تبلیغات
صفای کویر

صفای کویر

نتیجه كمك رسانى به تهیدستان  

عصر پیامبر صلى اللّه علیه وآله بود. آن حضرت در مدینه به سر مى برد. روزى ، مرد یهودى كینه توز و گستاخى به محضر آن حضرت آمد و به تمسخر گفت (السّام علیك ) (مرگ بر تو).
پیامبر مهربان صلى اللّه علیه وآله در پاسخ وى تنها به این جمله اكتفا كرد: (بر تو باد).
یاران پیامبر صلى اللّه علیه وآله از گستاخى یهودى سخت ناراحت شدند، و به پیامبر عرض كردند: او به جاى سلام به شما جسارت كرد و گفت : مرگ بر شما. بنابراین ، اجازه بدهید تنبیه اش كنیم .
پیامبر صلى اللّه علیه وآله فرمود: ( نه ، شما كارى نداشته باشید، ولى منتظر بمانید كه همین امروز مار سیاهى گردن آن یهودى بى ادب را از پشت میگزد، و همین موجب كشته شدن او خواهد شد، و در نتیجه او به كیفر خود مى رسد.)
آن یهودى كارگرى ساده بوده كه به بیابان مى رفت ، هیزم جمع مى كرد، آن را بسته بر پشتش مى نهاد، و براى فروش به شهر مى آورد. پیامبر صلى اللّه علیه وآله از آنجا عبور مى كرد، چشمش به آن یهودى افتاد كه هیزمش را بر كول گرفته بود. پیامبر صلى اللّه علیه وآله به او فرمود: (هیزم خود را بر زمین بگذار. او هیزمش را بر زمین نهاد. ناگاه حاضران دیدند كه مار سیاهى در داخل هیزم ، چوبى را در دهان گرفته است و آن را مى گزد.)
پیامبر صلى اللّه علیه وآله به یهودى فرمودند: (امروز چه كارى انجام داده اى ؟)
یهودى گفت : (هنگامى كه هیزم را جمع كردم و به طرف شهر آمدم ، در مسیر راه نیازمندى را دیدم . دو قرص نان همراهم بود، یكى را به آن نیازمند دادم .)
پیامبر صلى اللّه علیه وآله به او فرمود: (خداوند به خاطر همین كمك رسانى ، تو را از گزند این مار مصون داشت .) آنگاه فرمود:
(الصدقة تدفع میتة السوء) (كمك به نیازمند، مرگ بد را از انسان باز مى دارد)
(131).


شیعه امین  

او از شیعیان ، شاگردان و آشنایان امام صادق علیه السلام بود، ولى در كوفه مى زیست و به نام (سیابه ) خوانده مى شد. با اینكه به دنبال كار و كسب حلال مى رفت ، به دلایلى زندگى فقیرانه اى داشت و با همین حال از دنیا رفت .
وى پسرى به نام عبدالرحمن داشت كه مانند پدرش فقیر بود، و روزگار را با یكى زندگى ساده مى گذراند، روزى یكى از دوستان پدرش كه شخص ‍ ثروتمند و خیراندیش بود، به نزدش آمد و پس از عرض تسلیت ، احوال او را پرسید. وى دریافت كه عبدالرحمن تهیدست است ، و از پدرش ‍ ارثیه اى به او نرسیده است . با خود اندیشید كه با قرض دادن ، عبدالرحمن را به كار و تجارت تشویق كند و در نتیجه زندگى او سامان یابد. از این رو، خطاب به عبدالرحمن گفت : (من حاضرم هزار درهم به تو قرض بدهم تا كار و تجارت كنى ، و هرگاه بى نیاز شدى بدهكارى خود را بپردازى .) عبدالرحمن از آن مرد خیر اندیش تشكر كرد، و هزار درهم گرفت و با آن پول به تجارت پرداخت . از قضاى روزگار، روز به روز تجارتش رونق گرفت ، به طورى كه براى رفتن به حج استطاعت پیدا كرد. از آنجا كه وى مسلمانى متعهد و پایبند به احكام اسلام بود، تصمیم گرفت براى انجام مراسم به مكه رهسپار شود.
پس ، نزد مادرش آمد و گفت : (تصمیم دارم به حج بروم .)
از آنجا كه این مادر مسلمان از خانواده اى شیعه مذهب و به مسؤ ولیتهاى دینى آشنا بود، بى درنگ به پسرش گفت : (آیا پولى را كه از دوست پدر مرحومت قرض گرفته اى ، به او پرداخته اى ؟)
عبدالرحمن : نه هنوز نپرداخته ام .
مادر: هم اكنون برو، آن را بپرداز، كه از سفر حج مقدمتر است .
عبدالرحمن نزد دوست پدرش رفت ، بدهكارى او را به او پرداخت ، صمیمانه از او تشكر كرد، و سپس عازم مكه شد. وى پس از انجام دادن مراسم حج ، در مدینه به محضر امام صادق علیه السلام رسید.
امام صادق علیه السلام او را شناخت و به گرمى با او احوال پرسى كرد. امام علیه السلام حال پدرش سیابه را پرسید و فرمود: (حال پدرت چطور است ؟)
عبدالرحمن : پدرم از دنیا رفت .
امام صادق علیه السلام پس از اضهار تاءثر و طلب مغفرت براى پدر او، به عبدالرحمن فرمود: (آیا برایت مال به ارث گذاشت ؟ ) (كه مسطتیع شده اى و در مراسم حج شركت كرده اى !)
عبدالرحمن : نه ، چیزى به ارث نگذاشت .
امام صادق علیه السلام : پس با چه مالى به انجام حج توفیق یافتى .
عبدالرحمن : دوست پدرم هزار درهم به من قرض داد و با آن تجارت كردم . هنوز سخن عبدالرحمن تمام نشده بود، كه امام صادق علیه السلام فرمود: (آن هزار درهم قرضى را كه گرفته بودى ، آیا به صاحبش پرداخت كردى ؟)
عبدالرحمن : آن را به صاحبش دادم و بعد عازم مكه شدم .
امام صادق علیه السلام : (آفرین بر تو، آیا مى خواهى نصیحتى را از من بشنوى ؟)
عبدالرحمن : آرى فدایت شوم .
امام صادق علیه السلام : (به تو سفارش مى كنم كه حتما راستگو باش ، امانت مردم را به صاحبش برگردان ، و هیچگاه در این دو مورد سهل انگارى و مسامحه نكن .)
آنگاه امام صادق علیه السلام انگشتان دستش را به یكدیگر چسبانید و فرمود: (اگر راستگو باشى و امانت دار باشى ، این گونه در اموال مردم شریك خواهى بود.) (یعنى مردم به تو اعتماد مى كنند و هر وقت از آنان به قرض خواستى ، به تو خواهند داد و تو را از خودشان مى دانند، نه بیگانه .)
من به این نصیحت امام صادق علیه السلام عمل كردم و همواره مراقبت نمودم . خداوند چنان بر ثروت من بركت بخشید، كه هم اكنون سیصد هزار درهم زكات ثروتم شده است و آنرا پرداخته ام
(132).)
نتیجه اینكه : قرض دادن ، زندگى در حال سقوط انسانى را حفظ مى كند و به آن سامان مى بخشد.
درست كارى و امانت دارى موجب گسترش و تعمیق سنّت مقدس قرض ‍ دادن مى شود، و آن را رواج مى دهد.
انسان امانت دار شریك مال مردم است و باید بداند كه راستگویى و امانت دارى ، موجب بركت و افزایش رزق و روزى خواهد شد.
امام صادق به مساءله حفظ امانت و اداى دین اهمیت بسیار مى دادند، و به شاگردانش سفارش اكید مى كردند كه هیچگاه در مورد آن سهل انگارى نكنند.


خنثى سازى شدید توطئه گران  

پس از آنكه رژیم منحوس عراق در سالهاى 1350 به بعد، ایرانیان را با جنایات زیاد از عراق بیرون كرد، و نسبت به آنها هتاكى هاى بسیار نمودند، آقاى فلسفى خطیب مشهور در مسجد سید عزیز اللّه واقع در بازار تهران در برابر بیش از بیست هزار نفر، و جمعى از سفراى كشورها سخنرانى منطقى و داغى بر ضد رژیم عراق نمود و آن رژیم جنایتكار را محكوم كرد، و این سخنرانى با حذف قسمتهایى در رادیو ایران پخش ‍ شد.
دولت شاهنشاهى ایران از این فرصت سوء استفاده كرده و چون به نفع خود بود، خواست از آقاى فلسفى تمجید نموده و او را زیر چتر خود بیاورد، ولى به امام خمینى رحمة اللّه توهین نماید.
در همان ایام دو نفر از سناتورها یعنى جمشید اعلم ، و علامه وحیدى در مسجد سنا از آقاى فلسفى تمجید نمودند، با این عبارت كه جمشید اعلم گفت : (ما با این روحانیونى كه با ما در بیان فجایع عمال بعثى عراق همصدا شده اند افتخار مى كنیم ، ولى آن آقا منظور او آیة اللّه العظمى امام خمینى بود در عراق نشسته و هیچ نمى گوید...) سپس سناتور دیگر به نام علامه وحیدى گفت : (آن آقا اصلا ایرانى نیست .)
این ماجرا در روزنامه منعكس شد و اثر بسیار بدى گذاشت و در نتیجه مردم بسیار ناراحت شدند.
همین باعث شد كه آقاى فلسفى دنبال فرصت مى گشت تا پاسخ دندانشكن آن دو سناتور مزدور را در ملاء عام بدهد، در این میان آیة اللّه حاج میرزا عبداللّه چهل ستونى از اركان علماى تهران از دنیا رفت ، در مسجد جامع تهران براى او مجلس ترحیم گرفتند و آقاى فلسفى را به آن مجلس براى سخنرانى دعوت كردند، مجلس بسیار با شكوهى برگزار گردید، آقاى فلسفى به منبر رفت و پس از مطالبى یاوه هاى آن دو سناتور را با كمال قاطعیت رد كرد، و مجلس سنا را استیضاح نمود، و از آنها اظهار تنفر كرد، و حاضران نیز فراز به فراز، با گفتن سه بار (صحیح است ) سخنان آقاى فلسفى را تاءیید مى كردند.
كوتاه سخن آنكه : بیانات آقاى فلسفى ، سوء استفاده دولتمردان آن عصر را به طور كلى نابود كرد، و آنها را در یاوه سرائیهایشان محكوم نمود. یكى از آن فرازها این بود:
(ما اعلام مى كنیم كه جامعه مؤمنین ، روحانیون ، مردم مسلمان ، از نطق آلوده خلاف انصاف ، خلاف فضیلت ، آلوده به دروغ و آلوده به تهمت سناتور جمشید اعلم را در مجلس سنا، و تاءییدى كه سناتور دیگرى از او كرده ، از آن نطق و از این تاءیید، منزجر و متنفرند.)
مردم سه بار فریاد زدند: (صحیح است ، صحیح است ، صحیح است
(133)).
نوار این مجلس مهم تكثیر شد و دست به دست در همه جا پخش گردید و به نام نوار استیضاح شهرت یافت .
درود بر تو اى قهرمان سخن آقاى فلسفى آزاده پر صلابت و شجاع .
جالب اینكه وقتى كه آقاى فلسفى از آن منبر پایین آمد، نخستین كسى كه نزدیك منبر بود و آقاى فلسفى را در آغوش گرفت و به عنوان تاءیید و تمجید بوسید، مرحوم شهید مطهرى بود
(134).


دروغ صحیح ! 

یكى از علماى دربارى ، مرام شیخیه را ترویج مى كرد و به عنوان (شریف الواعظین ) مشهور شده بود، و در یكى از شهرهاى استان فارس به گمراه كردن مردم اشتغال داشت و پس از انقلاب از دنیا رفت .
عصر مرجعیت آیة اللّه العظمى بروجردى رحمة اللّه ، به آقاى بروجردى خبر دادند كه چنین عمامه به سرى به گمراه كردن مردم اشتغال دارد.
آیة اللّه بروجردى رحمة اللّه واعظ معروف آن عصر، خطیب توانا مرحوم حاج شیخ مرتضى انصارى را به شهر فرستاد تا ده شب منبر برود، و كارى كند كه مردم شریف الواعظین را از شهر بیرون كنند.
در این ایّام یك روز شریف الواعظین مریدان خود را به دور خود جمع كرد و به آنها گفت :
(یك شیخ حرام زاده اى به اینجا آمده مى خواهد مرا از شهر بیرون كند.)
این سخن به گوش شیخ انصارى رسید، بالاى منبر گفت : (اى مردم ! این حلال زاده (شریف الواعظین ) مرا حرامزاده خوانده است ، ولى هر دو ما دروغ مى گوییم !! (یعنى نه او راست مى گوید كه مرا حرامزاده دانسته ، و نه من راست مى گویم كه او را حلال زاده دانسته ام ) یكى از دوستان وقتى كه این قصه را را برایم نقل كرد خندیدم و به یاد این رباعى افتادم :
شخصى بد ما به خلق مى گفت ما سینه از او نمى خراشیم
ما خوبى او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم !!


ملاقات پیرمرد بلند قامت با على علیه السلام  

او مردى پخته و اندیشمند بود، عمر طولانى و با بركت ، او را كار كشته و كار آزموده كرده بود، با سفراى خداوند و پیامبران همنشینى نموده و درسها آموخته بود. گرچه پیر و سالخورده شده بود، ولى فكر جوان داشت ، علم و حكمت او به جایى رسیده بود كه افرادى چون حضرت (موسى علیه السلام ) همانند شاگرد، درسها از او آموختند.
او چون جهانگردى دور اندیش بود، كه با مشاهده مناظر گوناگون و شگفت انگیز جهان آفرینش با دیدن بصیرت ، خدایش را مى نگریست ، قلب نورانى او سرشار از عشق به خداى عشق آفرین شده و با اخلاص ‍ كامل معبود حقیقى جهانیان را پرستش مى كرد و تجربه بسیار از روزگار آموخته بود.
او اگر سخنى مى گفت ، عمیق ، پخته و حساب شده بود، و قبلا به امضاء اندیشه و حكمت سرشارش رسیده بود!
چقدر شایسته است ، كه انسانها در كارهاى خود، مبنا و دلیل داشته باشند، نه بى مبنا كارى انجام دهند و نه زیر بار سخنان و اعمال بى اساس روند. و اگر احیانا گرفتار اشتباهى شدند و یا از پاسخ صحیح به مشكلى عاجز ماندند، به افراد لایق و صالح مراجعه نموده و در پرتو رهنمودهاى آن افراد، پرده هاى اوهام را از خود بدرند.
امیرمؤمنان حضرت على علیه السلام كه همواره همراه و همراز پیامبر صلى اللّه علیه و آله بود و از هرگونه فداكارى در راه پیشبرد اهداف عالیه اسلام و بزرگداشت صداى وحى كه از زبان محمد صلى اللّه علیه وآله بر مى خاست ، دریغ نداشت ، مى گوید: با رسول خدا صلى اللّه علیه وآله در یكى از راههاى مدینه در حركت بودیم ، ناگاه با آن پیرمرد بلند قامت چارشانه اى كه محاسن و ریش پرى داشت ، ملاقات نمودیم ، او با كمال احترام به پیامبر صلى اللّه علیه وآله سلام كرد و احوال پرسى نمود، سپس ‍ به من رو كرد و گفت :
السلام علیك یا رابع الخلیفة و رحمة اللّه و بركاته ؛
سلام و درود و مهر خداوند بر تو اى (چهارمین خلیفه !)
در این هنگام متوجه رسول اكرم صلى اللّه علیه وآله شد و گفت : آیا چنین نیست ؟
رسول خدا صلى اللّه علیه وآله او را تصدیق كرد.
آنگاه پیرمرد، از نزد ما به سویى رفت (عجبا! این چه منظره اى بود، او كه از چهره تابناكش ، شكوه و شخصیتش آشكار بود، راستى چرا مرا چهارمین خلیفه خواند؟ و چرا پیامبر صلى اللّه علیه وآله او را تصدیق كرد؟ چه خوبست معماى این رازها برایم آشكار گردد)
- اى رسول خدا! این گفتارى كه آن پیرمرد گفت : چه بود؟ شما هم پاى سخنان او را امضا كردید و وى را تصدیق نمودید.
پیامبر: او حرف درستى زد و سخن حكیمانه اى گفت ، به راستى تو همان هستى كه او بازگو نمود (اینك گوش كن تا برایت توضیح دهم )
خداوند در قرآن (به فرشتگان ) مى فرماید: (من در زمین پدید آورنده (خلیفه ) هستم ،
(135) اولین خلیفه و جانشینى كه خداوند در زمین براى خود قرار داد حضرت (آدم علیه السلام ) است .)
در مورد دیگر مى فرماید: (اى داود! ما تو را در زمین خلیفه نمودیم ، طبق میزان حق و عدالت بر مردم حكومت كن
(136).) از این رو (داود) خلیفه سوم است .
و در جاى دیگر مى فرماید: (موسى علیه السلام به برادرش هارون گفت : در میان قوم من جانشین من باش ! و امور آنان را اصلاح كن !)
(137)
بالاخره در این آیه مى فرماید: (اعلانى است از طرف خداوند و رسول او به مردم ، در مجمع عظیم اسلامى (حج ) كه خدا و رسول او از مشركان بیزار است ) (138).
اعلان كننده و مبلغ از ناحیه خداوند و رسول او تو هستى ! تو وصى و وزیر و ادا كننده وام من هستى ! تو همان گونه مى باشى كه هارون براى موسى بود گرچه بعد از من پیامبرى نخواهد آمد روى این اساس همان گونه كه آن پیرمرد بلند قامت تو را خلیفه چهارم خواند چهارمین خلیفه هستى !
آیا مى دانى او كه بود؟ آیا مى خواهى بدان او كیست ؟
حضرت على : نه او را نشناختم ، در انتظار شناختن او بسر مى برم .
- او برادر تو (خضر علیه السلام ) بود.
(139)


لطف عظیم خدا 

جوانى بسیار مغرور و از خود راضى بود، همواره مادرش را رنج مى داد، بى مهرى او به مادر به جایى رسید كه روزى ماردش را كه بر اثر پیرى و ضعف ، توان راه رفتن نداشت ، به كول گرفت و بالاى كوه برد و در آنجا نهاد، تا طعمه درندگان بیابان شود، هنگامى كه مادر را در آنجا نهاد و از آن بالا كوه سرازیر شد تا به خانه باز گردد، مادرش در این فكر افتاد مبادا پسرم در مسیر پرتگاه كوه بیفتد و بدنش خراش بردارد و یا طمعه درندگان گردد! براى پسرش چنین دعا كرد:
خدایا! پسر را از طعمه درندگان و از گزند حوادث حفظ كن ، تا به سلامت به خانه اش باز گردد.
از سوى خداوند به موسى علیه السلام خطاب شد: اى موسى ! به آن كوه برو و منظره مهر مادرى را ببین .
ببین مهر مادر چه ها مى كند؟ جفا دیده اما دعا مى كند
موسى علیه السلام به آنجا رفت ، وقتى مهر مادرى را دریافت ، احساساتش به جوش و خروش آمد، كه به راستى مادر چقدر مهربان است . ولى نه به زودى از خداوند به او وحى كرد كه : (اى موسى ! من به بندگانم مهربانتر از مادرم هستم ).
دوباره خطاب آمدى بر كلیم ز سوى خداى غفور و رحیم
كه موسى از این مادر دلپریش منم مهربانتر به مخلوق خویش
ولى حیف كاو خودستایى كند ندانسته از من جدایى كند
در عین بدى من از آن دل خوشم كه با توبه اى ناز او مى كشم


شخصیت و بزرگوارى  

نظام الملك حسن بن اسحاق از امیران جوانمرد و بزرگوارى بود، كه اگر كسى هدیه اى نزد او مى برد، او علاوه بر جایزه به دادن به هدیه آورنده آن هدیه را بین حاضران تقسیم مى كرد. روزى كشاورز مستضعفى سه خیار نزد او به رسم هدیه آورد، او یكى از آنها را خورد، سپس دومى و سومى را نیز خورد و چیزى به حاضران نداد، و صد دینار به آورنده خیار جایزه داد.
پس از خلوت شدن مجلس ، یكى از نزدیكان نظام الملك كه گستاختر بود، به امیر گفت : (چطور شد امروز حاضران و ما را از هدیه ، محروم نمودى ؟)
نظام الملك گفت : هر سه خیار را چشیدم دیدم تلخ است ، همه آنها را خوردم ، و به كسى ندادم تا مبادا بى صبرى كند و بگوید تلخ است ، و آن كشاورز بینوا از هدیه اى كه آورده بود شرمنده شود، من حیا دارم از اینكه اگر كسى نزد من هدیه آورد، او را محروم و شرمنده كنم ، از این رو به رنج تلخى خیارها صبر كردم تا زندگى آن كشاورز بینوا تلخ نشود
(140).


یادى از شهید ثالث  

شرحى از شهید اول و دوم در داستان شماره 60 و 61 گذشت ، در اینجا نظر شما را به چگونگى شهادت شهید ثالث جلب مى كنم :
او آیة اللّه آقاى محمد تقى مجتهد قزوینى بود كه در سال 1264 ه.ق در نیمه شب ، در محراب مسجد به دست بابى ها مجروح شده و سپس به شهادت رسید.
این عالم بزرگوار برادرى داشت به نام ملا صالح كه او نیز از علماى قزوین بود، ملا صالح كه او نیز از علماى قزوین بود، ملا صالح دخترى به نام زرین تاج داشت كه در زیبایى چهره و اندام كم نظیر بود، این دختر همسر پسر عمویش ملا محمد (پسر محمد تقى شهید) گردید.
زرین تاج نزد پدر و عمویش مشغول تحصیل علوم حوزوى گردید، ولى متاءسفانه در پایان تحصیل پیرو مذهب شیخیه و از مریدان سید كاظم رشتى شد، سپس با اینكه داراى دو یا سه فرزند شده بود، در سال 1259 ه.ق شوهر و فرزندان را رها كرد، و براى دیدار سید كاظم رشتى عازم كربلا شد، در آنجا با خبر شده كه سید كاظم از دنیا رفته ، با شاگردان سید كاظم محشور بود و سرانجام از مریدان سید على محمد باب گردید و رسما بابى شد، به قدرى در نزد سید على محمد باب (موسس فرقه بابیه ) مقرب گردید كه سید على محمد، كتابى به نام احسن القصص در تفسیر سوره یوسف نوشت . در چندین مورد نام او را به عنوان (قرّة العین ) ذكر كرد و علاقه مفرط خود را به او ابراز نمود، و لقب قرة العین را سید على محمد باب به او داد و گفت او نور چشم من است .
قرة العین سه سال بعد از سفر به عراق ، به ایران بازگشت و به قزوین و به خانه پدرش ملا صالح وارد شد، ولى به شدت مورد اعتراض پدر و عمویش قرار گرفت ، و آنها او را از روش شیخیگرى و بابیگرى برحذر داشتند. شهید ثالث سابقه مبارزه با شیخیگرى و بابیگرى داشت و در این راستا كوشش بسیار نموده بود، و همین موجب شد كه بابى ها نقشه قتل ملا محمد تقى قزوینى عموى قرة العین را طرح كردند (و به عقیده بعضى ، طراح اصلى قتل او خود قرة العین بود كه حاضر شد عمویش را بكشند).
مرحوم آیة اللّه ملا محمد تقى قزوینى نیمه هاى شب براى خواندن نماز شب به مسجد رفت ، مسجد خلوت بود، در حال سجده به خواندن مناجات خمسة عشر اشتغال داشت ، ناگهان چند نفر بابى به مسجد ریختند، نخستین بار نیزه اى بر پشت گردن او فرو بردند، سپس نیزه اى به دهان او فرو كردند، سپس هشت زخم وخیم بر بدنش زدند و گریختند، او براى رعایت نجس نشدن مسجد، خود را با زحمت بسیار تا در مسجد رساند و همانجا بى هوش شد، او را به خانه اش بردند و پس از دو روز به شهادت رسید، مرقد مطهرش در قزوین در نزدیك بارگاه ملكوتى امامزاده حسین علیه السلام به عنوان قبر شهید ثالث ، معروف و زیارتگاه شیفتگان حق و حقیقت است .
سرانجام قرة العین در عصر ناصرالدین شاه ، با عده اى دستگیر و اعدام شدند.
(141)


 




[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:58 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :