تبلیغات
صفای کویر

صفای کویر

جواب دندانشكن عباس علیه السّلام به شمر لعین  
راوى گوید: فرمان عبیداللّه بن زیاد پلید به عمربن سعد نحس ، به این مضمون رسید كه او را تحریص مى نموده به تعجیل در قتال و بیم داده بود از تاءخیر و اهمال . پس لشكر شیطان به امر آن بى ایمان ، رو به جانب امام انس ‍ و جان آوردند و شمرذى الجوشن ، آن سرور اهل فِتَن ، ندا در داد كه كجایند خواهرزادگان من : عبداللّه ، جعفر، عباس ، و عثمان ؟ امام حسین علیه السّلام به برادران گرامى خویش فرمود: جواب این شقى را بدهید گرچه او فاسق و بى دین است ولى از زمره دائى هاى شماست . آن جوانان برومند حیدر كرّار به آن كافر غدّار، فرمودند: تو را با ما چه كار است ؟ آن ملعون نابكار عرضه داشت : اى نوردیدگان خواهرم ! شما در مهد امان به راحت باشید و خود را با برادرتان حسین ، به كشتن ندهید و ملتزم قید طاعت یزید پلید امیرالمؤ منین (؟!) باشید تا به سلامت برهید.
متن عربى :
قالَ: فَناداهُ الْعَبّاسُ بْنُ عَلِیٍّ:
تَبَّتْ یَداكَ وَلُعِنَ ما جِئْتَ بِهِ مِنْ اءَمانِكَ یا عَدُوَّ اللّهِ، اءَتَأْمُرْنا اءَنْ نَتْرُكَ اءَخانا وَسَیِّدَنَا الْحُسَیْنَ بْنَ فاطِمَةَ وَنَدْخُلَ فى طاعَةِ اللُّعَناءِ اءَوْلادِ اللُّعَناءِ.
قالَ: فَرَجَعَ الشِّمْرُ إِلى عَسْكَرِهِ مُغْضِبا.
قالَ الرّاوى : وَلَمّا رَاءَى الْحُسَیْنُ علیه السّلام حِرْصَ الْقَوْمِ عَلى تَعْجیلَ الْقِتالِ وَقِلَّةَ انْتِفاعِهِمْ بِالْمَواعِظِ الْفِعالِ وَالْمَقالِ قالَ لاَِخیهِ الْعَبّاسِ:
((إِنِ اسْتَطَعْتَ اءَنْ تَصْرِفَهُمْ عَنّا فى هذَا الْیَومِ فَافْعَلْ، لَعَلَّنا نُصَلّى لِرَبِّنا فى هذِهِ اللَّیْلَةِ، فَإِنَّهُ یَعْلَمُ اءَنّى اءُحِبُّ الصَّلاةَ لَهُ وَتِلاوَةَ كِتابِهِ)).
قالَ الرّاوى : فَسَاءَلَهُمُ الْعَبّاسُ ذلِكَ، فَتَوَقَّفَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ.
فَقالَ لَهُ عَمْرُو بْنُ الْحَجّاج الزُّبَیْدى :
وَاللّهِ لَوْ اءَنَّهُمْ مِنَ التُّرْكِ وَالدَّیْلَمِ وَسَاءَلُوا مِثْلَ ذلِكَ لاََجَبْناهُمْ، فَكَیْفَ وَهُمْ آلُ مُحَمَّدٍ، فَاءَجابُوهُمْ إِلى ذلِكَ.
ترجمه :
پس حضرت عباس علیه السّلام به آن پلید، فریاد برآورد كه دستت بریده باد وخدا لعنت كناد مر اماننامه ترا! اى دشمن خدا؛ ما را امر مى كنى كه برادر و سیّد خود حسین فرزند فاطمه علیهماالسّلام را وابگذاریم وبنده طاعت لعینان و اولاد لعینان باشیم ؟! راوى گوید: شمر بى باك پس از استماع این كلام از فرزند امام ، مانند خوك خشمناك به جانب لشكریان شتافت و بازگشت به سوى نیروهاى خود نمود. راوى گوید: چون آن فرزند سیّد اَنام ، حسین علیه السّلام ، مشاهده نمود كه لشكر شقاوت اثر حریص اند كه به زودى نائره جنگ را مُشتعل سازند و به امر قتال بپردازند و كلام حق و موعظه آن صدق مطلق ، اصلا بر دلهاى سخت ایشان اثر ندارد و نه مشاهده صدور افعال حمیده و اقوال جمیله آن جناب براى ایشان انتفاعى حاصل است ، به برادرش ابوالفضل فرمود: اگر تو را قدرت است در این روز، شرّ این اَشْقیا را از ما بگردان و ایشان را باز گردان كه شاید امشب را از براى رضاى پروردگار نماز بگزارم ؛ زیرا خداى متعال مى داند كه نماز از براى او و تلاوت كتاب او را بسیار دوست مى دارم . راوى گوید: حضرت عباس ‍ علیه السّلام از آن گروه حق نشناس مهلت یك شب را درخواست كرد. عمرسعد لعین تاءمّل كرد و جواب نداد. عَمْرو بن حَجّاج زبیدى به سخن آمد و گفت : به خدا سوگند كه اگر به جاى ایشان ، تركان و دیلمان مى بودند و این تقاضا را از ما مى كردند، البته ایشان را اجابت مى نمودیم ، حال چه شده كه آل محمّد صلّى اللّه علیه و آله را مهلت نمى دهید؟! پس آن مردم بى حیا، یك شب را به
متن عربى :
قالَ الرّاوى : وَجَلَسَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام فَرَقِدَ، ثُمَّ اسْتَیْقَظَ وَقالَ: ((یا اءُخْتاهُ إِنّى رَاءَیْتُ السّاعَةَ جَدّى مُحَمَّدا صلّى اللّه علیه و آله وَاءَبى عَلِیّا وَاءُمّى فاطِمَةَ وَاءَخى الْحَسَنَ وَهُمْ یَقُولُونَ: یا حُسَیْنُ إِنَّكَ رائِحٌ إِلَیْنا عَنْ قَریبٍ)).
وَفى بَعْضِ الرِّوایاتِ: ((غَدا)).
قالَ الرّاوى : فَلَطَمَتْ زَیْنَبُ وَجْهَها وَصاحَتْ وَبَكَتْ.
فَقالَ لَهَا الْحُسَیْنُ علیه السّلام : ((مَهْلا، لا تُشْمِتِى الْقَوْمَ بِنا)).
ثُمَّ جاءَ اللَّیْلُ، فَجَمَعَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام اءَصْحابَهُ، فَحَمِدَ اللّهَ وَاءَثْنى عَلَیْهِ، ثُمَّ اءَقْبَلَ عَلَیْهِمْ وَقالَ: ((اءَمّا بَعْدُ، فَإِنّى لا اءَعْلَمُ اءَصْحابا اءَصْلَحَ مِنْكُمْ، وَلا اءَهْلَ بَیْتٍ اءَفْضَلَ مِنْ اءَهْلِ بَیْتى ، فَجَزاكُمُ اللّهُ عَنّى جَمیعا خَیْرا، وَهذَا اللَّیْلُ قَدْ غَشِیَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلا، وَلْیَاءْخُذْ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِیَدِ رَجُلٍ مِنْ اءَهْلِ بَیْتى ، وَتَفَرَّقُوا فى سَوادِ هذَا اللَّیْلُ وَذَرُونى وَهؤُلاءِ الْقَوْمِ، فَإِنَّهُمْ لا یُریدُونَ غَیْرى )).
ترجمه :
خامس آل عبا، مهلت دادند. راوى گوید: امام حسین علیه السّلام بر روى زمین بنشست و لحظه اى او را خواب ربود، پس بیدار شد و به خواهر خود فرمود: اى خواهر! اینك در همین ساعت جدّ بزرگوارخود حضرت محمد مصطفى صلّى اللّه علیه و آله و پدر عالى مقدار خویش على مرتضى و مادرم فاطمه و برادرم حسن علیهم السّلام را در خواب دیدم كه فرمودند: اى حسین ! عنقریب نزد ما خواهى بود. و در بعضى روایات چنین آمده است كه فردا به نزد ما خواهى بود. راوى گوید: علیاى مخدّره زینب خاتون پس از شنیدن این سخنان از آن امام انس و جان ، سیلى به صورت خود نواخت و صیحه كشید و گریه نمود. امام حسین علیه السّلام فرمود: اى خواهر مهربان ، آرام باش و ما را مورد شماتت دشمن مساز.




برچسب ها: لهوف،
[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 10:06 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]

متن عربى :
فَقامَ علیه السّلام وَاءَتَّكى عَلى قائِمِ سَیْفِهِ وَنادى بِاءَعْلى صَوْتِهِ، فَقالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْرِفُونَنى ؟)).
قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ، اءَنْتَ ابْنُ رَسُولِ اللّهِ وَسِبْطِهِ.
قالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ جَدّى رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه علیه و آله ؟)).
قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.
قالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ اءُمّى فاطِمَةَ بِنْتُ مُحَمَّدٍ؟)).
قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.
قالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ اءَبى عَلِیَ بْنَ اءَبی طالِبٍ؟)). قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.
قالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ جَدَّتى خَدیجَةَ بِنْتَ خُوَیْلِدٍ اءَوَّلُ نِساءِ هذِهِ الاُْمَّةِ إِسْلاما؟)).
قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.
ترجمه :
نخستین سخنرانى امام علیه السلام در كربلا  
پس از آن ، امام مظلوم برپاخاست و تكیه بر قائمه شمشیر خود نمود و به آواز بلند این كلمات را ادا فرمود:
اى مردم ! شما را به خدا سوگند مى دهم ، آیا مرا مى شناسید و عارف به حق من هستید؟ در جواب آن جناب همگى گفتند: بلى تو را مى شناسیم ، تویى فرزند رسول صلّى اللّه علیه و آله و قرة عین البتول كه دختر پیغمبر است . پس تویى سِبْط آن جناب .
امام حسین علیه السّلام فرمود: شما را به خدا سوگند كه آیا مى دانید كه جدّ بزرگوار من رسولِ پروردگار عالمیان است ؟
گفتند: خدا شاهد است كه مى دانیم !
امام علیه السّلام فرمود: شما را به خدا سوگند، آیا مى دانید كه جدّه من خدیجه بنت خُوَیْلد است و او اوّل زنى بود در این اُمّت كه اسلام را اختیار و تصدیق احمد مختار صلّى اللّه علیه و آله نمود؟
گفتند: خدایا تو گواهى كه مى دانیم !
امام علیه السّلام فرمود: شما را به خدا سوگند كه آیا مى دانید كه حمزه سیدالشهداء عموى پدرم على بن ابى طالب علیه السّلام است ؟
گفتند: خدایا شاهدى كه این را هم مى دانیم !
متن عربى :
قالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ حَمْزَةَ سَیِّدَ الشُّهَداءِ عَمُّ اءَبى ؟)).
قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.
قالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ جَعْفَرَ الطَّیّارَ فِى الْجَنَّةِ عَمّى ؟)).
قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.
قالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ هذا سَیْفُ رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه علیه و آله اءَنَا مُتَقَلِّدُهُ؟)).
قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.
قالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ هذِهِ عِمامَةُ رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه علیه و آله اءَنَا لابِسُها؟)).
قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.
قالَ: ((اءُنْشُدُكُمُ اللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اءَنَّ عَلِیّا علیه السّلام كانَ اءَوَّلُ النّاسِ إِسْلاما واءَعْلَمَهُمْ عِلْما وَاءَعْظَمَهُمْ حِلْما وَاءَنَّهُ وَلِیُّ كُلُّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ؟)).
قالُوا: اءَللّهُمَّ نَعَمْ.
قالَ: ((فَبِمَ تَسْتَحِلُّونَ دَمى وَاءَبى صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِ الذّائِدُ عَنِ الْحَوْضِ، یَذُودُ عَنْهُ رِجالا كَما یُذادُ الْبَعیرُ الصّادِرُ عَلَى الْماءِ، وَلِواءُ الْحَمْدِ بِیَدِ اءَبى یَوْمَ الْقِیامَةِ؟!!)).
ترجمه :
امام حسین علیه السّلام فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم ، آیا مى دانید كه جعفر طیّار در بهشت عنبر سرشت ، عموى من است ؟
گفتند: خداوندا ما مى دانیم كه چنین است !
باز آن امام برگزیده خداوند بى نیاز به آن گروه ستم پرداز، فرمود: شما را به خدا سوگند كه مى دانید این شمشیرى كه در میان بسته ام همان شمشیر سیّد اَبرار است ؟
گفتند: بلى ، به خدا این را هم مى دانیم !
امام حسین علیه السّلام فرمود: شما را به خدا قسم ، اطلاع دارید كه عمامه اى كه بر سر من است همان عمامه احمد مختار صلّى اللّه علیه و آله و رسول پروردگار است ؟
گفتند: به خدا كه این را هم مى دانیم !
حضرت فرمود: به خدا كه مى دانید شاه ولایت على علیه السّلام اول كسى بود كه قبول دعوت اسلام از سیّد اَنام نمود و او است آن كس كه پایه علمش ‍ والا و درجه حلمش از همه كس اَرْفَع و اَعْلى است و اوست ولىّ هر مؤ من و مؤ منه ؟
گفتند: به خدا كه این فضیلت را هم مى دانیم !
اباعبداللّه علیه السّلام فرمود: پس به چه جهت ریختن خون مرا حلال شمردید و حال آنكه پدرم در روز رستاخیز مردمانى را از حوض كوثر دور خواهد نمود چنانكه شتران را از سرِ آب برانند ولواء حمد در آن روز به دست اوست .
متن عربى :
قالُوا: قَدْ عَلِمْنا ذلِكَ كُلَّهُ وَنَحْنُ غَیْرُ تارِك یكَ حَتّى تَذُوقَ الْمَوْتَ عَطْشانا!!!
فَلَمّا خَطَبَ هذِهِ الْخُطْبَةَ وَسَمِعَ بَناتُهُ وَاءُخْتُهُ زَیْنَبُ كَلامَهُ بَكَیْنَ وَنَدَبْنَ وَلَطَمْنَ وَارْتَفَعَتْ اءَصْواتُهُنَّ.
فَوَجَّهَ إِلَیْهِنَّ اءَخاهُ الْعَبّاسَ وَعَلِیّا إِبْنَهُ وَقالَ لَهُما: ((سَكِّتاهُنَّ فَلَعَمْرى لَیَكْثُرَنَّ بُكاؤُهُنَّ)).
قالَ الرّاوى : وَوَرَدَ كِتابُ عُبَیْدِ اللّهِ عَلى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ یَحِثُّهُ عَلى تَعْجیلِ الْقِتالِ، وَیَحُذِّرُهُ مِنَ التَّاءْخیرِ وَالاِْهْمالِ، فَرَكِبُوا نَحْوَ الْحُسَیْنِ علیه السّلام .
وَاءَقْبَلَ شِمْرُ بْنُ ذِى الْجَوْشَنِ - لَعَنَهُ اللّهُ- فَنادى : اءَیْنَ بَنُو اءُخْتى عَبْدُ اللّهِ وَجَعْفَرُ وَالْعَبّاسُ وَعُثْمانُ؟
فَقالَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام : ((اءَجیبُوهُ وَإِنْ كانَ فاسِقا، فَإِنَّهُ بَعْضُ اءَخْوالِكُمْ)).
فَقالُوا لَهُ: ما شَاءْنُكَ؟
فَقالَ: یا بَنى اءُخْتى اءَنْتُمْ آمِنُونَ، فَلا تَقْتُلُوا اءَنْفُسَكُمْ مَعَ اءَخیكُمُ الْحُسَیْنِ، وَاءَلْزِمُوا طاعَةَ اءَمِیرِالْمُؤْمِنینَ یَزیدَ بْنَ مُعاوِیَةَ.
ترجمه :
گفتند: همه این فضایل كه شمردى بر آنها علم و اقرار داریم و با وجود این دست از تو بر نمى داریم تا آنكه تشنه كام شربت مرگ را بچشى !؟ چون آن سیّد مظلومان و آن امام انس و جان ، خطبه خویش را اتمام نمود خواهران و دخترانش استماع كلام او را كردند، صداها به گریه و ندبه برآوردند و سیلى به صورت خود نواختند و صداها به ناله بلند نمودند. امام علیه السّلام برادر خود حضرت عباس و فرزندش على اكبر علیهماالسّلام را به سوى اهل حرم فرستاد و فرمود: ایشان را ساكت نمایید، به جان خودم قسم كه آنها گریه هاى بسیار در پیش دارند.




برچسب ها: لهوف،
[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 10:05 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]

ترجمه :
به تعجیل به سوى بهشت مى برد. در این هنگام فرزند دلبندش حضرت على اكبر عرض نمود: اى پدر، مگر ما بر حق نیستیم ؟
امام علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند، آن خدایى كه بازگشت همه بندگان به سوى اوست ، ما بر حق هستیم .
حضرت على اكبر عرض كرد: حال كه چنین است باك از مردن نداریم .
حضرت امام علیه السّلام فرمود: اى فرزند، خدا تو را جزاى خیر دهد، جزایى كه فرزندان را در عوض نیكى ، نسبت به پدر خویش مى دهد. پس ‍ قرة العین رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله آن شب را در منزل به سر برد، چون صبح شد ناگاه دید كه از طرف كوفه مردى كه مُكَنّى به اباهرّه اَزْدى بود، مى آید و به خدمت امام آمد عرضه داشت : یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ! چه چیز تو را از حرم خدا و حرم جدّت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله بیرون آورد؟
امام علیه السّلام فرمود: وَیْحَكَ! اى اباهرّه ، به درستى كه بنى اُمیّه - لَعَنَهُمُ اللّهُ - مال مرا گرفتند صبر نمودم و عِرْض مرا ضایع نمودند صبر كردم و خواستند كه خون مرا بریزند فرار كردم و به خدا، این گروه ستمكار مرا خواهند كشت و خداى متعال لباس ذلّتى كه ایشان را فرا گیرد به ایشان خواهد پوشانید و هم شمشیر برنده را بر آنها فرود خواهد آورد و خدا مسلّط خواهد نمود بر ایشان كسى را كه آنها را خوار و ذلیل گرداند تا در مذلّت بدتر از قوم سبا باشند آن هنگام كه زنى بر ایشان پادشاه شد، پس حكمرانى در مالها و خونهاى آنها، مى نمود.
متن عربى :
مَلَكَتْهُمْ إِمْرَاءَةٌ مِنْهُمْ فَحَكَمَتْ فى اءَمْوالِهِمْ وَدِمائِهِمْ.
ثُمَّ سارَ علیه السّلام ، وَحَدَّثَ جَماعَةٌ مِنْ بَنِى فَزارَةَ وَبَجیلَةَ قالُوا: كُنّا مَعَ زُهَیْرِ بْنِ الْقَیْنِ لَمّا اءَقْبَلْنا مِنْ مَكَّةَ، فَكُنّا نُسایِرُ الْحُسَیْنَ علیه السّلام حَتّى لَحِقْناهُ فَكانَ إِذا اءَرادَ النُّزُولَ اعْتَزَلْناهُ فَنَزَلْنا ناحِیَةً.
فَلَمّا كانَ فى بَعْضِ الاَْیّامِ نَزَلَ فى مَكانٍ، فَلَمْ نَجِدْ بُدّا مِنْ اءَنْ نُنازِلَهُ فیهِ، فَبَیْنَما نَحْنُ نَتَغَدّى مِنْ طَعامٍ لَنا إِذْ اءَقْبَلَ رَسُولُ الْحُسَیْنِ علیه السّلام حَتّى سَلَّمَ عَلَیْنا.
ثُمَّ قالَ: یا زُهَیْرُ بْنُ الْقَیْنِ إِنَّ اءَبا عَبْدِ اللّهِ علیه السّلام بَعَثَنى إِلَیْكَ لِتَاءْتِیَهُ، فَطَرَحَ كُلُّ إِنْسانٍ مِنّا ما فى یَدِهِ حَتّى كَاءَنَّما عَلى رُؤُوسِنَا الطَّیْرُ.
فَقالَتْ لَهُ زَوْجَتُهُ - وَهِیَ دَیْلَمُ بِنْتُ عَمْروٍ-: سُبْحانَ اللّهِ، اءَیَبْعَثُ إِلَیْكَ إِبْنُ رَسُولُ اللّهِ ثُمَّ لا تَاءْتیهِ، فَلَوْ اءَتَیْتَهُ فَسَمِعْتَ مِنْ كَلامِهِ.
فَمَضى إِلَیْهِ زُهَیْرُ، فَما لَبِثَ اءَنْ جاءَ مُسْتَبْشِرا قَدْ اءَشْرَقَ وَجْهُهُ، فَاءَمَرَ بِفُسْطاطِهِ وَثَقَلِهِ وَمَتاعِهِ فَحُوِّلَ إِلَى الْحُسَیْنِ علیه السّلام .
ترجمه :
پس از این فرمایش ، از آن منزل نیز كوچ نموده و روانه راه شد.
روایت كرده اند: جماعتى از بنى فَزاره و طائفه بَجیله گفتند: ما با زُهَیْر از مكه معظّمه بیرون آمدیم و در راه بر اثر و دنبال امام حسین راه مى رفتیم تا آنكه به آن جناب ملحق نگردیم . و چون به منزلى مى رسیدیم كه امام علیه السّلام اراده نزول مى فرمود ما از اردوى آن جناب كناره گیرى مى نمودیم و در گوشه اى دور از دید آنها مى گزیدم . تا اینكه اردوى همایونى آن حضرت در یكى از منزلها فرود آمد و ما نیز چاره اى نداشتیم جز آنكه با آنها هم منزل شویم . پس از مدّتى ، هنگامى كه طعام براى خود ترتیب نموده و مشغول خوردن چاشت بودیم ناگهان دیدیم فرستاده اى از جانب امام حسین علیه السّلام به سوى ما آمد و سلام كرد و خطاب به زُهیر بن قین نمود و گفت : اى زُهیر! امام علیه السّلام مرا به نزد تو فرستاده كه به خدمتش آیى . پس هر كس از ما كه لقمه اى در دست داشت (از وحشت این پیام ) آن را بینداخت كه گویا پرنده بر سر ما نشسته بود (كه هیچ حركتى نمى توانستیم بكنیم ).
(16) زوجه زهیر كه نامش ((دیلم )) دختر عمرو بود به او گفت : سُبْحانَ اللّه ! فرزند رسول خدا تو را دعوت مى كند و تو به خدمتش نمى شتابى !؟ سپس ‍ زوجه اش گفت : اى كاش به خدمت آن جناب مى رفتى و فرمایش ایشان را مى شنیدى . زُهیر بن قین روانه خدمت آن جناب شد. اندكى بیش نگذشت كه زهیر با بشارت و شادمان و روى درخشان باز آمد. آنگاه امر نمود كه خیمه و خرگاه و ثقل و متاع او را نزدیك به خیمه هاى
متن عربى :
وَقالَ لاِِمْرَأَتِهِ: اءَنْتِ طالِقٌ، فَإِنِّى لا اُحِبُّ اءَنْ یُصیبَكِ بِسَبَبى إِلاّ خَیْرٌ، وَقَدْ عَزَمْتُ عَلى صُحْبَةِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام لاُِفْدیهِ بِرُوحى وَ اءَقیهِ بِنَفْسى .
ثُمَّ اءَعْطاها مالَها وَسَلَّمَها إِلى بَعْضِ بَنى عَمِّها لِیُوصِلَها إِلى اءَهْلِها.
فَقامَتْ إِلَیْهِ وَبَكَتْ وَوَدَّعَتْهُ.
وَقالَتْ: كانَ اللّهُ عَوْنا وَمُعینا، خارَ اللّهُ لَكَ، اءَسْاءَلُكَ اءَنْ تَذْكُرَنى فِى الْقِیامَةِ عِنْدَ جَدِّ الْحُسَیْنِ علیه السّلام .
ثُمَّ قالَ لاَِصْحابِهِ: مَنْ اءَحَبَّ مِنْكُمْ اءَنْ یَصْحَبَنى ، وَإِلاّ فَهُوَ آخِرُ الْعَهْدِ مِنّى بِهِ.
ثُمَّ سارَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام حَتّى بَلَغَ زُبالَةَ، فَاءَتاهُ فیها خَبَرُ مُسْلِمِ بْنِ عَقیلٍ، فَعَرَفَ بِذلِكَ جَماعَةٌ مِمَّنْ تَبِعَهُ، فَتَفَرَّقَ عَنْهُ اءَهْلُ الاَْطْماعِ وَالاِْرْتِیابِ، وَبَقِیَ مَعَهُ اءَهْلُهُ وَخِیارُ الاَْصْحابِ.
قالَ الرّاوى : وَارْتَجَّ الْمَوْضِعُ بِالْبُكاءِ وَالْعَویلِ لِقَتْلِ مُسْلِمِ بْنِ عَقیلٍ، وَسالَتِ الدُّمُوعُ عَلَیْهِ كُلُّ مَسیلٍ.
ثُمَّ إِنَّ الْحُسَیْنَ علیه السّلام سارَ قاصِدا لِما دَعاهُ اللّهُ إِلَیْهِ،
ترجمه :
فلك احتشام حضرت امام حسین علیه السّلام زدند و به زوجه خود گفت : من تو را طلاق دادم ؛ زیرا دوست نمى دارم كه از جهت من جز خیر و خوبى به تو رسد و من عازم شده ام كه مصاحبت امام حسین علیه السّلام را اختیار نمایم تا آنكه جان خود را فداى او كنم و روح را سپر بلا گردانش نمایم . سپس اموال آن زن را به او داد و او را به دست بعضى عموزاده هایش سپرد كه به اهلش رسانند. آن زن مؤ منه برخاست و گریه كرد و او را وداع نمود و گفت : خدا یار و معین تو باد و خیرخواه تو در امور، از تو مسئلت دارم كه مرا روز قیامت در نزد جدّ‍ِ حسین علیه السّلام ، یاد نمایى . سپس زهیر به اصحاب خویش گفت : هر كس خواهد به همراه من بیاید و اگر نه این آخرین عهد من است با او. امام حسین علیه السّلام از آن منزل كوچ نمود و روانه راه گردید تا آنكه به منزل ((زُباله )) رسید و در ((زباله )) خبر شهادت مسلم بن عقیل رحمه اللّه مسموع امام علیه السّلام گردید. گروهى كه از اهل طمع و ریبه و دنیا پرستان كه از حقیقت حال مطّلع گردیدند اختیار مفارقت نموده از او جدا شدند و كسى در ركاب سعادت انتساب فرزند حضرت ختمى مآب باقى نماند مگر اهل بیت و عشیره و خویشان آن جناب و گروهى از اَخیار كه در سلك اصحاب كِبار منخرط بودند. راوى گفت : از شدت گریه و ناله كه در مصیبت جناب مسلم رضى اللّهُ عنه و فریاد و افغان كه واقع شد، آن مكان به تزلزل در آمد و اشكها چون رود جیحون از چشمان جارى شد. پس از آن ، آن امام انس و جن با نیّت صادق و اعتقاد كامل و به قصد اجابت
متن عربى :
فَلَقِیَهُ الْفَرَزْدَقُ الشّاعِرُ، فَسَلَّمَ عَلَیْهِ وَقالَ:
یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ، كَیْفَ تَرْكَنُ إِلى اءَهْلِ الْكُوفَةِ وَهُمُ الَّذینَ قَتَلُوا ابْنَ عَمِّكَ مُسْلِمَ بْنَ عَقیلٍ وَشیعَتَهُ؟
قالَ: فَاءَسْتَعْبَرَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام باكِیا، ثُمَّ قالَ:
((رَحِمَ اللّهُ مُسْلِما، فَلَقَدْ صارَ إِلى رَوْحِ اللّهِ وَرَیْحانِهِ وَجَنَّتِهِ وَرِضْوانِهِ، اءَما اءَنَّهُ قَدْ قَضى ما عَلَیْهِ وَبَقِیَ ما عَلَیْنا)).
ثُمَّ اءَنْشَاءَ یَقُولُ:

1 - ((فَإِنْ تُكُنِ الدُّنْیا تُعَدَّ نَفیسَةً
فَإِنَّ ثَوابَ اللّهِ اءَعْلا وَ اءَنْبَلُ
2 - وَإِنْ تَكُنِ الاَْبْدانُ لِلْمَوْتِ اءُنْشِئَتْ
فَقَتْلُ امْرَءٍ بِالسَّیْفِ فِى اللّهِ اءَفْضَلُ
3 - وَإِنْ تَكُنِ الاَْرْزاقُ قِسْما مُقَدَّرا
فَقِلَّةُ حِرْصِ الْمَرْءِ فِى السَّعْى اءَجْمَلُ
4 - وَإِنْ تَكُنِ الاَْمْوالُ لِلتَّرْكِ جَمْعُها
فَما بالُ مَتْرُوكٍ بِهِ الْمَرْءُ یَبْخَلُ

قالَ الرّاوى : وَكَتَبَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام كِتابا إِلى
ترجمه :
داعى حق جلّ و علا از آن منزل كوچ كرده و روانه راه گردید. فرزذق شاعر به شرف خدمتش فایز شد و بر آن حضرت سلام كرد و عرضه داشت : یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ، چگونه اعتماد به سخن اهل كوفه نمودى و حال آنكه ایشان پسر عمویت جناب مسلم بن عقیل و یاران او را مقتول ساختند؟!
راوى گفت : سیلاب اشك از دیده مبارك آن جناب روان گردید و فرمود: خدا رحمت كناد مسلم را، به درستى كه رفت به سوى روح و ریحان و جَنّت و رضوان پروردگار و به درستى كه او به جا آورد آنچه را كه بر او مكتوب و مقدّر گردیده بود و باقى مانده است بر ما كه به جا آوریم . سپس ‍ این ابیات را انشاء فرمود:
1 - یعنى اگر دنیا متاع نفیس شمرده شده باشد، ثواب الهى از آن برتر و اَعلى خواهد بود.
2 - و اگر بدنها براى مرگ خلق شده اند، پس كشته شدن مرد با شمشیر در راه رضاى الهى افضل است .
3 - و اگر روزى ها در تقدیر پروردگار در میان خلق قسمت گردیده ، پس ‍ حرص كم داشتن درطلب رزق نیكوتر است .
4 - و اگر جمع كردن مالهاى دنیا از براى گذاشتن است ، پس چه شده است كه مرد در انفاق كرد بخیل باشد مالى را كه آن را در این دنیا باز خواهد گذاشت . راوى گوید: پس از آن ، از جانب امام حسین علیه السّلام نامه اى به جمعى از شیعیان كوفه شرف صدور یافت از جمله :
متن عربى :
سُلَیْمانَ بْنِ صُرَدِ وَالْمُسَیِّبِ بْنِ نَجْبَةَ وَرَفاعَةَ بْنَ شَدّادٍ وَجَماعَةٍ مِنَ الشّیعَةِ بِالْكُوفَةِ، وَبَعَثَ بِهِ مَعَ قَیْسِ بْنِ مُسْهَرِ الصَّیْداوى .
فَلَمّا قارَبَ دُخُولَ الْكُوفَةِ إِعْتَرَضَهُ الْحُصَیْنُ بْنُ نُمَیر صاحِبُ عُبَیْدِ اللّهِ بْنِ زِیادٍ لِیُفَتِّشَهُ، فَاءَخْرَجَ الْكِتابَ وَمَزَّقَهُ، فَحَمَلَهُ الْحُصَیْنُ إِلَى ابْنِ زِیادٍ.
فَلَمّا مُثِلَ بَیْنَ یَدَیْهِ قالَ لَهُ: مَنْ اءَنْتَ؟
قالَ: اءَنَا رَجُلٌ مِنْ شیعَةِ اءَمِیرِ الْمُؤْمِنینَ عَلِیِّ بْنِ اءَبی طالِبٍ وَإِبْنَهِ علیهماالسّلام .
قالَ: فَلِماذا خَرَقْتَ الْكِتابَ؟
قالَ: لِئَلاّ تَعْلَمَ ما فیهِ!
قالَ: مِمَّنِ الْكِتابُ وَإِلى مَنْ؟
قالَ مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهماالسّلام إِلى جَماعَةٍ مِنْ اءَهْلِ الْكُوفَةِ لا اءَعْرِفُ اءَسْماءَهُمْ.
فَغَضِبَ ابْنُ زِیادٍ وَقالَ: وَاللّهِ لا تُفارِقُنى حَتّى تُخْبِرَنى بِاءَسْماءِ هؤُلاءِ الْقَوْمِ، اءَوْ تَصْعَدَ الْمِنْبَرَ فَتَلْعَنَ الْحُسَیْنَ وَاءَباهُ وَاءَخاهُ، وَإِلاّ قَطَّعْتُكَ إِرْبا إِرْبا.
ترجمه :
سُلیمان بن صُرَد خُزاعى ، مُسیّب بن نَجَبَه ، رِفاعة بن شَدّاد و عدّه اى دیگر از گروه شیعه و محبّان و آن فرمان را به وسیله قیس بن مصهر ( مسهر در نسخه بدل ) صیداوى به كوفه ارسال فرمود؛ قیس به حوالى شهر كوفه رسید حُصَیْن بن نُمیر - لَعْنَةُ اللّهِ عَلَیْهِ - گماشته ابن زیاد - لَعْنَةُ اللّهِ عَلَیْهِ - به او برخورد تا از حال او تفتیش نماید.
قیس پس از اطلاع از غرض حُصَین ، آن نامه عنبر شمامه را پاره پاره نمود.
حُصین لعین ، آن مؤ من پاك دین را گرفته در حضور ابن زیاد بد نهاد آورد؛ چون در حضور آن لعین بایستاد، آن شقى از او سؤ ال نمود: تو كیستى ؟
قیس در جواب فرمود: مردى از شیعیان و اخلاص كیشان مولاى متّقیان امیر مؤ منان على بن ابى طالب علیه السّلام و پیرو فرزند دلبند آن جناب ، ابى عبداللّه الحسین علیه السّلام هستم .
آن لعین گفت : چرا نامه را پاره نمودى ؟
قیس فرمود: آن نامه از ناحیه مقدّسه امامت صادر گردیده به سوى جماعتى از اهل كوفه كه نامهاى ایشان را نمى دانم .
ابن زیاد گفت : به خدا قسم ، از دست من رهایى نخواهى یافت مگر آنكه خبر دهى به نام جماعتى كه نامه براى ایشان ارسال شده و یا آنكه بر منبر بالا روى و حسین بن على و پدر و برادر او را ناسزا گویى و اگر چنین نكنى بدنت را پاره پاره نمایم .
متن عربى :
فَقالَ قَیْسُ: اءَمَّا الْقَوْمُ فَلا اءُخْبِرُكَ بِاءَسْمائِهِمْ، وَاءَمّا لَعْنُ الْحُسَیْنِ وَاءَبیهِ وَاءَخیهِ فَاءَفْعَلُ.
فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ، فَحَمِدَ اللّهَ وَاءَثْنى عَلَیْهِ وَصَلّى عَلَى النَّبِیِّصلّى اللّه علیه و آله ، وَاءَكْثَرَ مِنَ التَّرَحُّمِ عَلى عَلِیٍّ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِمْ، ثُمَّ لَعَنَ عُبَیْدَ اللّهِ بْنَ زِیادٍ وَاءَباهُ، وَلَعَنَ عُتاةَ بَنى اءُمَیَّةَ عَنْ آخِرِهِمْ.
ثُمَّ قالَ: اءَیُّهَا النّاسُ، اءَنَا رَسُولُ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهماالسّلام إِلَیْكُمْ، وَ قَدْ خَلَّفْتُهُ بِمَوْضِعٍ كَذا وَكَذا، فَاءَجیبُوهُ.
فَاءُخْبِرَ ابْنُ زِیادٍ بِذلِكَ، فَاءَمَرَ بِإِلْقائِهِ مِنْ اءَعْلا الْقَصْرِ، فَاءُلْقِى مَنْ هُناكَ، فَماتَ رحمه اللّه .
فَبَلَغَ الْحُسَیْنَ علیه السّلام مَوْتُهُ، فَاسْتَعْبَرَ بِالْبُكاءِ، ثُمَّ قالَ: ((اءَللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَلِشیعَتِنا مَنْزِلا كَریما وَاجْمَعْ بَیْنَنا وَبَیْنَهُمْ فى مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِكَ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَیْءٍ قَدیرٍ)).
وَرُوِیَ اءَنَّ ه ذَا الْكِتابَ كَتَبَهُ الْحُسَیْنُ علیه السّلام مِنَ الْحاجِزِ.
ترجمه :
قیس فرمود: امّا نام آن گروه را اظهار نخواهم كرد و از ناسزا گفتن بر امام حسین و پدر و برادر او، مضایقه ندارم و به جا خواهم آورد!؟ سپس آن مؤ من ممتحن بر منبر بالا رفت شرایط حمد و ثناى الهى و صلوات بر حضرت رسالت پناه صلّى اللّه علیه و آله را به جاى آورد، پس از آن ، از خداى متعال طلب نزول رحمت بر روح مطهر و روان اَنْوَر بر گزیده داور، جناب امیرالمؤ منان و دو فرزند دلبند او نمود و بعد از آن ، عبیداللّه و پدر آن لعین و عُتاة و باغیان بنى امیه را به لعن بسیار یاد نمود و آنچه را كه شرط مَطاعن ایشان بود فرو گذار ننمود. سپس فرمود: اى گروه مردم ! منم فرستاده و رسول امام انام حضرت حسین علیه السّلام به سوى شما، آن حضرت را در فلان منزل گذاردم و به اینجا آمدم ، اینك فرمانش را اجابت و به خدمتش ‍ مسارعت نمایید.
شهادت قیس بن مسهر  
پس چون ابن زیاد از این واقعه اطلاع یافت ، حكم نمود كه آن بزرگوار را از بالاى قصر دار الاماره به زیر انداختند و طایر روح پاكش به ذُرْوه افلاك پرواز نمود رضى اللّهُ عنه . و چون خبر شهادت قیس بن مصهر به سَمْع شریف امام علیه السّلام رسید، چشمان آن جناب گریان شد دست به دعا برداشت و گفت : خداوند، از براى شیعیان ما منزلى كریم در آخرت بگزین و میانه ما و ایشان در قرارگاه رحمت خویش جمع فرما، به درستى كه تویى بر هر چیزى قادر.
در روایتى دیگر چنین وارد است كه صدور آن فرمان هدایت ترجمان از امام اِنس و جان از منزل ((حاجز)) بود و به غیر از این خبر.
متن عربى :
وَقیلَ: غَیْرُ ذلِكَ.
قالَ الرّاوى : وَ سارَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام حَتّى صارَ عَلى مَرْحَلَتَیْنِ مِنَ الْكُوفَةِ، فَإِذا بِالْحُرِّ بْنِ یَزیدَ فِى اءَلْفِ فارِسٍ.
فَقالَ لَهُ الْحُسَیْنُ علیه السّلام : ((اءَلَنا اءَمْ عَلَیْنا؟)).
فَقالَ: بَلْ عَلَیْكَ یا اءَبا عَبْدِ اللّهِ.
فَقالَ: ((لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ الْعَلِیِّ الْعَظیمِ)).
ثُمَّ تَرَدَّدَ الْكَلامُ بَیْنَهُما، حَتّى قالَ لَهُ الْحُسَیْنُ علیه السّلام : ((فَإِذا كُنْتُمْ عَلى خِلافِ ما اءَتَتْنى بِهِ كُتُبُكُمْ وَقَدِمَتْ بِهِ عَلَیَّ رُسُلُكُمْ، فَإِنّی اءَرْجِعُ إِلَى الْمَوْضِعِ الَّذى اءَتَیْتُ مِنْهُ)).
فَمَنَعَهُ الْحُرُّ وَاءَصْحابُهُ مِنْ ذلِكَ، وَقالَ: لا، بل خُذْ یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ طَریقا لایُدْخِلَكَ الْكُوفَةَ وَلا یُوصِلُكَ إِلَى الْمَدینَةِ لاَِعْتَذَرَ اءَنَا إِلى ابْنِ زِیادٍ بِاءَنَّكَ خالَفْتَنى فِى الطَّریقِ.
فَتَیاسَرَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام ، حَتّى وَصَلَ إِلى عُذَیْبِ الْهَجاناتِ.
ترجمه :
روایات دیگر نیز وارد است .
راوى چنین گوید: حضرت امام علیه السّلام از آن منزل كوچ فرموده روانه راه گردید تا آنكه به دو منزلى شهر كوفه رسید. در آن مكان حُرّ بن یزید ریاحى را با هزار سوار ملاقات كرد؛ چون حُرّ به خدمتش رسید امام حسین علیه السّلام فرمود: آیا به یارى ما آمده اى یا براى دشمنى با ما؟ حرّ عرضه داشت كه بر ضرر و عداوت شما ماءمورم . آن حضرت فرمود: ((لا حَوْلَ...))! بین آن جناب و حرّ سخنان بسیارى ردّ و بدل گردید تا آنكه خطاب به حرّ نموده و فرمود: اكنون كه شما بر آنید كه خلاف آنچه نامه ها و عرایض شما مُشْعر و متضمّن آن است و فرستادگان و رسولان شما به تواتر به نزد من آمده اند، من نیز از آن مكان كه آمده ام عنان عزیمت به مقام خویش منعطف نموده مراجعت را اختیار خواهم نمود. حرّ و اصحابش بر این مدّعى راضى نگردیده حضرتش را از مراحعت منع نمودند و عرضه داشتند: اى فرزند رسول صلّى اللّه علیه و آله ! و نور دیده بتول ! صلاح چنان است كه راهى را پیش گیرى كه نه وارد كوفه و نه واصل به سوى مدینه باشد تا به این جهت توانم به نزد ابن زیاد این عذر را بخواهم كه آن جناب را در راه ملاقات ننمودم ، شاید به این اعتذار از سَخَط آن كافر غدّار در امان مانم و از خدمتش ‍ تخلّف ورزم . حضرت امام به این خاطر، سمت چپ را مسیر قرار داد و از آن طریق مسافت را طىّ فرمود تا آنكه بر سرابى رسید كه موسوم بود به ((عُذَیْب الْهِجانات )) یعنى آبى مشرعه مَرْكبها و اشتران بود.
متن عربى :
قالَ: فَوَرَدَ كِتابُ عُبَیْدِ اللّهِ بْنِ زِیادٍ إِلَى الْحُرِّ یَلُومُهُ فى اءَمْرِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام ، وَیَاءْمُرُهُ بِالتَّضْییقِ عَلَیْهِ.
فَعَرَضَ لَهُ الْحُرُّ وَاءَصْحابُهُ وَمَنَعُوهُ مِنَ الْمَسیرِ.
فَقالَ لَهُ الْحُسَیْنُ علیه السّلام : ((اءَلَمْ تَاءْمُرْنا بِالْعُدُولِ عَنِ الطَّریقِ؟)).
فَقالَ الْحُرُّ: بَلى ، وَلكِنْ كِتابُ الاَْمیرِ عُبَیْدِ اللّهِ بْنِ زِیادٍ قَدْ وَصَلَ یَاءْمُرُنى فیهِ بِالتَّضْییقِ عَلَیْكَ، وَقَدْ جَعَلَ عَلَیَّ عَیْنا یُطالِبُنی بِذلِكَ.
قالَ الرّاوى : فَقامَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام خَطیبا فى اءَصْحابِهِ، فَحَمَدَ اللّهُ وَاءَثْنى عَلَیْهِ وَذَكَرَ جَدَّهُ فَصَلّى عَلَیْهِ، ثُمَّ قالَ:
((إِنَّهُ قَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ الاَْمْرِ ما قَدْ تَرَوْنَ، وَإِنَّ الدُّنْیا قَدْ تَنَكَّرَتْ وَتَغَیَّرَتْ وَاءَدْبَرَ مَعْرُوفُها وَاسْتَمَرَّتْ حِذاءً، وَلَمْ تَبْقَ مِنْها إِلاّ صَبابَةٌ كَصَبابَةِ الاِْناءِ، وَخَسْیسِ عَیْشٍ كَالْمَرعْى الْوَبیلِ.
اءَلا تَرَوْنَ إِلَى الْحَقِّ لا یُعْمَلُ بِهِ، وَإِلَى الْباطِلِ لا یُتَناهى عَنْهُ، لِیَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فى لِقاءِ رَبِّهِ مُحِقّا، فَإِنّى
ترجمه :
راوى گوید: در آن هنگام نامه ابن زیاد بد فرجام به حرّ بن یزید ریاحى رسید و این نامه مشتمل بود بر ملامت و سرزنش حرّ كه در امر فرزند امام علیه السّلام ، مسامحه نموده و در آن نامه ، لعنت ضمیمه ، امر اكید نموده كه كار را بر فرزند سیّد ابرار سخت و مجال را بر او دشوار گیرد. پس حُرّ با اصحاب خود دوباره سر راه بر نور دیده حیدر كرّار گرفتند و او را از رفتن مانع گردیدند. امام علیه السّلام فرمود: مگر نه این است كه ما را امر كردى از راه مرسوم عدول نماییم ؟! حُرّ عرضه داشت : بلى ! و لكن اینك نامه عبیداللّه به من رسیده و ماءمورم نموده كه امر را بر حضرت سخت گیرم و جاسوس بر من گماشته تا از فرمانش تخلّف نورزم .
سخنرانى امام علیه السّلام بعد از گفتگو با حُرّ  
راوى چنین گفته كه پس از مكالمه امام علیه السّلام با حُرّ بن یزید، آن جناب برخاست در میان اصحاب سعادت انتساب خطبه اى ادا نمود و شرایط حمد و ثناء الهى را به جاى آورد و جدّ بزرگوار خویش را بستود و درود نامحدود بر روان پاك حضرتش نثار نمود سپس فرمود: اى گروه مردم ! به تحقیق مشاهده مى نمایید آنچه را كه بر ما نازل گردیده و به راستى كه روزگار تغییر پذیرفته و بدى خود را آشكار نموده و نیكى و معرفت آن باز پس رفته و در مقابل ، شیوه تلخ ‌كامى و نامرادى شتابان و بر استمرار است و از كاءس ‍ روزگار باقى نمانده مگر دُردى از آن درته پیمانه حیات و از گلستان عیش ‍ بجز خار و زمین شوره زار بى آب و گیاه ؛ آیا نمى بینید كه حق را كسى معمول نمى دارد و اَحَدى از باطل نهى نمى نماید؟!
متن عربى :
لا اءَرى الْمَوْتَ إِلاّ سَعادَةً وَالْحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ إِلاّ بَرَما)).
فَقامَ زُهَیْرُ بْنُ الْقَیْنِ، فَقالَ:
لَقَدْ سَمِعْنا - هَداكَ اللّهُ- یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ مَقالَتَكَ، وَلَوْ كانَتِ الدُّنْیا باقِیَةً وَكُنّا فیها مُخَلَّدینَ لاََّثَرْنَا النُّهُوضَ مَعَكَ عَلَى الاِْقامَةِ فیها.
قالَ الرّاوى : وَقامَ هِلالُ بْنُ نافِعِ الْبَجَلّى ، فَقالَ:
وَاللّهِ ما كَرِهْنا لِقاءَ رَبِّنا، وَإِنّا عَلى نِیّاتِنا وَبَصائِرِنا، نُوالى مَنْ والاكَ وَنُعادى مَنْ عاداكَ.
قالَ: وَقامَ بُرَیْرُ بْنُ خُضَیْرٍ، فَقالَ:
وَاللّهِ یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ لَقَدْ مَنَّ اللّهُ بِكَ عَلَیْنا اءَنْ نُقاتِلَ بَیْنَ یَدَیْكَ فَتَقَطَّعَ فیكَ اءَعْضاؤُنا، ثُمَّ یَكُونُ جَدُّكَ شَفیعُنا یَوْمَ الْقِیامَةِ.
قالَ: ثُمَّ إِنَّ الْحُسَیْنَ علیه السّلام قامَ وَرَكِبَ وَسارَ.
كُلَّما اءَرادَ الْمَسیرَ یَمْنَعُونَهُ تارَةً وَیُسایِرُونَهُ اءُخْرى ، حَتّى بَلَغَ كَرْبَلاءَ.
وَ كانَ ذلِكَ فِى الْیَوْمِ الثّانى مِنَ الْمُحَرَّمِ.
ترجمه :
نتیجه این وضعیّت ، این است كه مؤ من راغب گردد به ملاقات پروردگارش ‍ به طریق حق و به درستى كه من مرگ را نمى بینم مگر سعادت و نیكبختى و زندگانى را با ستمكاران إ لاّ دلتنگى و سستى .
سخنرانى زُهیر و جمعى از اصحاب امام علیه السّلام  
در این هنگام زُهیر بن قین از جاى برخاست و عرضه داشت : اى فرزند رسول ! ما همه فرمایشات شما را شنیدیم و گوش دل به آن سپردیم . خدا تو را بر جاده هدایت مستقیم دارد. اگر كه دنیا از براى ما پاینده بودى و ما در آن جاویدان ، البته كشته شدن را با تو بر زندگانى همیشگى دنیا، ترجیح مى دادیم ، چه جاى آنكه دنیا را بقایى نیست . همچنین راوى گفته كه هلال بن نافع بجلّى هم برخاست و عرض نمود: به خدا سوگند كه ما ملاقات پروردگار خود را ناخوشایند نمى دانیم و بر نیّت هاى صادق و بصیرت مخلصانه خویش ثابت و پاینده ایم ؛ دوستیم با دوستانت و دشمنیم با دشمنانت . آنگاه بریر بن خُضَیْر از جاى برخاست و گفت : یَابْنَ رَسُولِ...! به تحقیق كه خداى متعال بر ما منّت گذارده است كه در مقابل تو كشته گردیم و اعضاى ما پاره پاره شود و در عوض جدّ بزرگوار تو در روز قیامت شفیع ما بوده باشد. راوى گفت : آن جناب پس از استماع این كلمات از یاران و جانثاران ، برپاخاست و قامت زیبا بیاراست و بر مَرْكَب خویش سوار گردید و از هر طرفى كه خواست مركب براند، حُرّ و اصحابش ، آن جناب را ممانعت مى كردند و گاهى دیگر ملازم ركابت مى بودند و به همین منوال بود تا آنكه به زمین كربلا رسیدند و آن ، روز دوم محرّم
متن عربى :
فَلَمّا وَصَلَها قالَ: ((مَا اسْمُ هذِهِ الاَْرْضِ؟)).
فَقیلَ: كَرْبَلاءَ.
فَقالَ علیه السّلام : اءَللّهُمَّ إِنّى اءَعُوذُ بِكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلاءِ.
ثُمَّ قالَ: هذا مَوْضِعُ كَرْبِ وَبَلاءٍ اءَنْزِلُوا، هاهُنا مَحَطُّ رِحالِنا وَمَسْفَكُ دِمائِنا، وَهاهُنا وَاللّهِ مَحَلُّ قُبُورِنا، وَهاهُنا وَاللّهِ، بِهذا حَدَّثَنى جَدّى رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ.
فَنَزَلُوا جَمیعا، وَنَزَلَ الْحُرُّ وَاءَصْح ابُهُ ناحِیَةً، وَجَلَسَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام یَصْلِحُ سَیْفَهُ وَیَقُولُ:

یا دَهْرُ اءُفٍّ لَكَ مِنْ خَلیلِ
كَمْ لَكَ بِالاِْشْراقِ وَالاَْصیلِ
مِنْ طالِبٍ وَصاحِبٍ قَتیلِ
وَالدَّهْرُ لا یَقْنَعُ بِالْبَدیلِ
وَكُلُّ حَیٍّ سالِكُ سَبیلِ
ما اءَقْرَبَ الْوَعْدَ إِلَى الرَّحیلِ

وَإِنَّمَا الاَْمْرُ إِلَى الْجَلیلِ
ترجمه :
بود و چون به كربلا رسید، فرمود: نام این زمین چیست ؟
عرضه داشتند كه این زمین كربلا است .
فرمود: خداوندا! به تو پناه مى برم از ((كَرْب )) و ((بلاء)).
پس از آن فرمود: این كرب و بلا است .
((انْزِلُوا، هاهُنا مَحَطُّ رِحالِنا وَمَسْفَكُ دِمائِنا))؛ پیاده شوید كه اینجاست محل افتادن بارهاى ما و مكان ریخته شدن خونهاى ما؛ اینجاست آرامگاه ما.
جدّم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مرا از این واقعه آگاه ساخته ...
یاران امام حسین علیه السّلام پس از شنیدن این سخنان همگى از مَرْكَبهاى خود فرود آمدند و حُرّ با اصحابش نیز در كنارى منزل گرفتند و جناب سیّد مظلومان - عَلَیْهِ الصَّلاةُ وَالسَّلامُ - بر روى زمین بنشست كه شمشیر خود را اصلاح و آماده نماید و این اشعار را زمزمه فرمود:
((یا دَهْرُ اءُفٍّ لَكَ مِن خَلیلِ...))؛ اى روزگار! اُفّ باد مر تو را، چه بد دوستى هستى چه بسیار كه تو در صبحگاهان و شامگاهان كه طالبان و مصاحبان خویش را به قتل رسانیدى و روزگار در بلاهایى كه بر شخص نازل مى شود به بدلى قانع و راضى نیست و هر زنده سبیل مرگ را رهسپار است چه بسیار وعده كوچ نمودن از این دار فنا نزدیك شده و بجز این نیست كه نهایت امر هر كسى به سوى خداوند جلیل است .
متن عربى :
قالَ الرّاوى : فَسَمِعَتْ زَیْنَبُ بِنْتُ فاطِمَةَ علیهماالسّلام ذلِكَ، فَقالَتْ: یا اءَخى هذا كَلامُ مَنْ قَدْ اءَیْقَنَ بِالْقَتْلِ.
فَقالَ: ((نَعَمْ یا اءُخْتاهُ)).
فَقالَتْ زَیْنَبُ: واثَكْلاهُ، یَنْعى إِلَیَّ الْحُسَیْنُ نَفْسَهُ.
قالَ: وَبَكَى النِّسْوَةُ، وَلَطَمْنَ الْخُدُودَ، وَشَقَقْنَ الْجُیُوبَ.
وَجَعَلَتْ اءُمُّ كُلْثُومُ تُنادى : وامُحَمَّداهُ واعَلِیّاهُ وااءُمّاهُ وااءَخاهُ واحُسَیْناهُ واضیعَتاهُ بَعْدَكَ یا اءَبا عَبْدِ اللّهِ.
قالَ: فَعَزّاهُنَّ الْحُسَیْنُ علیه السّلام وَقالَ لَها: ((یا اءُخْتاهُ! تَعَزَّیْ بِعَزاءِ اللّهِ، فَإِنَّ سُكّانَ السَّمواتِ یَفْنُونَ، وَاءَهْلَ الاَْرْضِ كُلُّهُمْ یَمُوتُونَ، وَجَمیعِ الْبَرِیَّةِ یَهْلِكُونَ)).
ثُمَّ قالَ: ((یا اءُخْتاهُ یا اُمَّ كُلْثُومٍ، وَاءَنْتِ یا زَیْنَبُ، وَاءَنْتِ یا فاطِمَةُ، وَاءَنْتِ یا رُبابُ، اءُنْظُرْنَ إِذا اءَنَا قُتِلْتُ فَلا تَشْقُقْنَ عَلَیَّ جَیْبا وَلا تَخْمِشْنَ عَلَیَّ وَجْها وَلا تَقُلْنَ عَلَیَّ هَجْرا)).
ترجمه :
راوى گفته كه علیا مكرّمه زینب خاتون دختر فاطمه زهرا علیهاالسّلام ، این كلمات را از برادر خود شنید، عرضه داشت : این سخنان از آنِ كسى است كه یقین به كشته شدن خویش دارد.
امام حسین علیه السّلام فرمود: بلى چنین است ! اى خواهر، من هم در قتل خود بر یقینم .
آن مخدره فریاد و اثَكْلاهُ بر آورد كه حسین علیه السّلام دل از زندگانى برگرفته و خبر مرگ خویشتن را به من مى دهد.
راوى گوید: زنان حرم یك مرتبه همگى به گریه و الم افتادند و لطمه به صورت زدند و گریبانها پاره نمودند و جناب اُمّكلثوم فریاد برآورد ((وا مُحَمَّداهُ، وا عَلیّاهُ، واحَسَناهُ)) كه ما بعد از تو اى اباعبداللّه به خوارى اندر خاك مذلّت برگیریم . و این گونه سخنان مى گفتند.
راوى گوید: امام حسین علیه السّلام خواهر خویش را دلدارى مى داد و مى فرمود:
اى خواهر! به آداب خدایى آراسته باش و پیراسته بردبارى را شعار خویش ‍ ساز؛ به درستى كه ساكنان ملكوت اعلى ، فانى مى گردند و اهل زمین همه مى میرند و جمیع خلق و همه مخلوقات جهان هستى در معرض هلاك خواهند بود.
سپس فرمود: اى خواهرم اُمّكلثوم ، و تو زینب و هم تو اى فاطمه و تو اى رَباب ! نظر نمایید كه چون من كشته شوم ، زنهار كه گریبان پاره نكنید و صورت بر مرگ من مخراشید و سخن بیهوده نگوئید.
متن عربى :
وَرُوِیَ مِنْ طَریقٍ آخَرَ: اءَنَّ زَیْنَبَ لَمّا سَمِعَتْ مَضْمُونَ الاَْبْیاتِ - وَكانَتْ فی مَوْضِعٍ آخَرَ مُنْفَرِدَةً مَعَ النِّساءِ وَالْبَناتِ- خَرَجَتْ حاسِرَةً تَجُرُّ ثَوْبَها، حَتّى وَقَفَتْ عَلَیْهِ وَقالَتْ: واثَكْلاهُ، لَیْتَ الْمَوْتَ اءَعْدِمَنى الْحَیاةَ، الْیَوْمَ ماتَتْ اءُمّى فاطِمَةُ الزَّهْراءِ، وَاءَبى عَلِیُّ الْمُرْتَضى ، وَاءَخِی الْحَسَنُ الزَّكِیُّ، یا خَلیفَةَ الْماضِینَ وَثِمالَ الْباقینَ.
فَنَظَرَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام إِلَیْها وَقالَ: ((یا اءُخْتاهُ لا یَذْهَبَنَّ حِلْمَكِ الشَّیْطانُ)).
فَقالَتْ: بِاءَبى اءَنْتَ وَاءُمّى اءَسَتُقْتَلُ؟ نَفْسى لَكَ الْفِداءُ.
فَرَدَّ غُصَّتَهُ وَتَرْقَرَقَتْ عَیْناهُ بِالدُّمُوعِ، ثُمَّ قالَ: ((لَوْ تُرِكَ الْقَطا لَنامَ)).
فَقالَتْ: یا وَیْلَتاهُ، اءَفَتَغْتَصِبُ نَفْسَكَ إِغْتِصابا، فَذلِكَ اءَقْرَحُ لِقَلْبى وَاءَشَدُّ عَلى نَفْسى ، ثُمَّ اءَهْوَتْ إِلى جَیْبِها فَشَقَّتْهُ وَخَرَّتْ مَغْشِیَّةً عَلَیْها.
فَقامَ علیه السّلام فَصَبَّ عَلى وَجْهِهَا الْماءَ حَتّى اءَفاقَتْ،
ترجمه :
و در روایت دیگر به این طریق وارد شده كه علیا مكرمه زینب خاتون با سایر زنان و دختران در گوشه اى نشسته بودند و چون آن مخدره مضمون این ابیات را از برادر خود شنید بى اختیار بیرون آمد در حالتى كه مقنعه بر سر نداشت لباس خود را بر روى زمین مى كشید تا آنكه بر بالاى سر امام علیه السّلام بایستاد و فریاد برآورد: ((واثَكْلاهُ لَیْتَ...))؛ یعنى اى كاش مرگ من مى رسید و زندگانى من تمام مى شد! امروز است كه احساس مى كنم مادرم فاطمه زهرا و پدرم على مرتضى و برادرم حسن مجتبى علیه السّلام از دنیا رفتند؛ اى جانشین رفتگان و پناه باقى ماندگان ! چون امام حسین علیه السّلام خواهر خود را به این حال مشاهده فرمود: نظرى به جانب آن مخدّره نمود و فرمود: اى خواهر عزیز! مراقب باش شیطان ، حلم و بردبارى تو را نبرد. آن مكرّمه عرضه داشت : جانم به فدایت ، آیا كشته خواهى شد؟ پس آن امام مظلوم با همه غم و اندوه ، دم از اندوه در كشید و چشمان مبارك او پر از اشك گردید و این مثل را فرمود: ((لَوْ تُرِكَ الْقَطا لَنامَ))؛ یعنى اگر ((مرغ قطا)) را به حال خویش مى گذاردند البته به خواب مى رفت . زینب خاتون وقتى این كلام از امام علیه السّلام شنید به گریه در آمد و فریاد برآورد كه یا وَیْلَتاهُ! برادر، همانا خود را به چنگ خصم چیره مقهور یافتى و روز خویش را تیره ؛ همانا از زندگانى خویش ماءیوس شده اى . اینك این سخن بیشتر دل مرا مى خراشد و نمك بر زخم افزون مى پاشد. سپس دست در آورده گریبان شق نمود تا بى هوش بر روى در افتاد.
متن عربى :
ثُمَّ عَزّاها علیه السّلام بِجُهْدِهِ وَذَكَّرَهَا الْمُصیبَةَ بِمَوْتِ اءَبیهِ وَجَدِّهِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِمْ اءَجْمَعینَ.
وَمِمّ ا یُمْكِنُ اءَنْ یَكُونَ سَبَبا لِحَمْلِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام لِحَرَمِهِ مَعَهُ وَلِعِیالِهِ:
اءَنَّهُ لَوْ تَرَكَهُنَّ بِالْحِجازِ اءَوْ غَیْرِها مِنَ الْبِلادِ كانَ یَزیدُ بْنُ مُعاوِیَةَ - لَعَنَهُ اللّهُ- قَدْ اءَنْفَذَتْ لِیَاءْخُذَهُنَّ إِلَیْهِ، وَصَنَعَ بِهِنَّ مِنَ الاِْسْتیصالِ وَسَیِّئَ الاَْعْمالِ ما یَمْنَعُ الْحُسَیْنَ علیه السّلام مِنَ الْجِهادِ وَالشَّهادَةِ، وَیُمْتَنَعُ علیه السّلام - بِاءَخْذِ یَزیدَ بْنِ مُعاوِیَةَ لَهُنَّ- عَنْ مَقاماتِ السَّعادَةِ.
ترجمه :
پس امام علیه السّلام برخاست كه خواهر را به هوش آورد و آب بر صورت او پاشید تا به حال افاقه برگردید و با كمال جهد و كوشش خواهر را تسلّى مى داد و او را موعظه فرمود و پند داد و مصیبت شهادت پدر بزرگوار و وفات جد عالى مقدار را به یاد او آورد تا تسلى یابد. صَلَوَاتُ اللّهِ عَلَیْهِمْ اءَجْمَعینَ.
از جمله امورى كه مى توان سبب بوده باشد از براى آنكه حضرت سیدالشهداء علیه السّلام و سرور اتقیاء امام مظلوم علیه السّلام حرم مُطهّر و عترت اءَطْهَر خود را باخود به كربلاى پر بلا آورده باشد یكى آن است كه اگر آن جناب اهل بیت را در حجاز یا در غیر حجاز از سایر بلاد باز مى گذاشت و خود متوجه عراق پرنفاق مى گردید، یزید پلید گماشتگان خود را مقرّر مى نمود كه استیصالشان نمایند و صدمات بى نهایات و سوء رفتار و كردار با عترت سیّد اَبرار، به جاى آورند و سراپرده حرم محترم و اهل بیت سیّد اُمَم را ماءخوذ مى داشت و به این واسطه فوز جهاد و درك سعادت شهادت از براى آن امام عِباد غیر میسور و آن حضرت را رسیدن به این مقام عالیه غیر مقدور بود.
الْمَسْلَكُ الثّانى فى وَصْفِ حَالِ الْقِتالِ وَما یَقْرُبُ مِنْ تِلْكَ الْحالِ 
متن عربى :
قالَ الرّاوى :
وَنَدَبَ عُبَیْدُ اللّهِ بْنِ زِیادٍ اءَصْحابَهُ إِلى قِتالِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام ، فَاءَتَّبَعُوهُ، وَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَاءَطاعُوهُ، وَاشْتَرى مِنْ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ آخِرَتَهُ بِدُنْیاهُ وَدَعاهُ إِلى وَلا یَةِ الْحَرْبِ فَلَبّاهُ.
وَخَرَجَ لِقِتالِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام فى اءَرْبَعَةِ آلافِ فارِسٍ، وَاءَتْبَعَهُ ابْنُ زِیادٍ بِالْعَساكِرِ لَعَنَهُمُ اللّهُ، حَتّى تَكامَلَتْ عِنْدَهُ إِلى سِتِّ لَیالٍ خَلَوْنَ مِنَ الْمُحَرَّمِ عِشْرُونَ اءَلْفَ فارِسٍ.
فَضَیَّقُوا عَلَى الْحُسَیْنِ علیه السّلام حَتّى نالَ مِنْهُ الْعَطَشُ وَمِنْ اءَصْحابِهِ.
مسلك دوم :گزارش از حوادث عاشورا و شهادت امام علیه السّلام و یاران با وفایش
ترجمه :
راوى گوید: عبیداللّه زبان به دعوت اصحاب خویش برگشود كه با نور چشم رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله ، ستیزند وخون آن مظلوم را بریزند. آن بدنهادان نیز متابعت كردند و حلقه فرمانش در گوش نهادند و آن شیطان مردود از قوم خود طلب نمود كه در طاعتش در آیند و زنگ غبار از خاطر بزدایند. آن بى دینان نیز انگشت اطاعت بر دیده نهادند و سر به فرمانش ‍ دادند و آن زیانكار از عمر تبهكار، آخرت را به دنیاى خود خریدار شد. آن غَدّار نابكار هم دین به دنیا فروخت و فرمان ایالت رى را بیاندوخت خواستش كه امیر لشكر كند و عهد خدا و رسول صلّى اللّه علیه و آله را بشكند، عمر سعد نیز لبیّكى بگفت و كفر باطنى را نتوانست نهفت . با چهار هزار لشكر خونخوار از كوفه بیرون آمد و جنگ فرزند سیّد ابرار و نور دیده حیدر كرّار را مصمّم گردید. پس از آن ، عبیداللّه بن زیاد لشكر پس از لشكر به دنبال آن بدبنیاد روانه نمود تا آنكه در روز ششم محرّم الحرام بیست هزار سواره لشكر بى دین بد آئین در كربلا جمع آمدند و كار را بر حسین مظلوم علیه السّلام تنگ گرفتندتا به حدّى كه تشنگى بر خود و اصحابش استیلا یافت .




برچسب ها: لهوف،
[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]

سخنرانى امام حسین علیه السّلام در مكّه  
چنین روایت شده هنگامى كه آن حضرت عزیمت مسافرت عراق داشت برخاست و خطبه اى انشاء فرمود و پس از آنكه خداوند وَدُود را ستایش ‍ نمود و ثناى جمیل بر حضرت ختمى مرتبت سرود، چنین فرمود كه به قلم تقدیر كشیده شد خط مرگ بر فرزندان آدم چون گردنبندى بر گردن مه وشان سیمین كه بدان زینت افزایند و چه بسیار مشتاقم به دیدار یاران دیرین كه از این دار فنا رستند و از این دام بلا جستند چون اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف علیهماالسّلام و خداى U زمینى از براى من اختیار فرموده فیما بین سرزمین ((نواویس )) و ((كربلا)) كه به ناچار دیدار آن خواهم نمود. گویا مى بینم كه گرگان بیابان یعنى اَشْقیاى كوفه ، اعضاى مرا پاره پاره مى كنند كه شكم هاى گرسنه و مَشكهاى تهى خود را از آن انباشته دارند. فرارى از قضاى الهى نیست و نه از سرنوشت حق گریزى . آنچه خداى U بر آن خشنود است ، خشنودى ما در آن است . شكیباى بلاى حق هستیم و صابر بر قضاهاى او؛ پس اجر صابران به ما خواهد بخشید و پاره تن رسول صلّى اللّه علیه و آله از او جدایى ندارد؛ پس رفتار ما بر طریقه اوست و پاره هاى تن او در ریاض قُدس مجتمع خواهند گردید تا بدین واسطه چشمان رسول صلّى اللّه علیه و آله روشن شود و خدا به وعده خویش به رسولش ، وفا كند. هر كس را كه عزم جان نثارى است و خون خود را در راه دوستى ما خواهد ریخت ، بایدش كه آماده سفر شود؛ زیرا كه من بامداد فردا روانه خواهم شد به سوى عراق ، ان شاء اللّه (13) .
متن عربى :
وَرَوى اءَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ جَرِیرَ الطَّبَرِى الاِْمامیِّ فی كِتابِ ((دَلائِلِ الاِْمامَةِ)) قالَ:
حَدَّثَنا اءَبُو مُحَمَّدٍ سُفْیانُ بْنُ وَكیعٍ، عَنْ اءَبیهِ وَكیعٍ، عَنِ الاَْعْمَشِ قالَ:
قالَ اءَبُو مُحَمَّدٍ الْواقِدِیُّ وَزُرارَةُ بْنُ خَلَجٍ:
لَقینا الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ عَلَیْهِمَا السَّلامُ -قَبْلَ اءَنْ یَخْرُجَ إِلَى الْعِراقِ فَاءَخْبَرْناهُ ضَعْفَ النّاسِ بِالْكُوفَةِ وَاءَنَّ قُلُوبَهُمْ مَعَهُ وَسُیُوفَهُمْ عَلَیْهِ.
فَاءَوْمَاءَ بِیَدِهِ نَحْوَ السَّماءِ فَفُتِحَتْ اءَبْوابُ السَّماءِ وَنَزَلَتِ الْمَلائِكَةُ عَدَدا لایُحْصیهِمْ إِلا اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ فَق الَ علیه السّلام :
((لَوْلا تَقارُبُ الاَْشْیاءِ وَهُبُوطُ الاَْجْرِ لَقاتَلْتُهُمْ بِهؤُلاءِ، وَلكِنْ اءَعْلَمُ یَقینا اءَنَّ هُناكَ مَصْرَعى وَ مَصْرَعَ اءَصْحابى لا یَنْجُو مِنْهُمْ إِلاّ وَلَدى عَلِیُّ)).
وَرَوى مُعَمَّرُ بْنُ الْمُثَنّى فى مَقْتَلِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام ، فَقالَ ما هذا لَفْظُهُ:
فَلَمّا كانَ یَوْمُ التَّرْوِیَةِ قَدَمَ عُمَرُ بْنُ سَعْدِ بْنِ اءَبى
ترجمه :
ابو جعفر محمد بن جریر طبرى امامى المذهب - عَلَیْهِ الرَّحْمَة - در كتاب ((دلائل الامامة )) خود روایت نموده كه گفت از براى ما حدیث كرد ابو محمد سفیان بن وكیع از گفته پدر خویش و او از ((اَعْمش )). روایت كرده كه ابو محمد واقدى و زرارة بن خلج چنین گفتند كه ما به شرف ملاقات جناب ابى عبداللّه الحسین علیه السّلام رسیدیم قبل از آنكه ایشان از مكّه معظّمه نهضت به سوى عراق فرماید؛ پس ضعف حال اهل كوفه را به خدمتش ‍ عرضه داشتیم و گفتیم با اینكه دلهایشان مایل خدمت آن جناب است و لكن شمشیرهایشان را بر روى او كشیده اند.
امام حسین علیه السّلام به دست مبارك خود اشاره به سوى آسمان نمود، پس درهاى آسمان باز شد و ملائكه بسیار نازل گردید به عددى كه احصاى آنها را بجز خداى U كسى نمى داند؛ پس فرمود: اگر نمى بود تقارب اشیاء به هم دیگر (یعنى آنكه باید هر امر مقدّرى به موجب اسباب مقدّره او جارى و واقع گردد) و باطل شدن اجر و ثواب ، هر آینه به كمك این ملائكه با این مردم مقاتله مى نمودم ، و لكن به موجب علم الیقین مى دانم كه در آن زمین است محل افتادن من و اصحاب و یاران من و باقى نخواهد ماند از همه ایشان احدى مگر فرزند دلبندم على امام زین العابدین علیه السّلام .
مَعْمَر بن مُثَنّى در باب شهادت ابى عبداللّه علیه السّلام به این مضمون روایت نموده كه چون روز ترویه شد عمربن سعد بن ابى وقّاص - عَلَیْهِ اللَّعْنَةُ - با لشكرى انبوه به امر یزید پلید وارد مكه معظّمه گردید
متن عربى :
وَقّاصٍ إِلى مَكَّةَ فى جُنْدٍ كَثیفٍ، قَدْ اءَمَرَهُ یَزیدُ اءَنْ یُناجِزَ الْحُسَیْنَ الْقِتالَ إِنْ هُوَ ناجَزَهُ اءَوْ یُقاتِلَهُ إِنْ قَدَرَ عَلَیْهِ، فَخَرَجَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام یَوْمَ التَّرْوِیَةِ.
وَرُویتُ مِنْ كِتابِ اءَصْلٍ لاَِحْمَدِ بْنِ الْحَسَیْنِ بْنِ عُمَرَ بْنِ بَریدَةَ الثِّقَةِ وَعَلَى الاَْصْلِ اءَنَّهُ لِمُحَمَّدِ بْنِ داوُدَ الْقُمِّى بِالاِْسْنادِ عَنْ اءَبى عَبْدِ اللّهِ علیه السّلام قالَ: سارَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَنَفِیَّةِ إِلَى الْحُسَیْنِ علیه السّلام فِى اللَّیْلَةِ الَّتى اءَرادَ الْحُسَیْنُ الْخُرُوجَ صَبیحَتَها عَنْ مَكَّةَ.
فَقالَ لَهُ: یا اءَخى ، إِنَّ اءَهْلَ الْكُوفَةِ مَنْ قَدْ عَرَفْتَ غَدْرَهُمْ بِاءَبیكَ وَ اءَخیكَ، وَ قَدْ خِفْتُ اءَنْ یَكُونَ حالُكَ كَحالِ مَنْ مَضى ، فَإِنْ رَاءَیْتَ اءَنْ تُقیمَ فَإِنَّكَ اءَعَزُّ مَنْ بِالْحَرَمِ وَاءَمْنَعُهُ.
فَقالَ: ((یا اءَخى قَدْ خِفْتُ اءَنْ یَغْتالَنى یَزیدُ بْنُ مُعاوِیَةَ فِى الْحَرَمِ، فَاءَكُونَ الَّذى یُسْتَباحُ بِهِ حُرْمَةُ هذَا الْبَیْتِ)).
فَقالَ لَهُ ابْنُ الْحَنَفِیَّةِ: فَإِنْ خِفْتَ ذلِكَ فَصِرْ إِلَى الْیَمَنِ اءَوْ بَعْضِ نَواحِى الْبَرِّ، فَإِنَّكَ اءَمْنَعُ النّاسِ بِهِ،
ترجمه :
كه با آن حضرت جنگ كند در صورتى كه آن جناب سبقت در جنگ نماید والاّ اگر قدرت بر مقاتله او یابد با او قتال كند و او را به درجه شهادت رساند. پس موكب همایونى در روز ترویه از مكه معظّمه نهضت فرمود. و روایت دارم از كتاب اصلى از اصول اخبار كه جامع آن احمدبن حسین بن عمربن بریده است كه مردى ثقه و عدل بود و اصل آن روایات از محمدبن داود قمى است كه با اسناد خویش از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت كرده كه آن حضرت فرمود: محمد بن حنفیّه به خدمت برادر والا مقام خود شرفیاب شد در آن شبى كه در صبح آن ، آن جناب عزم خروج از مكه معظمه داشت .
محمد عرض كرد: اى برادر، اهل كوفه آنانند كه شما غدر و مكر ایشان را نسبت به پدر بزرگوار و برادر عالى مقدار خویش مى دانى و من بیم دارم كه مبادا حال تو نیز بر منوال حال گذشتگان گردد؛ پس اگر راءى مبارك بر این قرار گرفت كه در مكه اقامت فرمایى تو عزیزتر و گرامى تر از هر كس كه مقیم حرم است خواهى بود. حضرت علیه السّلام در جواب فرمود: مى ترسم كه مبادا یزیدبن معاویه - لَعَنَهُ اللّهُ - بطور ناگهانى مرا مقتول سازد و به این واسطه من اوّل كسى باشم كه از جهت قتل من ، حرمت خانه خدا بشكند. محمد عرض نمود كه اگر از این مطلب تو را اندیشه است تشریف فرما یمن شو یا بعضى از نواحى دور دست را اختیار فرما؛ زیرا در آنجا از همه كس ‍ گرامى تر خواهى بود و هیچ كس بر تو دست نخواهد یافت .
متن عربى :
وَلا یُقْدَرُ عَلَیْكَ اءَحَدٌ.
فَقالَ: ((اءَنْظُرُ فیما قُلْتَ)).
فَلَمّا كانَ فِى السَّحَرِ إِرْتَحَلَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام ، فَبَلَغَ ذلِكَ ابْنَ الْحَنَفِیَّةِ، فَاءَتاهُ، فَاءَخَذَ زِمامَ ناقَتِهِ وَقَدْ رَكِبَها فَقالَ: یا اءَخى اءَلَمْ تَعِدْنى النَّظَرَ فیما سَاءَلْتُكَ؟
قالَ: ((بَلى )).
قالَ: فَما حَداكَ عَلَى الْخُرُوجِ عاجِلا؟
فَقالَ: ((اءَتانى رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه علیه و آله بَعْدَما فارَقْتُكَ، فَقالَ: یا حُسَیْنُ، اءُخْرُجْ، فَإِنَّ اللّهَ قَدْ شاءَ اءَنْ یَراكَ قَتیلا)).
فَقالَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَنَفِیَّةِ: إِنّا للّهِِ وَإِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، فَما مَعْنى حَمْلُكَ هَؤُلاءِ النِّساءِ مَعَكَ وَاءَنْتَ تَخْرُجُ عَلى مِثْلِ هذَا الْحالِ؟
قالَ: فَقالَ لَهُ: ((قَدْ قالَ لى : قَدْ شاءَ اءَنْ یَراهُنَّ سَبایا))، وَسَلَّمَ عَلَیْهِ وَمَضى .
وَذَكَرَ مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ الْكُلَیْنى فى كِتابِ الرَّسائِلِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیى ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ،
ترجمه :
آن جناب فرمود: در این باب ، باید نظرى نمود.
چون هنگام سحر شد، حكم فرمود موكب شریف را از مكه معظمه كوچ دهند و روانه راه شد. چون خبر به محمدبن حنفیّه رسید به خدمتش ‍ شتافت و زمام ناقه را كه بر آن سوار بود گرفت عرضه داشت :
یا اءَخى ! وعده فرمودى كه در آنچه عرضه داشتم تاءملى فرمایى ؟
امام حسین علیه السّلام فرمود: چنین است .
محمد گفت : پس چه چیز تو را واداشت كه با این سرعت ، عزم خروج از مكه نمودى ؟ فرمود: آن هنگام كه از نزدت جدا شدم ، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله به نزد من آمد (یعنى در عالم خواب . و شاید معنى دیگر را اراده كرده باشد و در اینجا اجمال لفظ خالى از لطف نیست ) و فرمود: اى حسین ! برو به جانب عراق كه مشیّت الهى بر این متعلّق است كه تو را مقتول ببیند! محمد حنفیّه گفت : ((إِنّا للّهِِ وَإِنّا...)). چون چنین باشد پس مقصود از همراه بردن زن و بچه چیست ؟
راوى گوید: امام حسین علیه السّلام در جواب برادر، فرمود كه هم رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله به من فرموده كه مشیّت حق بر اسیرى ایشان تعلّق یافته كه خدا ایشان را اسیر ببیند.
امام علیه السّلام این سخن را فرمود آنگاه سلام وداع به برادر گفت و روانه مقصد شد.
محمدبن یعقوب كلینى رضى اللّهُ عنه در كتاب ((رسائل )) خویش به سند
متن عربى :
عَنْ اءَیُّوبَ بْنِ نُوحٍ، عَنْ صَفْوانَ، عَنْ مَرْوانَ بْنِ إِسْماعیلَ، عَنْ حَمْزَةَ بْنِ حُمْرانَ، عَنْ اءَبى عَبْدِ اللّهِ علیه السّلام قالَ: ذَكَرْنا خُرُوجَ الْحُسَیْنِ علیه السّلام وَتَخَلُّفَ ابْنِ الْحَنَفِیَّةِ عَنْهُ، فَقالَ اءَبُو عَبْدِ اللّهِ علیه السّلام : یا حَمْزَةُ إِنّى سَاءُحَدِّثُكَ بِحَدیثٍ لا تَسْاءَلُ عَنْهُ بَعْدَ مَجْلِسِنا هذا:
إِنَّ الْحُسَیْنَ علیه السّلام لَمّا فَصَلَ مُتَوَجِّها، اءَمَرَ بِقِرْطاسٍ وَكَتَبَ:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ إِلى بَنی هاشِمٍ، اءَمّا بَعْدُ، فَإِنَّهُ مَنْ لَحِقَ بی مِنْكُمْ إِسْتَشْهَدَ، وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنّى لَمْ یَبْلُغِ الْفَتْحَ، وَالسَّلامُ.
وَذَكَرَ الْمُفیدُ مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمانِ رضى اللّهُ عنه فى كِتابِ ((مَوْلِدِ النَّبِى صلّى اللّه علیه و آله وَمَوْلِدِ الاَْوْصِیاءِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِمْ))، بِاءَسْنادِهِ إِلى اءَبى عَبْدِاللّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصّ ادِقِ علیه السّلام ، قالَ: لمّا سارَ اءَبُو عَبْدِ اللّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِما مِنْ مَكَّةَ لِیَدْخُلَ الْمَدینَةَ، لَقِیَهُ اءَفْواجٌ مِنَ الْمَلائِكَةِ الْمُسَوَّمینَ وَالْمُرْدِفینَ فى اءَیْدیهِمِ
ترجمه :
مذكور در متن ، روایت نموده از حمزه بن حمران از حضرت امام صادق علیه السّلام كه در خدمت آن جناب سخن از خروج ابى عبداللّه الحسین علیه السّلام در میان آمد و آنكه محمد بن حنفیّه از نصرت آن جناب تخلّف نمود. امام صادق علیه السّلام فرمود: اى حمزه ، من تو را خبر دهم به حدیثى كه پس از این مجلس ، مرا از حال محمد بن حنفیه سؤ ال ننمایى : به درستى كه چون حضرت امام حسین علیه السّلام از مكّه جدا شد و توجّه به سوى عراق فرمود، فرمان داد كه پاره كاغذ به خدمتش آوردند و در آن نوشت :
((بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
این نوشته اى است از جانب حسین بن على به جماعت بنى هاشم .
امّا بعد؛ هر كس از شما به من بپیوندد شهید گردد و آنكه تخلّف نماید به پیروزى نرسد. والسلام .))

شیخ مفید محمد بن محمد بن نعمان رضى اللّهُ عنه در كتاب ((مولد النبى صلّى اللّه علیه و آله و مولد اءوصیائه )) به اسناد خود از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت كرده كه آن حضرت فرمود: در آن هنگام كه حضرت ابى عبداللّه الحسین علیه السّلام از مكه معظّمه بیرون آمد از براى آنكه وارد شهر مدینه طیّبه شود افواجى از ملائكه مسوّمین (صاحبان نشانه چنانچه سپاهیان را نشانه است ) و ملائكه مُرْدفین (یعنى فرشتگانى كه از عقب سر مى رسند مثل صفوف لشكر كه به نظام رود) كه حربه ها در دست و بر اسبهاى نجیب بهشتى سوار بودند شرفیاب
متن عربى :
الْحِرابُ عَلى نُجُبٍ مِنْ نُجُبِ الْجَنَّةِ، فَسَلَّمُوا عَلَیْهِ وَقالُوا: یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ بَعْدَ جَدِّهِ وَاءَبیهِ وَاءَخیهِ، إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ اءَمَدَّ جَدَّكَ رَسُولَ اللّهِصلّى اللّه علیه و آله بِن ا فى مَواطِنَ كَثیرَةٍ، وَاءَنَّ اللّهَ اءَمَدَّكَ بِنا.
فَقالَ لَهُمْ: الْمَوْعِدُ حُفْرَتى وَبُقْعَتِى الَّتى اءَسْتَشْهِدُ فیها، وَهِیَ كَرْبَلاءُ، فَإ ذا وَرَدْتُها فَاءْتُونى .
فَقالُوا: یا حُجَّةَ اللّهِ، إِنَّ اللّهَ اءَمَرَنا اءَنْ نَسْمَعَ لَكَ وَنُطیعَ، فَهَلْ تَخْشى مِنْ عَدُوٍّ یَلْقاكَ فَنَكُونَ مَعَكَ؟
فَقالَ: لا سَبیلَ لَهُمْ عَلَیَّ وَلا یَلْقُونی بِكَریهَةٍ اءَوْ اءَصِلَ إِلى بُقْعَتی .
وَاءَتَتْهُ اءَفْواجٌ مِنْ مُؤْمِنِى الْجِنِّ، فَقالُوا لَهُ:
یا مَوْلانا، نَحْنُ شیعَتُكَ وَاءَنْصارُكَ فَمُرْنا بِما تَشاءُ، فَلَوْ اءَمَرْتَنا بِقَتْلِ كُلِّ عَدُوٍّ لَكَ وَاءَنْتَ بِمَكانِكَ لَكَفَیْناكَ ذلِكَ.
فَجَزاهُمْ خَیْرا وَقالَ لَهُمْ: اءَما قَرَءْتُمْ كِتابَ اللّهِ الْمُنْزَلَ عَلى جَدّى رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه علیه و آله فى قَوْلِهِ: (قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فى بُیُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذینَ كُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهْم )، فَإ ذا اءَقَمْتُ فى مَكانى فَبِماذا یُمْتَحَنُ
ترجمه :
گردیده و بر آن حضرت سلام نمودند و عرض كردند: اى حجت خدا بعد از رسول خدا و امیرالمؤ منین و امام حسن علیهم السّلام بر جمیع عالم ، به درستى كه خداU مدد نمود جدّت صلّى اللّه علیه و آله را به وسیله ما در موارد بسیار و همانا حق تعالى ما را از براى امداد و یارى تو فرستاده .
امام علیه السّلام فرمود: وعده گاه ما در آن حفره و بقعه اى است كه در آن شهید مى شوم و نام آن ((كربلا)) است ؛ چون در آنجا وارد شوم به نزد من آیید. عرضه داشتند: اى حجت خدا، خداىU ما را فرمان داده كه سخن تو را بشنویم و مطیع امر تو باشیم ، آیا هیچ اندیشه از دشمنان دارى كه ما با تو همراه باشیم ؟ فرمود: دشمن را بر من راهى نیست و آسیبى به من نتوانند رسانید تا آن هنگام كه برسم به بقعه خود. و نیز جمعیّتى از مؤ منین طائفه جنّ به خدمت آن جناب رسیدند و عرض نمودند: اى مولاى ما! ماییم گروه شیعیان و یاران تو، ما را به آنچه كه بخواهى امر بفرما اگر ما را فرمان دهى كه جمیع دشمنان تو را به قتل رسانیم و تو در جاى خود آرام و مكین باشى ، كفایت دشمنان از جناب تو خواهیم نمود. امام حسین در جواب ایشان فرمود: خدا شما را جزاى خیر دهد، مگر این آیه شریفه را كه بر جدّم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله نازل گردیده ، نخوانده اید: (قُلْ لَوْ...)
(14) ؛ یعنى بگو اى رسول خدا، همانا اگر در خانه هاى خویش ساكن شوید البتّه آنانكه حكم قتل بر ایشان مقدّر و مكتوب است در همان خانه هاى خود و خوابگاه خویش به مبارزت افتند (و از چنگال مرگ نتوانند فرار كنند).
متن عربى :
هذَا الْخَلْقُ الْمَتْعُوسُ، وَبِماذا یُخْتَبَرُونَ، وَمَنْ ذا یَكُونُ ساكِنَ حُفْرَتى .
وَقَدِ اخْتارَهَا اللّهُ تَعالى لى یَوْمَ دَحَا الاَْرْضَ، وَجَعَلها مَعْقَلا لِشیعَتِنا وَمُحِبّینا، تُقْبَلُ اءَعْمالُهُمْ وَصَلواتُهُمْ، وَیُجابُ دُعاؤُهُمْ، وَتَسْكُنُ شیعَتُنا، فَتَكُونَ لَهُمْ اءَمانا فِى الدُّنْیا وَالاَّْخِرَةِ؟ وَلكِنْ تَحْضُرُونَ یَوْمَ السَّبْتِ، وَهُوَ یَوْمُ عاشُوراء - فى غَیْرِ هذِهِ الرِّوایَةَ یَوْمَ الْجُمُعَةِ- الَّذى فى آخِرِهِ اءُقْتَلُ، وَلا یَبْقى بَعْدى مَطْلُوبٌ مِنْ اءَهْلى وَنَسَبى وَإِخْوانى وَ اءَهْلِ بَیْتى ، وَیُسارُ رَاءْسى إِلى یَزیدَ بْنِ مُعاوِیَةَ لَعَنَهُمَا اللّهُ.
فَقالَتِ الْجِنُّ: نَحْنُ وَاللّهِ یا حَبیبَ اللّهِ وَابْنَ حَبیبِهِ لَوْلا اءَنَّ اءَمْرَكَ طاعَةٌ وَ اءَنَّهُ لایَجُوزُ لَن ا مُخالَفَتُكَ لَخالَفْناكَ وَقَتَلْنا جَمیعَ اءَعْداءِكَ قَبْلَ اءَنْ یَصِلُوا إِلَیْكَ.
فَقالَ لَهُمْ علیه السّلام : وَنَحْنُ وَاللّهِ اءَقدَرُ عَلَیْهِمْ مِنْكُمْ، وَلكِنْ لِیَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَیَّنَةٍ وَیَحْیى مَنْ حَیَّ عَنْ بَیَّنَةٍ.
ثُمَّ سارَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام حَتّى مَرَّ بِالتَّنْعیمِ، فَلَقِیَ
ترجمه :
پس هرگاه كه من در جاى خود اقامت گزینم پس به چه چیز این خلق كه مستعدّ از براى هلاكت هستند امتحان كرده خواهند شد و به كدام امر آزمایش مى شوند و چه كسى به جاى من در قبرم و گودال كربلا مدفون شود، حال آنكه خداىU این را در روز ((دَحْو الاَْرْض )) كه زمین را پهن نموده ، از براى من اختیار فرمود و آن را منزلگاه شیعیان و دوستان من قرار داده و در آنجا ساكن خواهند شد؛ پس آن زمین امان است از براى ایشان در دنیا و آخرت . و لكن در روز شنبه كه روز عاشورا است حاضر شوید و در روایتى غیر از این روایت ، فرمود: روز جمعه حاضر گردید كه من در آخر همان روز كُشته خواهم شد و هیچ كس پس از قتل من از اهل بیت و انساب و برادران من باقى نخواهد بود و سرم را مى برند به سوى یزید بن معاویه لَعَنَهُمَا اللّهُ - پس جنّیان عرض كردند: به خدا سوگند، اى حبیب خدا و پسر حبیب خدا! اگر نه این بود كه اطاعت امر تو بر ما واجب است و مخالفت فرمان تو ما را جایز نیست ، البته در این باب بر خلاف فرمانت ، همه دشمنان تو را به قتل مى رسانیدیم پیش از آنكه بتوانند به شما دست یابند. امام حسین علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند، قدرت ما بر دفع دشمنان ، زیادتر از شماست ، و لكن نظر ما این است كه از روى بیّنه باشد و پس از اتمام حجت بر آنها، به هلاكت رسند و آنان كه زنده اند، زندگى آنان نیز در آخرت بر اساس بیّنه و حجّت باشد. پس آن حضرت روانه راه گردید تا رسید به منزل
متن عربى :
هُناكَ عِیْرا تَحْمِلُ هَدِیَّةً قَدْ بَعَثَ بِها بَحیرُ بْنُ رَیْسان الْحِمْیَرى عامِلُ الْیَمَنِ إِلى یَزیدِ بْنِ مُعاوِیَةَ فَاءَخَذَ علیه السّلام الْهَدِیَّةَ، لاَِنَّ حُكْمَ اءُمُورِ الْمُسْلِمینَ إِلَیْهِ.
ثُمَّ قالَ لاَِصْحابِ الْجِمالِ: ((مَنْ اءَحَبَّ اءَنْ یَنْطَلِقَ مَعَنا إِلَى الْعِراقِ وَفَیْناهُ كِراهُ وَاءَحَسَّنا صُحْبَتَهُ، وَمَنْ اءَحَبَّ اءَنْ یُفارِقَنا اءَعْطَیْناهُ كِراهُ بِقَدْرِ ما قَطَعَ مِنَ الطَّریقِ)).
فَمَضى مَعَهُ قَوْمٌ وَامْتَنَعَ قَوْمٌ آخَرُونَ.
ثُمَّ سارَ علیه السّلام حَتّى بَلَغَ ذاتَ عِرْقٍ، فَلَقِیَ بِشْرَ بْنَ غالِبٍ وارِدا مِنَ الْعِراقِ، فَسَاءَلَهُ عَنْ اءَهْلِها.
فَقالَ: خَلَّفْتُ الْقُلُوبَ مَعَكَ وَالسُّیُوفَ مَعَ بَنى اءُمَیَّةَ.
فَقالَ علیه السّلام : ((صَدَقَ اءَخُو بَنى اءَسَدٍ، إِنَّ اللّهَ یَفْعَلُ ما یَشاءُ وَیَحْكُمُ ما یُریدُ)).
قالَ الرّاوى : ثُمَّ سارَ علیه السّلام حَتّى اءَتَى الثَّعْلَبِیَّةَ وَقْتَ الظَّهیرَةِ، فَوَضَعَ رَاءْسَهُ، فَرَقَدَ ثُمَّ اسْتَیْقَظَ، فَقالَ:
((قَدْ رَاءَیْتُ هاتِفا یَقُولُ: اءَنْتُمْ تَسْرَعُونَ وَالْمَنایا
ترجمه :
((تنعیم )) و درآن مكان قافله اى را كه از طرف والى یمن - بحیر بن ریْسان حِمْیَرى ، هدایایى به یزیدبن معاویه مى برد، ملاقات كرد و امر فرمود آن هدیه ها را از آنها گرفتند؛ زیرا حكم و سلطنت امور مسلمین در آن عصر، به عهده امام حسین علیه السّلام بود و او امام امت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله بود و به صاحبان شتران ، فرمود: هر كس دوست مى دارد كه با ما تا عراق بیاید كرایه او را تماما به او خواهیم داد و با او به نیكویى مصاحبت خواهیم داشت و هر كه را محبوب آن است ، كه از ما جدا شود، به قدر آنچه كه از یمن مسافت طى نموده و آمده ، كرایه به او عطا مى فرماییم ؛ پس گروهى در ركاب آن حضرت ماندند و جماعتى امتناع از رفتن نمودند. پس حضرت امام حسین علیه السّلام مَرْكَب راند تا آنكه به منزل ((ذات عِرْق ))
(15) رسید و در این منزل ((بشربن غالب )) كه از عراق مى آمد به خدمت امام علیه السّلام رسید و حضرت احوال اهل كوفه را پرسید. بشربن غالب عرض نمود: مردم را چنان گذاردم كه دلهاى ایشان با شما بود و شمشیرهاى آنان با بنى امیّه !؟ حضرت فرمود: برادر ما از بنى اسد، سخن به راستى گفت . به درستى كه خداىU به جا مى آورد آنچه را كه مشیّت او تعلّق یافته و حكم مى كند آنچه را كه اراده دارد. راوى گوید: امام علیه السّلام از آن منزل كوچ كرده و روانه شد تا به وقت زوال ظهر به منزل ((ثعلبیّه )) رسید، پس سر مبارك را بر بالین گذارد و اندكى به خواب رفت ، چون بیدار گردید فرمود: در خواب دیدم كه هاتفى همى گفت كه شما به سرعت مى رود و مرگ شما را
متن عربى :
تَسْرَعُ بِكُمْ إِلَى الْجَنَّةِ)).
فَقالَ لَهُ ابْنُهُ عَلِیُّ: یا اءَبَةِ اءَفَلَسْنا عَلَى الْحَقِّ؟
فَقالَ: ((بَلى یا بُنَیَّ وَاللّهِ الَّذی إِلَیْهِ مَرْجَعُ الْعِبادِ)).
فَقالَ لَهُ: یا اءَبَةِ إِذَنْ لا نُبالى بِالْمَوْتِ.
فَقالَ لَهُ الْحُسَیْنُ علیه السّلام : ((فَجَزاكَ اللّهُ یا بُنَیَّ خَیْرَ ما جَزا وَلَدا عَنْ والِدِهِ)).
ثُمَّ باتَ علیه السّلام فِى الْمَوْضِعِ الْمَذْكُورِ، فَلَمّا اءَصْبَحَ، فَإِذا هُوَ بِرَجُلٍ مِنْ اءَهْلِ الْكُوفَةِ یُكَنّى اءَباهِرَّةِ الاَْزْدى ، قَدْ اءَتاهُ سَلَّمَ عَلَیْهِ.
ثُمَّ قالَ: یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ مَا الَّذى اءَخْرَجَكَ مِنْ حَرَمِ اللّهِ وَحَرَمِ جَدِّكَ رَسُولِ اللّهِصلّى اللّه علیه و آله ؟
فَقالَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام : ((وَیْحَكَ یا اءَبا هِرَّةَ، إِنَّ بَنِى اءُمَیَّةَ اءَخَذُوا مالِى فَصَبَرْتُ، وَشَتَمُوا عِرْضى فَصَبَرْتُ، وَطَلَبُوا دَمى فَهَرَبْتُ، وَاءَیْمُ اللّهِ لَتَقْتُلَنِى الْفِئَةُ الْباغِیَةُ وَلَیَلْبِسَنَّهُمُ اللّهُ ذُلاًّ شامِلا وَسَیْفا قاطِعا، وَلَیُسَلِّطَنَّ اللّهُ عَلَیْهِمْ مَنْ یَذُلُّهُمْ، حَتّى یَكُونُوا اءَذَلَّ مِنْ قَوْمِ سَبَا إِذْ




برچسب ها: لهوف،
[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 10:00 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]

نتیجه كمك رسانى به تهیدستان  

عصر پیامبر صلى اللّه علیه وآله بود. آن حضرت در مدینه به سر مى برد. روزى ، مرد یهودى كینه توز و گستاخى به محضر آن حضرت آمد و به تمسخر گفت (السّام علیك ) (مرگ بر تو).
پیامبر مهربان صلى اللّه علیه وآله در پاسخ وى تنها به این جمله اكتفا كرد: (بر تو باد).
یاران پیامبر صلى اللّه علیه وآله از گستاخى یهودى سخت ناراحت شدند، و به پیامبر عرض كردند: او به جاى سلام به شما جسارت كرد و گفت : مرگ بر شما. بنابراین ، اجازه بدهید تنبیه اش كنیم .
پیامبر صلى اللّه علیه وآله فرمود: ( نه ، شما كارى نداشته باشید، ولى منتظر بمانید كه همین امروز مار سیاهى گردن آن یهودى بى ادب را از پشت میگزد، و همین موجب كشته شدن او خواهد شد، و در نتیجه او به كیفر خود مى رسد.)
آن یهودى كارگرى ساده بوده كه به بیابان مى رفت ، هیزم جمع مى كرد، آن را بسته بر پشتش مى نهاد، و براى فروش به شهر مى آورد. پیامبر صلى اللّه علیه وآله از آنجا عبور مى كرد، چشمش به آن یهودى افتاد كه هیزمش را بر كول گرفته بود. پیامبر صلى اللّه علیه وآله به او فرمود: (هیزم خود را بر زمین بگذار. او هیزمش را بر زمین نهاد. ناگاه حاضران دیدند كه مار سیاهى در داخل هیزم ، چوبى را در دهان گرفته است و آن را مى گزد.)
پیامبر صلى اللّه علیه وآله به یهودى فرمودند: (امروز چه كارى انجام داده اى ؟)
یهودى گفت : (هنگامى كه هیزم را جمع كردم و به طرف شهر آمدم ، در مسیر راه نیازمندى را دیدم . دو قرص نان همراهم بود، یكى را به آن نیازمند دادم .)
پیامبر صلى اللّه علیه وآله به او فرمود: (خداوند به خاطر همین كمك رسانى ، تو را از گزند این مار مصون داشت .) آنگاه فرمود:
(الصدقة تدفع میتة السوء) (كمك به نیازمند، مرگ بد را از انسان باز مى دارد)
(131).


شیعه امین  

او از شیعیان ، شاگردان و آشنایان امام صادق علیه السلام بود، ولى در كوفه مى زیست و به نام (سیابه ) خوانده مى شد. با اینكه به دنبال كار و كسب حلال مى رفت ، به دلایلى زندگى فقیرانه اى داشت و با همین حال از دنیا رفت .
وى پسرى به نام عبدالرحمن داشت كه مانند پدرش فقیر بود، و روزگار را با یكى زندگى ساده مى گذراند، روزى یكى از دوستان پدرش كه شخص ‍ ثروتمند و خیراندیش بود، به نزدش آمد و پس از عرض تسلیت ، احوال او را پرسید. وى دریافت كه عبدالرحمن تهیدست است ، و از پدرش ‍ ارثیه اى به او نرسیده است . با خود اندیشید كه با قرض دادن ، عبدالرحمن را به كار و تجارت تشویق كند و در نتیجه زندگى او سامان یابد. از این رو، خطاب به عبدالرحمن گفت : (من حاضرم هزار درهم به تو قرض بدهم تا كار و تجارت كنى ، و هرگاه بى نیاز شدى بدهكارى خود را بپردازى .) عبدالرحمن از آن مرد خیر اندیش تشكر كرد، و هزار درهم گرفت و با آن پول به تجارت پرداخت . از قضاى روزگار، روز به روز تجارتش رونق گرفت ، به طورى كه براى رفتن به حج استطاعت پیدا كرد. از آنجا كه وى مسلمانى متعهد و پایبند به احكام اسلام بود، تصمیم گرفت براى انجام مراسم به مكه رهسپار شود.
پس ، نزد مادرش آمد و گفت : (تصمیم دارم به حج بروم .)
از آنجا كه این مادر مسلمان از خانواده اى شیعه مذهب و به مسؤ ولیتهاى دینى آشنا بود، بى درنگ به پسرش گفت : (آیا پولى را كه از دوست پدر مرحومت قرض گرفته اى ، به او پرداخته اى ؟)
عبدالرحمن : نه هنوز نپرداخته ام .
مادر: هم اكنون برو، آن را بپرداز، كه از سفر حج مقدمتر است .
عبدالرحمن نزد دوست پدرش رفت ، بدهكارى او را به او پرداخت ، صمیمانه از او تشكر كرد، و سپس عازم مكه شد. وى پس از انجام دادن مراسم حج ، در مدینه به محضر امام صادق علیه السلام رسید.
امام صادق علیه السلام او را شناخت و به گرمى با او احوال پرسى كرد. امام علیه السلام حال پدرش سیابه را پرسید و فرمود: (حال پدرت چطور است ؟)
عبدالرحمن : پدرم از دنیا رفت .
امام صادق علیه السلام پس از اضهار تاءثر و طلب مغفرت براى پدر او، به عبدالرحمن فرمود: (آیا برایت مال به ارث گذاشت ؟ ) (كه مسطتیع شده اى و در مراسم حج شركت كرده اى !)
عبدالرحمن : نه ، چیزى به ارث نگذاشت .
امام صادق علیه السلام : پس با چه مالى به انجام حج توفیق یافتى .
عبدالرحمن : دوست پدرم هزار درهم به من قرض داد و با آن تجارت كردم . هنوز سخن عبدالرحمن تمام نشده بود، كه امام صادق علیه السلام فرمود: (آن هزار درهم قرضى را كه گرفته بودى ، آیا به صاحبش پرداخت كردى ؟)
عبدالرحمن : آن را به صاحبش دادم و بعد عازم مكه شدم .
امام صادق علیه السلام : (آفرین بر تو، آیا مى خواهى نصیحتى را از من بشنوى ؟)
عبدالرحمن : آرى فدایت شوم .
امام صادق علیه السلام : (به تو سفارش مى كنم كه حتما راستگو باش ، امانت مردم را به صاحبش برگردان ، و هیچگاه در این دو مورد سهل انگارى و مسامحه نكن .)
آنگاه امام صادق علیه السلام انگشتان دستش را به یكدیگر چسبانید و فرمود: (اگر راستگو باشى و امانت دار باشى ، این گونه در اموال مردم شریك خواهى بود.) (یعنى مردم به تو اعتماد مى كنند و هر وقت از آنان به قرض خواستى ، به تو خواهند داد و تو را از خودشان مى دانند، نه بیگانه .)
من به این نصیحت امام صادق علیه السلام عمل كردم و همواره مراقبت نمودم . خداوند چنان بر ثروت من بركت بخشید، كه هم اكنون سیصد هزار درهم زكات ثروتم شده است و آنرا پرداخته ام
(132).)
نتیجه اینكه : قرض دادن ، زندگى در حال سقوط انسانى را حفظ مى كند و به آن سامان مى بخشد.
درست كارى و امانت دارى موجب گسترش و تعمیق سنّت مقدس قرض ‍ دادن مى شود، و آن را رواج مى دهد.
انسان امانت دار شریك مال مردم است و باید بداند كه راستگویى و امانت دارى ، موجب بركت و افزایش رزق و روزى خواهد شد.
امام صادق به مساءله حفظ امانت و اداى دین اهمیت بسیار مى دادند، و به شاگردانش سفارش اكید مى كردند كه هیچگاه در مورد آن سهل انگارى نكنند.


خنثى سازى شدید توطئه گران  

پس از آنكه رژیم منحوس عراق در سالهاى 1350 به بعد، ایرانیان را با جنایات زیاد از عراق بیرون كرد، و نسبت به آنها هتاكى هاى بسیار نمودند، آقاى فلسفى خطیب مشهور در مسجد سید عزیز اللّه واقع در بازار تهران در برابر بیش از بیست هزار نفر، و جمعى از سفراى كشورها سخنرانى منطقى و داغى بر ضد رژیم عراق نمود و آن رژیم جنایتكار را محكوم كرد، و این سخنرانى با حذف قسمتهایى در رادیو ایران پخش ‍ شد.
دولت شاهنشاهى ایران از این فرصت سوء استفاده كرده و چون به نفع خود بود، خواست از آقاى فلسفى تمجید نموده و او را زیر چتر خود بیاورد، ولى به امام خمینى رحمة اللّه توهین نماید.
در همان ایام دو نفر از سناتورها یعنى جمشید اعلم ، و علامه وحیدى در مسجد سنا از آقاى فلسفى تمجید نمودند، با این عبارت كه جمشید اعلم گفت : (ما با این روحانیونى كه با ما در بیان فجایع عمال بعثى عراق همصدا شده اند افتخار مى كنیم ، ولى آن آقا منظور او آیة اللّه العظمى امام خمینى بود در عراق نشسته و هیچ نمى گوید...) سپس سناتور دیگر به نام علامه وحیدى گفت : (آن آقا اصلا ایرانى نیست .)
این ماجرا در روزنامه منعكس شد و اثر بسیار بدى گذاشت و در نتیجه مردم بسیار ناراحت شدند.
همین باعث شد كه آقاى فلسفى دنبال فرصت مى گشت تا پاسخ دندانشكن آن دو سناتور مزدور را در ملاء عام بدهد، در این میان آیة اللّه حاج میرزا عبداللّه چهل ستونى از اركان علماى تهران از دنیا رفت ، در مسجد جامع تهران براى او مجلس ترحیم گرفتند و آقاى فلسفى را به آن مجلس براى سخنرانى دعوت كردند، مجلس بسیار با شكوهى برگزار گردید، آقاى فلسفى به منبر رفت و پس از مطالبى یاوه هاى آن دو سناتور را با كمال قاطعیت رد كرد، و مجلس سنا را استیضاح نمود، و از آنها اظهار تنفر كرد، و حاضران نیز فراز به فراز، با گفتن سه بار (صحیح است ) سخنان آقاى فلسفى را تاءیید مى كردند.
كوتاه سخن آنكه : بیانات آقاى فلسفى ، سوء استفاده دولتمردان آن عصر را به طور كلى نابود كرد، و آنها را در یاوه سرائیهایشان محكوم نمود. یكى از آن فرازها این بود:
(ما اعلام مى كنیم كه جامعه مؤمنین ، روحانیون ، مردم مسلمان ، از نطق آلوده خلاف انصاف ، خلاف فضیلت ، آلوده به دروغ و آلوده به تهمت سناتور جمشید اعلم را در مجلس سنا، و تاءییدى كه سناتور دیگرى از او كرده ، از آن نطق و از این تاءیید، منزجر و متنفرند.)
مردم سه بار فریاد زدند: (صحیح است ، صحیح است ، صحیح است
(133)).
نوار این مجلس مهم تكثیر شد و دست به دست در همه جا پخش گردید و به نام نوار استیضاح شهرت یافت .
درود بر تو اى قهرمان سخن آقاى فلسفى آزاده پر صلابت و شجاع .
جالب اینكه وقتى كه آقاى فلسفى از آن منبر پایین آمد، نخستین كسى كه نزدیك منبر بود و آقاى فلسفى را در آغوش گرفت و به عنوان تاءیید و تمجید بوسید، مرحوم شهید مطهرى بود
(134).


دروغ صحیح ! 

یكى از علماى دربارى ، مرام شیخیه را ترویج مى كرد و به عنوان (شریف الواعظین ) مشهور شده بود، و در یكى از شهرهاى استان فارس به گمراه كردن مردم اشتغال داشت و پس از انقلاب از دنیا رفت .
عصر مرجعیت آیة اللّه العظمى بروجردى رحمة اللّه ، به آقاى بروجردى خبر دادند كه چنین عمامه به سرى به گمراه كردن مردم اشتغال دارد.
آیة اللّه بروجردى رحمة اللّه واعظ معروف آن عصر، خطیب توانا مرحوم حاج شیخ مرتضى انصارى را به شهر فرستاد تا ده شب منبر برود، و كارى كند كه مردم شریف الواعظین را از شهر بیرون كنند.
در این ایّام یك روز شریف الواعظین مریدان خود را به دور خود جمع كرد و به آنها گفت :
(یك شیخ حرام زاده اى به اینجا آمده مى خواهد مرا از شهر بیرون كند.)
این سخن به گوش شیخ انصارى رسید، بالاى منبر گفت : (اى مردم ! این حلال زاده (شریف الواعظین ) مرا حرامزاده خوانده است ، ولى هر دو ما دروغ مى گوییم !! (یعنى نه او راست مى گوید كه مرا حرامزاده دانسته ، و نه من راست مى گویم كه او را حلال زاده دانسته ام ) یكى از دوستان وقتى كه این قصه را را برایم نقل كرد خندیدم و به یاد این رباعى افتادم :
شخصى بد ما به خلق مى گفت ما سینه از او نمى خراشیم
ما خوبى او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم !!


ملاقات پیرمرد بلند قامت با على علیه السلام  

او مردى پخته و اندیشمند بود، عمر طولانى و با بركت ، او را كار كشته و كار آزموده كرده بود، با سفراى خداوند و پیامبران همنشینى نموده و درسها آموخته بود. گرچه پیر و سالخورده شده بود، ولى فكر جوان داشت ، علم و حكمت او به جایى رسیده بود كه افرادى چون حضرت (موسى علیه السلام ) همانند شاگرد، درسها از او آموختند.
او چون جهانگردى دور اندیش بود، كه با مشاهده مناظر گوناگون و شگفت انگیز جهان آفرینش با دیدن بصیرت ، خدایش را مى نگریست ، قلب نورانى او سرشار از عشق به خداى عشق آفرین شده و با اخلاص ‍ كامل معبود حقیقى جهانیان را پرستش مى كرد و تجربه بسیار از روزگار آموخته بود.
او اگر سخنى مى گفت ، عمیق ، پخته و حساب شده بود، و قبلا به امضاء اندیشه و حكمت سرشارش رسیده بود!
چقدر شایسته است ، كه انسانها در كارهاى خود، مبنا و دلیل داشته باشند، نه بى مبنا كارى انجام دهند و نه زیر بار سخنان و اعمال بى اساس روند. و اگر احیانا گرفتار اشتباهى شدند و یا از پاسخ صحیح به مشكلى عاجز ماندند، به افراد لایق و صالح مراجعه نموده و در پرتو رهنمودهاى آن افراد، پرده هاى اوهام را از خود بدرند.
امیرمؤمنان حضرت على علیه السلام كه همواره همراه و همراز پیامبر صلى اللّه علیه و آله بود و از هرگونه فداكارى در راه پیشبرد اهداف عالیه اسلام و بزرگداشت صداى وحى كه از زبان محمد صلى اللّه علیه وآله بر مى خاست ، دریغ نداشت ، مى گوید: با رسول خدا صلى اللّه علیه وآله در یكى از راههاى مدینه در حركت بودیم ، ناگاه با آن پیرمرد بلند قامت چارشانه اى كه محاسن و ریش پرى داشت ، ملاقات نمودیم ، او با كمال احترام به پیامبر صلى اللّه علیه وآله سلام كرد و احوال پرسى نمود، سپس ‍ به من رو كرد و گفت :
السلام علیك یا رابع الخلیفة و رحمة اللّه و بركاته ؛
سلام و درود و مهر خداوند بر تو اى (چهارمین خلیفه !)
در این هنگام متوجه رسول اكرم صلى اللّه علیه وآله شد و گفت : آیا چنین نیست ؟
رسول خدا صلى اللّه علیه وآله او را تصدیق كرد.
آنگاه پیرمرد، از نزد ما به سویى رفت (عجبا! این چه منظره اى بود، او كه از چهره تابناكش ، شكوه و شخصیتش آشكار بود، راستى چرا مرا چهارمین خلیفه خواند؟ و چرا پیامبر صلى اللّه علیه وآله او را تصدیق كرد؟ چه خوبست معماى این رازها برایم آشكار گردد)
- اى رسول خدا! این گفتارى كه آن پیرمرد گفت : چه بود؟ شما هم پاى سخنان او را امضا كردید و وى را تصدیق نمودید.
پیامبر: او حرف درستى زد و سخن حكیمانه اى گفت ، به راستى تو همان هستى كه او بازگو نمود (اینك گوش كن تا برایت توضیح دهم )
خداوند در قرآن (به فرشتگان ) مى فرماید: (من در زمین پدید آورنده (خلیفه ) هستم ،
(135) اولین خلیفه و جانشینى كه خداوند در زمین براى خود قرار داد حضرت (آدم علیه السلام ) است .)
در مورد دیگر مى فرماید: (اى داود! ما تو را در زمین خلیفه نمودیم ، طبق میزان حق و عدالت بر مردم حكومت كن
(136).) از این رو (داود) خلیفه سوم است .
و در جاى دیگر مى فرماید: (موسى علیه السلام به برادرش هارون گفت : در میان قوم من جانشین من باش ! و امور آنان را اصلاح كن !)
(137)
بالاخره در این آیه مى فرماید: (اعلانى است از طرف خداوند و رسول او به مردم ، در مجمع عظیم اسلامى (حج ) كه خدا و رسول او از مشركان بیزار است ) (138).
اعلان كننده و مبلغ از ناحیه خداوند و رسول او تو هستى ! تو وصى و وزیر و ادا كننده وام من هستى ! تو همان گونه مى باشى كه هارون براى موسى بود گرچه بعد از من پیامبرى نخواهد آمد روى این اساس همان گونه كه آن پیرمرد بلند قامت تو را خلیفه چهارم خواند چهارمین خلیفه هستى !
آیا مى دانى او كه بود؟ آیا مى خواهى بدان او كیست ؟
حضرت على : نه او را نشناختم ، در انتظار شناختن او بسر مى برم .
- او برادر تو (خضر علیه السلام ) بود.
(139)


لطف عظیم خدا 

جوانى بسیار مغرور و از خود راضى بود، همواره مادرش را رنج مى داد، بى مهرى او به مادر به جایى رسید كه روزى ماردش را كه بر اثر پیرى و ضعف ، توان راه رفتن نداشت ، به كول گرفت و بالاى كوه برد و در آنجا نهاد، تا طعمه درندگان بیابان شود، هنگامى كه مادر را در آنجا نهاد و از آن بالا كوه سرازیر شد تا به خانه باز گردد، مادرش در این فكر افتاد مبادا پسرم در مسیر پرتگاه كوه بیفتد و بدنش خراش بردارد و یا طمعه درندگان گردد! براى پسرش چنین دعا كرد:
خدایا! پسر را از طعمه درندگان و از گزند حوادث حفظ كن ، تا به سلامت به خانه اش باز گردد.
از سوى خداوند به موسى علیه السلام خطاب شد: اى موسى ! به آن كوه برو و منظره مهر مادرى را ببین .
ببین مهر مادر چه ها مى كند؟ جفا دیده اما دعا مى كند
موسى علیه السلام به آنجا رفت ، وقتى مهر مادرى را دریافت ، احساساتش به جوش و خروش آمد، كه به راستى مادر چقدر مهربان است . ولى نه به زودى از خداوند به او وحى كرد كه : (اى موسى ! من به بندگانم مهربانتر از مادرم هستم ).
دوباره خطاب آمدى بر كلیم ز سوى خداى غفور و رحیم
كه موسى از این مادر دلپریش منم مهربانتر به مخلوق خویش
ولى حیف كاو خودستایى كند ندانسته از من جدایى كند
در عین بدى من از آن دل خوشم كه با توبه اى ناز او مى كشم


شخصیت و بزرگوارى  

نظام الملك حسن بن اسحاق از امیران جوانمرد و بزرگوارى بود، كه اگر كسى هدیه اى نزد او مى برد، او علاوه بر جایزه به دادن به هدیه آورنده آن هدیه را بین حاضران تقسیم مى كرد. روزى كشاورز مستضعفى سه خیار نزد او به رسم هدیه آورد، او یكى از آنها را خورد، سپس دومى و سومى را نیز خورد و چیزى به حاضران نداد، و صد دینار به آورنده خیار جایزه داد.
پس از خلوت شدن مجلس ، یكى از نزدیكان نظام الملك كه گستاختر بود، به امیر گفت : (چطور شد امروز حاضران و ما را از هدیه ، محروم نمودى ؟)
نظام الملك گفت : هر سه خیار را چشیدم دیدم تلخ است ، همه آنها را خوردم ، و به كسى ندادم تا مبادا بى صبرى كند و بگوید تلخ است ، و آن كشاورز بینوا از هدیه اى كه آورده بود شرمنده شود، من حیا دارم از اینكه اگر كسى نزد من هدیه آورد، او را محروم و شرمنده كنم ، از این رو به رنج تلخى خیارها صبر كردم تا زندگى آن كشاورز بینوا تلخ نشود
(140).


یادى از شهید ثالث  

شرحى از شهید اول و دوم در داستان شماره 60 و 61 گذشت ، در اینجا نظر شما را به چگونگى شهادت شهید ثالث جلب مى كنم :
او آیة اللّه آقاى محمد تقى مجتهد قزوینى بود كه در سال 1264 ه.ق در نیمه شب ، در محراب مسجد به دست بابى ها مجروح شده و سپس به شهادت رسید.
این عالم بزرگوار برادرى داشت به نام ملا صالح كه او نیز از علماى قزوین بود، ملا صالح كه او نیز از علماى قزوین بود، ملا صالح دخترى به نام زرین تاج داشت كه در زیبایى چهره و اندام كم نظیر بود، این دختر همسر پسر عمویش ملا محمد (پسر محمد تقى شهید) گردید.
زرین تاج نزد پدر و عمویش مشغول تحصیل علوم حوزوى گردید، ولى متاءسفانه در پایان تحصیل پیرو مذهب شیخیه و از مریدان سید كاظم رشتى شد، سپس با اینكه داراى دو یا سه فرزند شده بود، در سال 1259 ه.ق شوهر و فرزندان را رها كرد، و براى دیدار سید كاظم رشتى عازم كربلا شد، در آنجا با خبر شده كه سید كاظم از دنیا رفته ، با شاگردان سید كاظم محشور بود و سرانجام از مریدان سید على محمد باب گردید و رسما بابى شد، به قدرى در نزد سید على محمد باب (موسس فرقه بابیه ) مقرب گردید كه سید على محمد، كتابى به نام احسن القصص در تفسیر سوره یوسف نوشت . در چندین مورد نام او را به عنوان (قرّة العین ) ذكر كرد و علاقه مفرط خود را به او ابراز نمود، و لقب قرة العین را سید على محمد باب به او داد و گفت او نور چشم من است .
قرة العین سه سال بعد از سفر به عراق ، به ایران بازگشت و به قزوین و به خانه پدرش ملا صالح وارد شد، ولى به شدت مورد اعتراض پدر و عمویش قرار گرفت ، و آنها او را از روش شیخیگرى و بابیگرى برحذر داشتند. شهید ثالث سابقه مبارزه با شیخیگرى و بابیگرى داشت و در این راستا كوشش بسیار نموده بود، و همین موجب شد كه بابى ها نقشه قتل ملا محمد تقى قزوینى عموى قرة العین را طرح كردند (و به عقیده بعضى ، طراح اصلى قتل او خود قرة العین بود كه حاضر شد عمویش را بكشند).
مرحوم آیة اللّه ملا محمد تقى قزوینى نیمه هاى شب براى خواندن نماز شب به مسجد رفت ، مسجد خلوت بود، در حال سجده به خواندن مناجات خمسة عشر اشتغال داشت ، ناگهان چند نفر بابى به مسجد ریختند، نخستین بار نیزه اى بر پشت گردن او فرو بردند، سپس نیزه اى به دهان او فرو كردند، سپس هشت زخم وخیم بر بدنش زدند و گریختند، او براى رعایت نجس نشدن مسجد، خود را با زحمت بسیار تا در مسجد رساند و همانجا بى هوش شد، او را به خانه اش بردند و پس از دو روز به شهادت رسید، مرقد مطهرش در قزوین در نزدیك بارگاه ملكوتى امامزاده حسین علیه السلام به عنوان قبر شهید ثالث ، معروف و زیارتگاه شیفتگان حق و حقیقت است .
سرانجام قرة العین در عصر ناصرالدین شاه ، با عده اى دستگیر و اعدام شدند.
(141)


 




[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]


هروئین با این جوان چه كرد؟ 

او از یك خانواده مسلمان ، متوسط، در یك روستا دیده به جهان گشود، پاك و بى آلایش بزرگ شد، تا زمانى كه به سن و سالى رسید كه باید مانند سایر بچه ها به دبستان برود. نام او على اكبر بود، ولى او را اكبر مى خواندند.
اكبر استعداد و حافظه فوق العاده اى داشت ، به هر كلاسى كه قدم مى گذاشت ، شاگر اول بود، اولیاى دبستان وى را احترام و تحسین مى كردند، و از لحاظ انضباط و اخلاق نیز سرآمد همسالان خود بود، و در میان همردیفان و دوستان ، در كمال خوشنامى مى زیست .
پس از دوره ابتدائى ، وارد دبیرستان شد و در كلاسهاى دبیرستانى نیز، معمولا رتبه اول بود و هر روز مورد تحسین و تشویق واقع مى شد، او بحدى درسخوان بود و خوب درسهاى خویش را درك مى كرد كه همشاگردانش او را (فیلسوف ) مى خواندند، و این لقب به اندازه اى براى او زیبنده بود كه گویا از اول نام (فیلسوف ) بود، از آن وقت به نام اولش را فراموش شد.
استعداد، درس خوانى ، پاكدامنى ، نجابت ، آبرومندى و ایمان او زبانزد مردم بود.
با كمال تاءسف اكبر در خانواده اى نبود كه با امكانات مادى بتواند ادامه تحصیل دهد، لذا به علت نابسامانى مالى ، پس از پایان تحصیلات دبیرستانى ، در یكى از شعبه هاى ادارى ، نظامى استخدام شده و شروع به كار كرد.
او بدنى نیرومند، قامتى موزون و نجابتى خاص داشت و در همان محیط نظامى ، نیز احترام و شخصیت فوق العاده اى پیدا كرد.
اكبر به پدر و مادر و زادگاهش ، علاقه فراوان داشت و به وسیله نامه ها و رفت و آمد براى دیدار پدر و مادر و بستگان و محل خود، ارتباطش را قطع نمى كرد.
مدتى به این منوال گذشت .
ولى هزار افسوس .
چنگال مرگبار ماده مخدر (هروئین ) گریبان او را نیز گرفت و مانند هزاران نفر قربانى راه این ماده شیطانى گردید.
هروئین ، آن دشمن شماره یك انسان ، از او نیز دست برنداشت ، بلكه او را به پرتگاه خطرناكى كشاند، و از آنجا بمیان (چاه كور) سرازیر نموده و نابودش كرد، چرا كه او به رفیق بد و همنشینان شایسته ، مبتلا شده بود.
همنشینان تبهكار و ناجوانمرد، ذهن ساده لوح آن جوان آراسته به كمال و جمال را تیره كردند، افكار پاك او را آلوده نموده ، و با زهر كشنده و مرگ (هروئین ) بجاى نوشتن داروى تسكین بخش ، ریشه انسانیت او را سوزاندند، و با این شیطان سفید، او را بخاك سیاه نشاندند.
از آن پس پدر و مادر او با منظره هاى وحشت زایى روبرو شدند، مدتها گذشت ، از اكبر خبرى نشد، نه نامه اى و نه رفت و آمدى ! هر چه بیشتر پیرامون نامه و دیدار فرزندانشان گفتگو مى كردند، كمتر نتیجه مى گرفتند.
جستجو از مرحله نامه و پست خانه گذشت ، طبق آدرس قبلى به همان شعبه اختصاصى ادارى مراجعه نمودند چنین جواب گرفتند كه اكبر مدتى غایب است و از او خبرى نیست .
چه مى شود كرد؟ چاره اى نیست ! پدر و مادر، دندان روى جگر گذاشتند صبر و حوصله كردند تا ببینند روزگار با فرزندشان چه بازى مى كند؟
روزها به سر آمد و شبهاى ناگوار بر آنها گذشت ، صحبت اكبر نقل مجالس ‍ گشته و هركسى پیرامون او سخنى مى گوید. تا اینكه روزى دیدند اكبر با همان لباس نظامى به محل آمد، پدر و مادر و بستگان ، خوشحال شدند و از او احوال پرسیدند ولى ورق زندگى مهرانگیز جوان برگشته ، بدنش ‍ رنجور شده ، رنگش پریده ، در دنیایى از افكار شكننده غوطه ور است ، در میان دوستان و اجتماع نمى آید، گاهى به بیابان مى رود و گاهى كنار دیوار مى نشیند، و باز مدتى طولانى از نظرها ناپدید مى گردد و همانند دیوانگان رفتار مى كند. دوباره و سه باره به مسافرت طولانى رفته و دیر برمى گردد، اما روز به روز حال جوان رو به انحطاط است ، پس از كنكاش ‍ و كنجكاوى ، باخبر شدند، كه اكبر به درد كشنده (هروئین ) مبتلا گشته ، و مواد مخدر، اعصاب او را خورد كرده ، نظم جسم و روح او را به هم زده ، كار از كار گذشته ، دیگر امیدى به بهبودى او نیست .
اكبر كه از وضع ناگوار خود اطلاع داشت و مى دانست كه اسیر دشمن سرسخت و نابود كننده هروئین شده وانگهى تمام دار و ندار خود را براى تهیه آن از دست داده و دستش تهى گشته ، سخت ناراحت بود، وجدانش ‍ او را ناراحت و سرزنش مى كرد، و با خود مى گفت :
(اى هزاران نفرین بر این وضع خانمانسوز! اى دو صد لعنت بر این گرد سفید شیطانى ! و همنشینان بد سیرت )..
او از نظرها غایب مى شد، از زندگى نفرت داشت ، در دل مى گفت : انتحار و خودكشى بهترین راه نجات من است .
چه كند؟ كه مردم با خبر نشوند و براى او ننگ و عار نباشد، برود در میان (چاه كورى ) كه آب ندارد به زندگى خود خاتمه بدهد و همانجا تا ابد قبر او گردد و مردم بگویند او رفت و دیگر سراغش را نگیرند.
این افكار شوم ، وجود اكبر را در هم پیچیده و به سوى سرانجام مرگبار مى كشاند.
با همان لباس و كفش ادارى كه در تن داشت ، بدون اینكه كسى از حال او اطلاع یابد، به سوى (چاه كور) كه در پنج كیلومترى روستا قرار گرفته بود رفت و در ته چاه خوابید و به وسیله طنابى كه بگردن آویخته بود، خودكشى كرد و به سرنوشت ویرانگر (مواد مخدر) رسید و براى همیشه خاموش گشت .
روزها و شبها، هفته ها و ماه ها بر او گذشت ، كسى از حال او خبرى نداشت ، تا روزى بچه اى به هواى صید گنجشكهایى كه در دیواره همان چاه آشیانه داشتند، داخل چاه شده ، تا گنجشكها را از آشیانه بیرون آورد، ناگاه چشمش به لباس مخصوص افتاد، ترسان و لرزان و وحشت زده ، از چاه بیرون آمده ، و با شتاب به مردمى كه در نزدیك آن چاه ، مشغول زراعت ، بودند خبر داد.
آنان كه خود را به چاه رسانده و پس از كنجكاوى دیدند: آرى اكبر به وسیله طنابى كه در گردن دارد، خودكشى كرده است ، پیكر متلاشى شده او را چنان بیرون آورده ، و این خبر هولناك را به مردم دادند، پدر و مادر با شنیدن این خبر جانگداز، در دنیایى از غم و غصه افتادند، و براى هر كسى كه از حال و حسن سابقه اكبر اطلاع داشت ، این حادثه ، دردناك و ناراحت كننده بود.
به مسؤ ولین گزارش دادند، و پس از اجازه طبیب قانونى ، پیكر سیاه سوخته اكبر را در میان كیسه ریخته و با وضع رقت بارى دفن كردند.
شما اى جوانان غیور! اى انسانهاى با شخصیت ! اى جوانمردان نجیب ! اى پاك دلان پاك طینت ! اى نونهالان اجتماع ! اى رجال و زمامداران آینده ! و بالاخره شما اى كسانى كه به انسانیت احترام مى گذارید.
بار دیگر سرگذشت واقعى (اكبر) آن جوان خوش استعداد و فداكار كه با انتخاب دوست ناباب و اعتیاد به مواد مخدر، رفاقت با سنگ لحد و خاك گور را انتخاب كرد، بخوانید، و تصمیم آهنین بگیرید كه هرگز با همنشین بد همدم نشوید و به هیچ نوع از مواد مخدر حتى (دخانیات ) خود را آلوده نسازید و فریب انواع و اقسام جالب و مدرن سیگارها كه هر روز با نقش و نگارهاى دلربا با بازار مى آید نخورید.
تصمیم آهنین و عزم راسخ و اراده نیرومند لازم است .
و همواره این شعر آویزه گوشتان باشد:
تا توانى مى گریز از یار بد یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند یار بد بر جان و بر ایمان زند




[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:30 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]


حسن ظن عجیب آیة اللّه بروجردى به خدا 

در اوایل مرجعیت آیة اللّه العظمى بروجردى رحمة اللّه مقدارى وجوه به حوزه علمیه قم مى رسید، و آیة اللّه العظمى بروجردى ، به طلاب حوزه شهریه مختصرى مى داد. در سال دوم یا سوم اقامت ایشان ، چند نفر از علماى برجسته دریافتند كه وجوه به مقدار شهریه آن ماه نرسیده است ، و آقاى بروجردى نمى تواند شهریه آن ماه را بپردازد.
چند نفر از آن علماى بزرگ از جمله آنها امام خمینى رحمة اللّه كه در آن عصر با عنوان (حاج آقا روح اللّه ) خوانده مى شد، نامه محرمانه اى براى آقاى فلسفى (خطیب توانا و مشهور) فرستادند كه در قسمتى از آن نامه چنین نوشته شده بود:
آقایان حاج علینقى كاشانى ، خسروشاهى و حاج حسین آقا شالچى و بعضى دیگر را به منزلتان دعوت كنید، و به آنها بگویید حوزه در معرض ‍ خطر است ، مبلغى به عنوان وام بدهید، تا آقاى بروجردى شهریه این ماه را بدهد، بعد كم كم وجوهات مى رسد و وام شما پرداخت مى گردد.
آقاى فلسفى مى نویسد: چون موضوع مربوط به آیة اللّه بروجردى بود، فكر كردم بهتر است خود ایشان را ببینم و بپرسم آیا اجازه مى دهند، چنین اقدامى كنم . به قم رفتم و به محضرش رسیدم و ماجرا را عرض كردم ، ایشان با كمال صراحت و متانت فرمود:
خداوند هرگز مرا از عنایت خود، محروم نفرموده است ، من به خدا حسن ظن بسیار دارم ، این مطلب مالى را با آنها در میان گذاشتن و مطالبه كمك كردن ، با حسن ظنى كه من به خدا دارم سازگار نیست ، اگر پولى از وجوه رسید كه به طلاب مى دهم و گرنه از كسى تقاضا نمى كنم .
عرض كردم : (به عنوان قرض از آنها بگیریم نه رایگان ) فرمود:
(خیر، من به خدا حسن ظن دارم ).
فرداى آن روز خدمت ایشان براى خداحافظى رفتم ، در آنجا حاج احمد خادمى و دیگران گفتند: دیروز عصر وجه قابل ملاحظه اى از كویت رسید و پرداخت شهریه طلاب شروع شده است ، به محضر آیة اللّه بروجردى رفتم و عرض كردم بحمداللّه خداوند یارى نمود، فرمود:(آرى ! یارى فرمود و باز یارى مى فرماید.)
آرى ارتباط آقاى بروجردى با ذات پاك خداوند این گونه قوى و تنگاتنگ بود، و بر حسب روایات و به تعبیر خودشان ، حسن ظنى به ذات اقدس ‍ الهى داشت .
(34)


 




[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:29 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]


عظمت آیة اللّه العظمى بروجردى  

یكى از علماى زاهد و فرزانه مرحوم آیة اللّه حاج شیخ محمد حسین تنكابنى (عمو و پدر زن خطیب توانا حجة الاسلام و المسلمین محمد تقى فلسفى ) بود كه در تهران مسجد همت آبادى ، خیابان خراسان نزدیك راه آهن سابق اقامه جماعت مى نمود این بزرگوار در عصر مرجعیت آیة اللّه العظمى سید ابوالحسن اصفهانى (وفات یافته 13 آبان سال 1325 شمسى ) نماینده تام الاختیار آن مرجع در تهران بود.
آیة اللّه شیخ محمد حسین تنكابنى پس از رحلت مرحوم آیة اللّه العظمى سید ابوالحسن اصفهانى رحمة اللّه متحیر بود با پولهایى كه از وجوهات در اختیار داشت چه كند؟
مرحوم آیة اللّه العظمى حاج حسین قمى رحمة اللّه در نجف اشرف به مقام مرجعیت رسیده بود، ولى نام افراد دیگرى نیز به عنوان مرجع ، مطرح بود، آیة اللّه تنكابنى همچنان متحیر بود كه مردم را چه كسى ارجاع دهد و پولها را براى كدام مرجع بفرستد؟ (زیرا بسیار وظیفه شناس و محتاط بود) گاهى در باطن به امام عصر (عج ) متوسل مى شد و از ایشان مى خواست تا هدایتش كند.
خطیب توانا آقاى فلسفى مى نویسد: تا اینكه روزى به منزل عمویم آیة اللّه تنكابنى رفتم ، گفت : دیشب در خواب دیدم نگفت امام عصر را در خواب دیدم در خواب بمن گفتند: این پولها را به (ولوگردى ) بده . ایشان تا مدتى متحیر بود كه ولوگردى كیست ، طولى نكشید كه آیة اللّه العظمى حاج آقا حسین قمى رحمة اللّه در 17 بهمن 1325 شمسى (یعنى حدود 94 روز بعد از رحلت آیة اللّه سید ابوالحسن اصفهانى ) از دنیا رفت ، كم كم مرجعیت آیة اللّه العظمى بروجردى رحمة اللّه مطرح شده و مورد قبول مجتهدین و اهل خبره واقع شد، مرحوم عمویم آیة اللّه تنكابنى مطمئن گردید كه (ولوگردى ) همان آیة اللّه بروجردى است ، همه وجوهات را به ایشان پرداخت .
سرانجام مرحوم آیة اللّه حاج شیخ محمد حسین تنكابنى در روز 24 مرداد سال 1327 شمسى از دنیا رفت .
(33)
سرانجام مرحوم آیة اللّه العظمى بروجردى رحمة اللّه در پیشگاه امام زمان (عج ) مى باشد.


 




[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:29 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]

قهرمانى كه تاریخ آفرید 

(...به خدا سوگند اگر بدنم را با شمشیرها پاره پاره كنید دهانم را به سختى كه موجب خشم پروردگار و خشنودى شما گردد نمى گشایم ...)
(حجر بن عدى شیعه على علیه السلام )
اى چشمها! این دیده ها! شما را به آن كسى كه به شما بینایى بخشید سوگند، باز هم سوگند، پرده هاى قرون را كنار بزنید و ابرهاى تیره غفلت را بشكافید، و غبارهایى را كه شما را در پشت تاریك خود متوقف ساخته به عقب برانید و بالاخره اوراق تاریخ را برگردانید، تا به تماشاى چهره نورانى و سیماى انسانى كه مرد ایمان و صبر و پایمردى بود بپردازید، مردى كه جان خود را نثار تقویت حق كرده بود و هیچگاه مرعوب زرق و برق باطل نشد.
او (حجربن عدى ) بود كه اینكه به اختصار فرازهایى از زندگى درخشان او را مى نگرید:
او با برادرش (هانى ) در مدینه به حضور پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله شرفیاب شده و به آیین اسلام گرویدند.
(17)
با این كه او در آن موقع نوجوان بود، ولى به خاطر روح پاك و نیرومندش ، پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله در برخى از جنگها او را پرچمدار خود كرد.(18)
پیامبر صلى اللّه علیه و آله با او آنچنان نزدیك بود كه حتى بعضى از اسرار را با او در میان مى گذاشت ، چنانكه (حجر) در روز شهادتش ‍ گفت :
حبیب و دوستم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله چگونگى شهادت مرا در این روز، به من خبر داد.
(19)
پس از رحلت پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله (حجر) همواره از مدافعان نیرومند اسلام ، و از سرداران بزرگ در جنگهاى اسلامى به شمار مى آمد، در جنگ بزرگ قادسیه یكه تاز میدان بود و با دشمنان مى جنگید، و سپس كوفه را براى سكونت انتخاب كرد، و در آنجا به عنوان رئیس ‍ خاندان (كندى ) و از رجال و شخصیتهاى ممتاز و برازنده اسلامى شناخته مى شد.
او از افرادى است كه تبعیضها و بى عدالتیهاى عثمان را، براى عثمان برمى شمرد و او را به استعفا از خلافت فرا مى خواند، و با صراحت با روش عثمان مخالفت مى كرد.
(20)
هنگامى كه على علیه السلام مهار خلافت را به دست گرفت ، حجر كه به آرزوى دیرینه رسیده بود، به زودى در شمار یاران و مدافعان درجه اول علیه السلام قرار گرفت ، و در حقیقت باید (حجر بن عدى ) را در چهره این عصر و در این موقعیت ، همواره با دشمنان على علیه السلام مى جنگید، در همه جنگهاى على علیه السلام با دشمن ، در ركاب على علیه السلام بود.
در جنگ (جمل ) در پیشاپیش سپاه على علیه السلام فریاد مى كشید:
ایها الناس ! اجیبوا امیرالمؤمنین و ایفروا خفافا و ثقالا، مروا و انا اولكم ؛ اى مردم ! دعوت امیرمؤمنان على علیه السلام را لبیك بگویید، و براى جنگ ، سبكبار و مجهز بیرون روید، حركت كنید، من در پیشاپیش شما هستم .
(21)
در نبرد (صفین ) حضرت على علیه السلام سپاه خود را داراى هفت جبهه كرده بود، حجر بن عدى را امیر و فرمانده جبهه خاندان (كنده ) و (حضر موت ) و (قضاعه ) قرار داده بود.(22)
در همین جنگ بود كه در روز هفتم ماه صفر به سال 37 هجرى كه درگیرى جنگ در اوج شدت بود، حجر بمیدان آمد، و در برابرش پسر عمویش ‍ حجر بن زید كندى كه در سپاه معاویه بود قرار گرفت ، و در اینجا بود كه حجر بن عدى با لقب (حجرالخیر) و حجر بن یزید با لقب (حجر الشر)، خوانده شدند.(23)
آرى حجر شایسته آن بود كه على علیه السلام و پیروانش ، او را حجر (پاك ) و (نیك ) بخوانند.
در جنگ (نهروان ) حجر و جنگاور یكه تاز میدان بود، او طبق انتخاب پیشوایش على علیه السلام فرمانده جبهه راست سپاه بود و در این جنگ فداكاریهاى چشمگیرى كرد و تا پایان جنگ با جانبازى در راه حكومت عدل پرور على علیه السلام ادامه داد.
(24)
حجر همواره همراه على علیه السلام بود، تا آن روزى كه آخرین روز عمر على علیه السلام بود فرا رسید، حجر كه در بالین على علیه السلام به سر مى برد و چهره پریده و پیشانى شكافته سرورش را مى دید، در میان التهاب این غم مى سوخت ، چند شعر كه از سوز و انقلاب درونش ‍ حكایت مى كرد، خواند، در این موقع على علیه السلام به او رو كرده فرمود:
اى حجر! در آن موقعى كه تو را به بیزارى از من دعوت مى كنند چگونه خواهى بود؟
حجر در حالى كه قطرات اشك به گونه هایش مى ریخت ، با زبانى پر اخلاص كه از قلبى پر شور برمى خاست ، گفت : اگر تنم را با شمشیر قطعه قطعه كنند، و یا مرا در میان شعله هاى آتش بیفكنند، از دوستى تو دست نمى كشم ، با كمال استقامت ، پایمردى كرده و از تو بیزارى نمى جویم .
على علیه السلام به او فرمود: خداوند تو را در راه آیینش ، استوار و موفق بدارد و پاداش نیكى از سوى خاندان پیامبر صلى اللّه علیه و آله به تو عنایت فرماید.
(25)
هنگامى كه حضرت على علیه السلام شهید شد، معاویه كه هر لحظه آرزوى آن را داشت ، بدون مزاحم بر سراسر عراق حكومت كند، مغبرة بن شیعه نامرد خونخوار و جنایت پیشه را به عنوان حاكم كوفه به كوفه فرستاد.
شگفتا! به جاى نداى روحبخش على علیه السلام صداى خشن و پلید (مغیره ) در فضاى مسجد كوفه به گوش مى رسد، او همانند رییسش ‍ معاویه از هیچ چیز باك ندارد، در میان سخنرانیهاى خود، كار را به اینجا رسانیده كه از عثمان تمجید، ولى به على علیه السلام دادگر روزگار و پدر یتیمان ناسزا مى گوید...
(حجر) نمى تواند سكوت كند، هر لحظه كه مغیره لب به بدگویى على علیه السلام مى گشود، حجر با صداى رسا بى آنكه بهراسد، فریاد مى زند:
اى مغیره . از خدا بترس ! او را كه مدح و ستایش مى كنى سزاوار ملامت است ، او را كه سرزنش مى كنى ، شایسته مدح و ستایش است ! هان اى مغیره ! زبانت را حفظ كن و از خدا بترس !
اى مغیره ! قرآن مى گوید: یا ایها الذین آمنوا كونوا قوامین بالقسط شهداء اللّه و لو انفسكم ؛ اى كسانى كه كه ایمان آورده اید، در راه عدالت و درستى ، استوار باشید، براى خدا گواهى دهید، گرچه آن گواهى به ضرر شما باشد.
(26)
مغیره ، حجر را با سخنان خشن ، تهدید مى كرد و او را از خشم حكومت مى ترساند، و گاهى از در نصیحت وارد مى شد، و مى گفت : این حجر! من خیر خواه تو هستم ، از معاویه بترس ، او اگر بخواهد با شدیدترین مجازات ، تو را به قتل مى رساند.
ولى تهدیدهاى مغیره گویا همچون بادى بود كه بر شعله هاى آتش ‍ مى وزید، حجر بیشتر گداخته مى شد و فریاد مى زد اى مغیره ! بهتر است به جاى بدگویى از على علیه السلام به عدالت رفتار كنى و حقوق مسلمانان را حیف و میل نمایى ...
به این ترتیب حجر در ملاء عام ، مغیره دیو سیرت را محكوم مى كرد و با سخنان آتشین خود، نمى گذاشت تا مغیره ، از امیر مؤمنان بدگویى كند، با اینكه سرانجام این اعتراضها را مى دید و شعاع سفارش سرورش على را در مورد شهادتش ، مى نگریست .
(27)
عمر مغیره سپرى شد، به جاى او زیاد بن آبیه حاكم كوفه گردید، او نیز طبق سفارش معاویه ، ظلم و طغیان و ناسزاگویى به على علیه السلام را از حد گذراند، و حتى (حجر) را به حضور طلبید و به عنوان اندرز، به او گفت : (اى حجر! از عواقب وخیم این كار بترس ! و از آشوبگرى بپرهیز...)
ولى حجر، فردى نبود كه با این سخنان از پاى درآید و با زیاد سازش ‍ كند.
(زیاد) مدتى به بصره ، رفت ، (عمرو بن حریث ) را به نمایندگى در كوفه گذاشت ، وى نیز به نمایندگى از زیاد، در خطبه هاى خود، معاویه و خاندان او را تمجید و تحسین مى كرد، و از على و خاندان على علیه السلام كه مظهر حق و عدالت بودند بدگویى مى نمود، حجر در برابر او نیز آرام نمى گرفت و با لحنى تند، جواب او را مى داد.
حجر با تبلیغات خود، عده اى از مسلمانان را به عنوان دفاع از حریم مقدس اسلام و پاسدار اسلام على علیه السلام به دور خود جمع كرده بود، عمرو بن حریث براى زیاد نوشت كه هر چه زودتر از بصره به كوفه بیا كه من تاب و مقاومت در برابر یاران على علیه السلام را ندارم .
زیاد پس از گزارش با عجله به كوفه آمد، و با كمال بى پروایى و پلیدى ، روزها به منبر مى رفت و از على و طرفداران على بدگویى مى كرد تا روزى آنقدر در این مسیر سخن گفت كه وقت نماز گذشت .
(حجر) فریاد زد: (موقع نماز است ).
زیاد گوش نكرد و ادامه سخن داد، براى دومین بار حجر فریاد زد: موقع نماز است ، كم كم عده اى از یاران حجر با او همصدا شدند و همصدا فریاد زدند: وقت نماز است وقت نماز است ... در نتیجه ، به این وسیله سخن زیاد را قطع كردند، و زیاد ناگریز از منبر به پایین آمد.
به همین ترتیب ، حجر سخنان خود را در فرصتهاى مختلف به زیاد مى رسانید و از حریم مقدس سرورش على علیه السلام دفاع مى كرد، حتى در ضمن گفتگوى مفصلى با زیاد، با اینكه تحت شكنجه او به سر مى برد فریاد مى زد:
به خدا سوگند اگر بدنم را با تیغ ‌ها پاره پاره كنید، دهانم را به سخنى كه موجب خشم پروردگارم و خشنودى شما گردد نمى گشایم ...
سرانجام به دستور زیاد، حجر را به زندان كشیدند و سپس یاران او را یكى پس از دیگرى دستگیر كرده به او ملحق ساختند.
زیاد پس از پرونده سازى ، حجر را با یازده نفر از یارانش و سپس دو نفر دیگر را به شام نزد معاویه فرستاد، وقتى كه آنان به مرج عذراء
(28) رسیدند، آنان را همانجا تحت نظر نگه داشتند، نماینده زیاد به شام نزد معاویه رفت و نامه زیاد را با پرونده ها كه براى ظاهر سازى به امضاى دروغین شریح قاضى رسیده بود، ارائه كرد.(29)
سه نفر به دستور معاویه ، به (مرج عذراء) براى كشتن حجر و یارانش ‍ رهسپار شدند، قابل توجه اینكه این سه نفر ماءمور، وقتى كه به مرج عذراء رسیدند طبق دستور معاویه هشت قبر با هشت كفن حاضر كردند (30) بلكه حجر و یارانش با دیدن قبر و كفن ، مرگ را به چشم خود ببینند و از مرام خود برگردند ولى آنها هرگز اهل تسلیم نشدند.
یاران حجر را یكى پس از دیگرى كشتند، وقتى كه متوجه حجر شدند، حجر درخواست كرد كه مهلت دهند دو ركعت نماز بخواند، مهلت دادند وضو گرفت و نماز خواند و بعد از نماز گفت :
به خدا سوگند تا امروز نمازى به این تندى نخونده ام ، از این جهت نماز را تند خواندم كه شما تصور نكنید من از ترس مرگ نمازم را طول مى دهم .
سپس با حالى پرشور دست به دعا برداشت و عرض كرد: خداوندا! تو را بر ضد مردم كوفه به كمك مى طلبم ، آنها بر ضد ما گواهى دادند و اهل شام را به قتل مى رسانند، سپس گفت : (گرچه مرا مى كشید ولى بدانید من نخستین سوار از مسلمانان بودم كه در بیابانهاى این سرزمین خدا را ستایش كردم و سگهاى مشركان در آنجا به طرفش عوعو مى كردند.
(31)
جلادان ، دیگر مهلتش ندادند، او در حالى كه مى گفت : (آهن را از پا نگشایید، خون بدنم را نشویید تا در دادگاه معاویه را با چنین وضع ملاقات كنم ) به سویش یورش بردند.
و بدن شلاق خورده و ضعیفش را بخونش رنگین ساختند.
اى چشمها اى دیده ها بار دیگر شما را به آن خدایى كه بینایى و درك به شما داد، پرده هاى ضخیم قرون و اعصار را به كنار بزنید تا چهره زیباى حجر، یار وفادار على علیه السلام را بنگرید، و بینش و انگیزش شهادت او را در صفحات تاریخ بخوانید... بخوانید و دریابید.
درود بر تو اى راد مرد و قهرمان بزرگ كه سالار شهیدان امام حسین علیه السلام با یاد تو و جانبازیهاى تو افتاد و ضمن نامه اى به معاویه نوشت :
اى معاویه ! آیا تو قاتل (حجر بن عدى ) و آنان كه اهل عبادت و نماز بودند و با ستم و بى عدالتى تو مبارزه مى كردند و از بدعتها جلوگیرى مى نمودند، نیستى ؟! تو قاتل آن افرادى هستى كه در راه خدا از سرزنش ‍ هیچ ملامت كننده اى نهراسیدند.
(32)




برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:27 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :