على علیه السلام را از حد گذراند، و حتى (حجر) را به حضور طلبید و به عنوان اندرز، به او گفت : (اى حجر! از عواقب وخیم این كار بترس ! و از آشوبگرى بپرهیز...)
ولى حجر، فردى نبود كه با این سخنان از پاى درآید و با زیاد سازش ‍ كند.
(زیاد) مدتى به بصره ، رفت ، (عمرو بن حریث ) را به نمایندگى در كوفه گذاشت ، وى نیز به نمایندگى از زیاد، در خطبه هاى خود، معاویه و خاندان او را تمجید و تحسین مى كرد، و از على و خاندان على علیه السلام كه مظهر حق و عدالت بودند بدگویى مى نمود، حجر در برابر او نیز آرام نمى گرفت و با لحنى تند، جواب او را مى داد.
حجر با تبلیغات خود، عده اى از مسلمانان را به عنوان دفاع از حریم مقدس اسلام و پاسدار اسلام على علیه السلام به دور خود جمع كرده بود، عمرو بن حریث براى زیاد نوشت كه هر چه زودتر از بصره به كوفه بیا كه من تاب و مقاومت در برابر یاران على علیه السلام را ندارم .
زیاد پس از گزارش با عجله به كوفه آمد، و با كمال بى پروایى و پلیدى ، روزها به منبر مى رفت و از على و طرفداران على بدگویى مى كرد تا روزى آنقدر در این مسیر سخن گفت كه وقت نماز گذشت .
(حجر) فریاد زد: (موقع نماز است ).
زیاد گوش نكرد و ادامه سخن داد، براى دومین بار حجر فریاد زد: موقع نماز است ، كم كم عده اى از یاران حجر با او همصدا شدند و همصدا فریاد زدند: وقت نماز است وقت نماز است ... در نتیجه ، به این وسیله سخن زیاد را قطع كردند، و زیاد ناگریز از منبر به پایین آمد.
به همین ترتیب ، حجر سخنان خود را در فرصتهاى مختلف به زیاد مى رسانید و از حریم مقدس سرورش على علیه السلام دفاع مى كرد، حتى در ضمن گفتگوى مفصلى با زیاد، با اینكه تحت شكنجه او به سر مى برد فریاد مى زد:
به خدا سوگند اگر بدنم را با تیغ ‌ها پاره پاره كنید، دهانم را به سخنى كه موجب خشم پروردگارم و خشنودى شما گردد نمى گشایم ...
سرانجام به دستور زیاد، حجر را به زندان كشیدند و سپس یاران او را یكى پس از دیگرى دستگیر كرده به او ملحق ساختند.
زیاد پس از پرونده سازى ، حجر را با یازده نفر از یارانش و سپس دو نفر دیگر را به شام نزد معاویه فرستاد، وقتى كه آنان به مرج عذراء
(28) رسیدند، آنان را همانجا تحت نظر نگه داشتند، نماینده زیاد به شام نزد معاویه رفت و نامه زیاد را با پرونده ها كه براى ظاهر سازى به امضاى دروغین شریح قاضى رسیده بود، ارائه كرد.(29)
سه نفر به دستور معاویه ، به (مرج عذراء) براى كشتن حجر و یارانش ‍ رهسپار شدند، قابل توجه اینكه این سه نفر ماءمور، وقتى كه به مرج عذراء رسیدند طبق دستور معاویه هشت قبر با هشت كفن حاضر كردند (30) بلكه حجر و یارانش با دیدن قبر و كفن ، مرگ را به چشم خود ببینند و از مرام خود برگردند ولى آنها هرگز اهل تسلیم نشدند.
یاران حجر را یكى پس از دیگرى كشتند، وقتى كه متوجه حجر شدند، حجر درخواست كرد كه مهلت دهند دو ركعت نماز بخواند، مهلت دادند وضو گرفت و نماز خواند و بعد از نماز گفت :
به خدا سوگند تا امروز نمازى به این تندى نخونده ام ، از این جهت نماز را تند خواندم كه شما تصور نكنید من از ترس مرگ نمازم را طول مى دهم .
سپس با حالى پرشور دست به دعا برداشت و عرض كرد: خداوندا! تو را بر ضد مردم كوفه به كمك مى طلبم ، آنها بر ضد ما گواهى دادند و اهل شام را به قتل مى رسانند، سپس گفت : (گرچه مرا مى كشید ولى بدانید من نخستین سوار از مسلمانان بودم كه در بیابانهاى این سرزمین خدا را ستایش كردم و سگهاى مشركان در آنجا به طرفش عوعو مى كردند.
(31)
جلادان ، دیگر مهلتش ندادند، او در حالى كه مى گفت : (آهن را از پا نگشایید، خون بدنم را نشویید تا در دادگاه معاویه را با چنین وضع ملاقات كنم ) به سویش یورش بردند.
و بدن شلاق خورده و ضعیفش را بخونش رنگین ساختند.
اى چشمها اى دیده ها بار دیگر شما را به آن خدایى كه بینایى و درك به شما داد، پرده هاى ضخیم قرون و اعصار را به كنار بزنید تا چهره زیباى حجر، یار وفادار على علیه السلام را بنگرید، و بینش و انگیزش شهادت او را در صفحات تاریخ بخوانید... بخوانید و دریابید.
درود بر تو اى راد مرد و قهرمان بزرگ كه سالار شهیدان امام حسین علیه السلام با یاد تو و جانبازیهاى تو افتاد و ضمن نامه اى به معاویه نوشت :
اى معاویه ! آیا تو قاتل (حجر بن عدى ) و آنان كه اهل عبادت و نماز بودند و با ستم و بى عدالتى تو مبارزه مى كردند و از بدعتها جلوگیرى مى نمودند، نیستى ؟! تو قاتل آن افرادى هستى كه در راه خدا از سرزنش ‍ هیچ ملامت كننده اى نهراسیدند.
(32)




برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 06:27 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :