تبلیغات
صفای کویر

صفای کویر

تنبیه خلافكاران ، با اعتصاب بر ضد آنها 

ماه رجب سال نهم هجرت بود، به پیامبر صلى اللّه علیه و آله خبر رسد كه امپراطور روم براى حمله به مدینه مركز اسلام آماده شده است . رودرویى جنگى با سپاه روم ، با مشكلات سختى مانند موارد زیر مواجه بود:
1- هنگامى رسول خدا صلى اللّه علیه و آله اعلام خروج از مدینه براى جنگ با رومیان كرد كه فصل جمع آورى زراعت و محصول كشاورزى و فصل رسیدن خرما بود.
2- هوا بسیار گرم بود كه با در نظر گرفتن راه طولانى بین مدینه و تبوك ، مشكلات بسیارى را به دنبال داشت .
3- جنگ با ابر قدرت روم آن هم در سرزمین روم (تبوك )، دشوارى جنگ را بیشتر مى كرد، زیرا رومیان در آنجا بر همه چیز مسلط بودند.
4- سفر دو ماهه و طولانى با خالى گذاشتن مدینه نیز مشكل دیگرى بود.
با اعلام پیامبر صلى اللّه علیه و آله ارتش منظمى كه از حدود سى هزار نفر تشكیل مى شدند به فرماندهى و رهبریت رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله از مدینه عازم تبوك شدند.
در این میان همانگونه كه پیش بینى مى شد گروهى از منافقان ، به علت نفاق و نداشتن ایمان ، نه تنها از شركت در این جنگ امتناع ورزیدند بلكه در بعضى از موارد حساس ، نقشه هایى از قبیل رم دادن شتر پیامبر صلى اللّه علیه و آله و... طرح كرده بودند كه هر كدام در جاى خود نقش بر آب شده و از نطفه خفه گردید.
وقتى كه پیامبر صلى اللّه علیه و آله با ارتش منظم اسلامى از مدینه به قصد تبوك به افتادند سه نفر به نامهاى : (هلال ، كعب و مراره ) با اینكه از مسلمانان واقعى بودند، با در نظر گرفتن فصل جمع آورى محصول و گرمى هوا و... امروز و فردا كردند، ناگهان دریافتند كه دیگر به سپاه اسلام نمى رسند.
ولى به خوبى فهمیده بودند كه خلاف بزرگى را مرتكب شده اند، به مدینه خبر رسید كه سپاه روم با دیدن عظمت سپاه اسلام ، عقب نشینى كرده است ، از این رو جنگى بروز نكرده ، و سپاه اسلام منطقه را ترك كرده و به سوى مدینه باز مى گردند. وقتى كه خبر بازگشت سپاه اسلام به مدینه رسید، آن سه نفر خلافكار تصمیم گرفتند كه براى جبران تخلف خود به استقبال پیامبر صلى اللّه علیه و آله و مسلمین بروند، سلام و تبریك عرض ‍ كنند و پوزش طلبند، به دنبال این تصمیم از مدینه خارج شدند و به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله رسیدند، ولى پیامبر به آنها اعتنا نكرد و جواب سلامشان را نداد، و پس از ورود در مدینه دستور داد كه مسلمانان ، همه گونه روابط خود را با آنها قطع كنند، اعتصاب عمومى شروع شد، حتى همسران آنها به دستور پیامبر صلى اللّه علیه و آله بنا شد در خانه هاى آنها بمانند ولى با آنان همبستر نشوند، این سیاست خردمندانه اسلام نسبت به آن سه نفر خلافكار به قدرى عرصه را بر آنها تنگ كرد كه به تعبیر قرآن (و ضاقت علیهم الارض بما رحبت ؛ زمین با آن همه وسعت بر آنها تنگ شد.) (14)
این سه نفر چون از تعالیم اسلامى بهره مند بودند ولى دنیاپرستى آنها را به این روز نشانده بود، در فكر چاره جوئى افتادند در نتیجه دانستند كه پناهگاهى جز خدا نیست .(15)
مدت اعتصاب پنجاه روز طول كشید ولى این سه نفر پس از چهل روز كه در مدینه به سر مى بردند، ده روز آخر از مدینه خارج شدند و در بیابانها با كمال پریشانى به عبادت پرداختند و سه روز آخر روزه گرفتند و با خداوند راز و نیاز كردند و اظهار پشیمانى از كار خود و استغفار و در خواست عفو نمودند تا آنكه جبرئیل بر پیامبر صلى اللّه علیه و آله نازل شد و آیه 118 سوره توبه را نازل كرد، پیامبر صلى اللّه علیه و آله كسى را فرستاد و مژده پذیرفتن توبه آنها را به آنها خبر داد.
كعب مى گوید: به مدینه آمدم پیامبر صلى اللّه علیه و آله در مسجد نشسته بود و گروهى از مسلمانان در اطرافش بودند، به پیامبر صلى اللّه علیه و آله سلام كردم ، صورتش را كه از خوشحالى مى درخشید به طرف من كرد و در جواب سلام مرا داد و فرمود:
مژده مى دهم به توبه بهترین روزى كه از روز تولدت تا حال چنین روزى را نداشتى .
عرض كردم : پذیرفتن توبه من از ناحیه خدا است یا از ناحیه شما؟
فرمود: از ناحیه خدا است ، عرض كردم به شكرانه این موهبت مى خواهم همه اموالم را در راه خدا و رسولش انفاق كنم ، فرمود: (قسمتى از ثروتت را براى خود نگهدار بقیه را انفاق كن ...)(16)


next page

fehrest page




برچسب ها: عبرت انگیز،
[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 01:04 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]

رسوایى منافق كوردل  

آنان غرق در اسلحه شده بودند و كاملا آمادگى خود را براى جنگ با مسلمانان اعلام داشتند، غرور و خودكامگى سراسر وجود فرزندان (مصطلق ) را گرفته بود و با نعره هاى تند و خشن بر ضد حكومت اسلامى شعار مى دادند.
مسلمانان جنگاور و رشید به فرماندهى پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله به عزم سركوبى این دودمان مغرور تا كنار نهر آبى كه از آن (فرزندان مصطلق ) بود رفته و در همان مكان ، آتش جنگ در گرفت ، ولى طولى نكشید كه این آتش ، گروه بسیارى از سپاه دشمن را به كام خود برد و پس ‍ از خاموشى ، شكست دشمن و پیروزى مسلمانان بر همه آشكار گشت .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله با سپاه اسلام با پیروزى كامل به سوى مدینه مراجعت كردند، در راه سر آبى رسیدند. (جهجاه ) نوكر (عمر) و محافظ مركب او از مهاجران (9) بود براى پیشدستى در گرفتن آب با (سنان ) كه از انصار(10) بود، برخورد خشن كردند.
همین برخورد باعث نزاع آن دو نفر شد، به طورى كه (جهجاه ) مهاجران را به حمایت از خود دعوت كرد و فریاد بر آورد: اى گروه مهاجران مرا كمك كنید!
از سوى دیگر، سنان (فریاد زد: اى گروه انصار به فریاد من برسید) شخصى از مهاجران بنام (جعال ) كه مردى فقیر بود به حمایت از (جهجاه ) برخاست و او را یارى كرد.
عبداللّه فرزند ابى كه از منافقان سرسخت از اهالى مدینه بود و در موارد حساس دشمنى خود را به اسلام ظاهر مى كرد، با خشونت و تندى به جعال گفت : (تو مرد بى شرم و متجاوزى هستى !) جعال نیز پاسخ او را به خشونت داد، عبداللّه ناراحت شد، و این گفتار جسورانه را به زبان آورد: (اینها عجب مردمى هستند، از راه دور آمده اند و در وطن ما بر ما چیره شده اند. آرى چنین مى گویند: اگر سگ خود را چاق كردى تو را مى خورد ولى آگاه باشید! وقتى كه به مدینه رفتیم ، آنكه عزیزتر است ذلیل را بیرون مى كند.)
سپس به دودمان خود رو كرد و گفت :
(تقصیر شما است كه این مردم را در وطن خود جاى داده و ثروت خود را به آنها حلال كردید، به خدا سوگند اگر زیادى طعام خود را به جعال و امثال او نمى دادید كار به اینجا نمى كشید كه امروز چنین بر شما سوار شوند. آنان را بیرون كنید تا به دیار خود برگردند و به دودمان و اربابهاى خود بپیوندند.)
قیافه حق به جانب (عبداللّه ) جلوه حق مآبانه او را در صف مسلمانان قرار داده بود ولى با این گفتارى كه از كاسه نفاق و بى ایمانى آب مى خورد، به طور نا خودآگاه او را از صف مسلمانان با ایمان بیرون كرد و دادگاه اسلامى او را به عنوان منافق و آشوبگر معرفى نموده و با سرعت تمام جلو او را گرفت اینك بقیه ماجرا را بخوانید.
سخنان جسارت آمیز (عبداللّه ) زید فرزند (ارقم ) را كه در آن هنگام جوانى نورس بود سخت ناراحت كرد، به عنوان دفاع از حریم اسلام عزیز، به عبداللّه رو كرد و گفت :
سوگند به خدا، ذلیل و خوار تو هستى ، محمد صلى اللّه علیه و آله عزیز خدا و محبوب همه مسلمانان است ، پس از این گفتار، هرگز ترا به دوستى نمى گیرم .
عبداللّه از گفتار آتشین غلام جوانى بسان (زید) در خشم فرو رفت و گفت : ساكت باش و این طور با من سخن مگو!
زید به خاطر حفظ حوزه اسلام و طرد ناپاكان منافقى چون عبداللّه ، صلاح دید كه سخنان وى را به رسول خدا صلى اللّه علیه و آله گزارش ‍ دهد، وظیفه شناسى و احساس مسؤ ولیّت ، او را پس از پایان جنگ به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله آورد، و با كمال صراحت به پیامبر صلى اللّه علیه و آله عرض كرد: (عبداللّه فرزند ابّى در راه در كنار آبى چنین و چنان گفت و شما را ذلیل و خود را عزیز معرفى كرد.
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله كه با سپاهیان به سوى مدینه رهسپار مى شدند، عبداللّه را به حضور پذیرفت و با گفتار صریح و جدى به او فرمود:
به من خبر داده اند كه حرفهاى بى اساس و نادرستى زده اى ! این كجرویها و گفتار بى پایه چیست ؟!
عبداللّه قیافه حق به جانب به پیامبر رو كرد و گفت :
سوگند به آن كسى كه قرآن را بر تو نازل كرد، من چنین سخنانى نگفتم و زید به دروغ این گزارشها را داده است .(11)
اطرافیان عبداللّه از وى دفاع كردند و به تهمت او سرپوش گذاشته و گفتند: رسول خدا هرگز حرف سرور و بزرگ ما(عبداللّه ) را به خاطر گفته یك غلام جوانى رد نمى كند! شاید (زید) این طور خیال كرده ، بلكه سخن او پندارى بیش نیست .
عبداللّه در ظاهر معذور و بى گناه معرفى شد ولى به همین مناسبت (زید) دروغگو و تهمت زننده قلمداد گشت و انصار از هر سوى او را سرزنش مى كردند، هنگامى كه زید به مدینه آمد، بسیار دماغ سوخته و گرفته و پژمرده به نظر مى رسید، به طورى كه به خانه خود رفت و در را به روى خود بست و در انتظار رفع این تهمت و قیحانه به سر برد.
فرزند عبداللّه كه جوانى نیرومند و غیور بود، با شنیدن این سر و صداها و گفتار نفاق آمیز پدر، به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله شرفیاب شد و چنین به عرض رساند:
اى رسول خدا: شنیده ام مى خواهى دستور قتل پدرم را صادر كنى اگر ناگزیر از این دستور هستى به خود من اجازه بده تا او را بكشم و سرش را براى تو بیاورم . زیرا خزرجیان مى دانند من نسبت به پدر و مادر خیلى خوش رفتار هستم ، از آن مى ترسم كه اگر دیگرى او را بكشد نتوانم قاتل پدرم را بنگرم ، در نتیجه ممكن است مؤمنى را عوض كافرى به قتل رسانده و مستحق دوزخ گردم .
پیامبر در پاسخ فرمود:(نه هرگز چنین نكن ، تا وقتى كه پدرت با ما هست با او نیكو رفتار كن .)
با این كه رسول خدا این سفارش را به فرزند عبداللّه كرد، او جلو دروازه آمده وقتى كه پدرش را دید كه به سوى مدینه مى آید، جلو او را گرفت و گفت : تا پیامبر اجازه ندهد، نمى گذارم وارد مدینه شوى ، تا بدانى كه ذلیل تو هستى و پیامبر عزیز است .
عبداللّه براى رسول خدا پیام فرستاد و از وضع خود، آن حضرت را با خبر ساخت ، حضرت براى فرزند او پیام داد كه از پدرت جلوگیرى نكن ، او هم گفت : اینك كه پیامبر صلى اللّه علیه و آله امر فرموده وارد شو! زید كه به خاطر حفظ حوزه اسلام و معرفى دشمنان آشوبگر خائن ، گفتار عبداللّه را به پیامبر صلى اللّه علیه و آله رسانده بود، اینك خانه نشین گشته و او را به عنوان (دروغگو) لقب داده اند، شرم و خجلت او را افسرده كرده و گاه و بیگاه به خدا عرض مى كند: (من از پیامبرت دفاع كردم تو هم از من دفاع كن !)
خداود به زید لطف فرمود، پس از چند روزى سوره مباركه (منافقون ) در تكذیب عبداللّه و تصدیق زید از طرف خداوند نازل شد و به این ترتیب (زید) راستگو و بى تقصیر معرفى گردید.(12)
پیامبر صلى اللّه علیه و آله به خانه زید رفت و او را از خانه نشینى بیرون آورد و نزول آیات را خاطرنشان ساخت و فرمود:
اى زید! زبانت راست گفته و گوشت درست شنیده خدا تو را تصدیق كرده است .
نفاق و خیانت و رسوایى عبداللّه ظاهر شد، درست به عكس گفتارش ، وقتى كه به مدینه آمد با بیچارگى و ذلت ، چند صباحى زندگى كرد، ولى دیرى نپائید كه با كفر و نفاق از این جهان رخت بر بست و مارك ذلت خود را در صفحات تاریخ نصب نمود.(13) و براى همیشه این درس را به جهانیان آموخت : كه به هیچ عنوانى گرچه زیر ماسك ظاهرى آراسته و قیافه حق به جانب باشد نمى توان با حق جنگید، این طبیعت و سرنوشت است كه مردم تباهكار و كج رو را در همان راه تباهى و كج ، به سرانجامى ذلت بار مى كشاند، و این انتقام را خداى طبیعت در دل طبیعت خود قرار داده است .




برچسب ها: عبرت انگیز،
[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 01:03 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]

خرماى خوشبو! 

ابوطالب عموى پیامبر صلى اللّه علیه و آله با دختر عموى خود فاطمه دختر اسد ازدواج كرد خداوند سه پسر به نامها: طالب ، عقیل ، و جعفر به او عنایت كرد، در این ایام ، روزى فاطمه دید پیامبر اكرم صلى اللّه علیه و آله خرما میل مى كند ولى خرمایى كه خیلى خوشبو است و تاكنون چنین بوى خوشى به مشام فاطمه نرسیده بود، گفت : (از آن خرما اندكى به من بده بخورم )
پیامبر: صلاح نیست كه این خرما را بخورى مگر اینكه گواهى دهى كه خدایى جز خداى یكتا و بى همتا نیست و من محمد فرستاده خدا هستم .
فاطمه بى درنگ گواهى داد، آنگاه خرما را گرفته و خورد، میل او بیشتر شد، این بار براى شوهر گرامیش ابوطالب در خواست خرما كرد، رسول خدا صلى اللّه علیه و آله با او پیمان بست كه خرما را قبل از آنكه ابوطالب گواهى به یكتایى خدا و رسالت آن حضرت بدهد به او ندهد، فاطمه این پیمان را پذیرفت ، خرما را به خانه آورد، شامگاه ابوطالب گفت در خانه بوى بسیار خوشى به مشام مى رسد كه در تمام عمر چنین بویى را احساس نكردم ، فاطمه خرما را نشان داد و قصه آن خرما را بیان كرد.
ابوطالب به طور مكرر خرما خواست ، فاطمه گفت : پس از اداى شهادتین ، خرما را خواهم داد، بالاخره ابوطالب شهادت به یگانگى خدا و رسالت محمد صلى اللّه علیه و آله داد و با او عهد كرد كه نزد قریش این اقرار را فاش نسازد، فاطمه هم پذیرفت .(7)
آن شب ابوطالب آن خرماى شگفت انگیز را میل فرمود: فاطمه هم كه از آن خورده بود، در همان شب نور على علیه السلام منعقد گردید، فاطمه از آن هنگام به بعد در جهان جدیدى وارد شد، روز به روز بر شكوه و عظمت او مى افزود تا آن هنگام كه در درون كعبه ، على علیه السلام از او چشم به جهان گشود.(8)





برچسب ها: عبرت انگیز،
[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 01:02 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]


گرایش شاه و تمام مردم كشورش به آیین مسیح علیه السلام  

به راستى چنین است ، در هر موضوعى حتى در تبلیغات دینى نیز باید كاملا مقتضیات و مقامات اشخاص رعایت گردد، اى بسا تبلیغاتى كه در موردى ، بسیار مؤ ثر واقع شده و از آن نیكوترین نتیجه گرفته مى شود ولى همان تبلیغات در مورد دیگر نه تنها مؤ ثر نیست ، بلكه منجر به عكس ‍ مطلوب مى گردد. این است كه باید در تبلیغات ، مقامات اشخاص و اختلاف موارد و مقتضیات به طور كامل رعایت شود و مبلغ با رموز و نحوه وعظ و نصیحت آشنایى به سزایى داشته باشد.
بر همین اساس ، پیامبران و فرستادگان خداوند در تلاش تبلیغاتى خود راههاى گوناگونى را به پیش مى كشیدند و از تبلیغات خود نتیجه سودمندى گرفته و پیشرفتهاى چشم گیرى مى كردند. حتى گاهى در مراحل نخستین ، خود را هماهنگ با مردم منحرف مى كردند آنگاه با روش جالب و حكیمانه اى ضربات تبلیغاتى خود را بر آن مرام و عقیده وارد مى آوردند و پیشبرد قابل توجهى عاید آنان مى شد. در این رابطه نظر شما را به ماجراى عجیب زیر جلب مى كنم :
دو نفر از ناحیه حضرت عیسى علیه السلام ماءمور تبلیغات در یكى از شهرهاى روم به نام (انطاكیه ) شدند، ولى آن دو ماءمور به راه صحیح تبلیغى آشنا نبودند، طولى نكشید نه تنها احدى به آنها گرایش پیدا نكرد بلكه مردم از آنان دورى كردند و به دستور پادشاه روم ، آنها را دستگیر كرده در بتكده اى زندانى نمودند.
حضرت عیسى علیه السلام از نتیجه نگرفتن تبلیغى آن دو نفر و زندانى شدن آنها با خبر شد، وصى از خاص خود (شمعون الصفا) را كه مبلغى پخته و آشنا بود براى نجات آن دو نفر و دعوت مردم انطاكیه به راه سعادت و اجتناب از بت پرستى ، به شهر انطاكیه اعزام كرد.
او با كمال متانت و روشن بینى با روش جالبى وارد شهر شد، و در آغاز چنین اعلام كرد:
من در این شهر غریب هستم ، تصمیم گرفته ام خداى شاه را پرستش كنم در این صورت من با روش شاه موافقم ، و با او هم مرام هستم .
همین گفتار موجب شد كه او را نزد شاه راه دادند.
شاه ، فوق العاده او را تحسین كرد و از روش او خرسند شد و دستور داد كه او را به احترام خاصى در بتكده گردش دهند.
شمعون به عنوان دیدار و گردش در عبادتگاه عمومى اهل شهر، وارد بتكده شد، هنگام گردش ، آن دو نفر زندانى او را دیدند، خواستند اظهار ارادت و رفاقت كنند، او با اشاره به آنها خاطر نشان كرد كه هیچگونه تظاهر به دوستى و رفافت با من نكنید.
شمعون حدود یك سال به بتكده آمد و شد مى كرد و در ظاهر از بتها پرستش مى نمود، و در ضمن این مدت ، شالوده دوستى و رفاقت خود را با شاه ، پى ریزى كرد، بر اثر دوراندیشى و روش خاص و جالب خود؛ مقام والا و احترام شایانى نزد پادشاه كسب كرد.
مدتها گذشت ، روزى در جلسه خصوصى به پادشاه روم چنین گفت : (من در این مدت كه به بتكده آمد و شد داشتم ، دو نفر زندانى را مشاهده كردم ، اینك با كسب اجازه مى خواهم بپرسم كه علت زندانى شدن آنان چیست ؟.)
پادشاه : (این دو نفر، سفره فتنه را در این شهر پهن كرده بودند و ادعا مى كردند كه خدایى جز این بتها كه آفریدگار جهانیان مى باشد هست ، از این رو براى رفع این اخلالگریها دستور حبس آنها را دادم .)
شمعون : (آنها چگونه ادعاى وجود خداى غیر از بتها مى كردند؟ دلیل آنها چه بود؟ اگر صلاح مى دانید. دستور احضار آنها را بفرمایید، خیلى مایلم به مذاكرات آنها گوش دهم ، خیلى متشكرم .)
پادشاه : (بسیار خوب ! براى اینكه شما هم از روش آنها با خبر گردید. فرمان احضار آنها را مى دهم .)
به این ترتیب با اجازه و فرمان شاه ، آن دو نفر را به مجلس حاضر كردند.
شمعون در حضور پادشاه با آنها بحث و گفتگو را از اینجا شروع كرد: (عجبا! مگر در جهان غیر از خدایانى كه در بتكده هستند، خداى دیگرى وجود دارد؟)
زندانیان : (آرى ما معتقد به خداى آسمان و زمین هستیم . خدایى كه در فصل بهار، صحراها را سبز و خرم مى نماید و در فصل پاییز، این خرمى و شادابى را از آنها مى گیرد، خداى كه خورشید جهانتاب و ستارگان چشمك زن را آفریده است .)
مردم دل آگاه و دانشمند هیچ ادعایى را بى دلیل نمى پذیرد، و هرگز بدون رهبرى استدلال زیر بار ادعا نمى روند، از این رو شمعون از آنها دلیل خواست و چنین اظهار داشت :
این گفتار پى درپى را كنار بگذارید، ادعاى بى دلیل چون كلوخ به سنگ زدن است آیا شما در ادعاى خود دلیلى دارید؟!
زندانیان : (آرى اگر ما از خداى خود بخواهیم كور مادرزاد را بینا مى كند و شخص زمینگیر را لباس تندرستى مى پوشاند.)
شمعون به پادشاه گفت : دستور دهید كورى را حاضر كنند، به دستور شاه كور مادرزادى را به مجلس آوردند، آنگاه شمعون به آن دو نفر گفت :
اگر شما در ادعاى خود راست مى گویید از خداى خود بخواهید تا این كور، بینا شود.
آن دو نفر بى درنگ به سجده افتادند و از خداى خود بینایى كور را خواستند (خود شمعون در دل آمین مى گفت ) هنوز دعا پایان نیافته بود كه چشمان آن كور باز شد و خداوند دو چشم بینا به او عنایت فرمود.
شمعون : عجیب نیست اگر شما این كار بزرگ را كردید، خدایان ما هم كور مادر زاد را شفا مى دهند (شاه آهسته به شمعون گفت : خدایان ما هیچ نفع و ضررى نمى توانند به كسى برسانند، هرگز قادر به شفاى كور نیستند) به دستور شمعون كورى را حاضر كردند، دعا كرد، كور شفا یافت ، آنگاه به آن دو نفر رو كرد و گفت : (حجة بحجة ) (دلیل به دلیل ) خداى شما یك نفر كور را شفا داد، خدایان ما هم چنین كردند.
زندانیان : خداى ما زمین گیر را شفا مى دهد!
زمینگیرى را حاضر كردند، به دعاى آن دو نفر شفا یافت ، به دستور شمعون زمینگیر دیگرى حاضر كردند دعا كرد، شفا یافت .
زندانیان : ما به خواست خدا مرده را زنده مى كنیم .
شمعون : (اگر شما واقعا مرده را زنده كنید و شاه اجازه دهد من به خداى شما ایمان مى آورم .)
بى درنگ شاه گفت اگر آنها مرده را زنده كنند من هم به خداى آنها معتقد مى شوم .
اتفاقا هفت روز از مرگ فرزند جوان شاه مى گذشت . شمعون گفت زنده كردن مرده از عهده ما و خدایان ما خارج است ، اگر خداى شما قادر به زنده كردن پسر شاه باشد، من و شاه و معتقد به خداى شما مى شویم .
آن دو نفر مهیاى عبادت شدند، با توجهى خاص از خداى خود زنده شدن جوان را خواستند، به سجده افتادند، (خود شمعون نیز از صمیم قلب از خداوند طلب یارى مى كرد) پس از چند لحظه ، سر از سجده برداشتند و گفت : كسى را به قبرستان بفرستید خبرى بیاورد، فرستادگان شاه به قبرستان رفتند، فرزند جوان او را دیدند كه تازه سر از خاك برداشته و از سر و صورتش خاك مى ریزد، او را نزد شاه آوردند، تا چشم شاه به فرزند دلبندش افتاد، او را در بر كشید آنگاه گفت : (فرزندم ! قصه خود را براى ما شرح بده .)
فرزند: پدر عزیزم ! وقتى كه مرگ سراغ من آمد به عذاب سخت گرفتار بودم تا اینكه امروز دو نفر را دیدم كه به سجده افتادند و از خدا، زنده شدن مرا مى خواهند، خداوند مرا به دعاى آن دو نفر زنده كرد.
شاه : اگر آن دو نفر را ببینى ، مى شناسى !
فرزند: آرى كاملا آنها را مى شناسم .
به دستور شاه بنا شد تمام مردم به صحرا روند و در جلو جوان زنده شده عبور كنند، تا ببینند، پسر شاه آن دو نفر را در میان جمعیت پیدا مى كند یا نه ؟
تمام مردم در كنار شاهزاده عبور كردند، همین كه آن دو نفر از مقابل او رد شدند، او با اشاره خبر داد كه آن دو نفر اینها بودند!
شاه هماندم با صمیم قلب به خداى آن دو نفر كه خداى واقعى جهان خلقت است ، ایمان آورد، شمعون و تمام اهل كشور و شاه نیز از او پیروى كردند و به خداى جهانیان ایمان آوردند.
به این ترتیب شمعون ، نماینده زیرك حضرت عیسى علیه السلام با به كار بردن روش حكیمانه خود، شاه و همه مردم كشورش را به آیین عیسى گرایش داد.(6)




برچسب ها: عبرت انگیز،
[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]

مكافات عمل ، و لطف یوسف علیه السلام  

زلیخا همسر شاه مصر بود، به حضرت یوسف علیه السلام تهمت زنا زد، سالها غرق در ناز و نعمت بود، ولى اینك ببینید فرجام او چه شد؟
سالهاى قحطى ، شوهرش عزیز از دنیا رفت ، و وضع او نیز به فلاكت عجیبى رسید. او كه همواره در كاخ با انواع نعمتها و زرق و برقها روبرو بود، اكنون پیرزنى فرتوت و نابینا شده و بقدرى تهیدست گشته است كه به صورت گدایانى در آمده و سركوچه و بازارها دست گدایى به این و آن دراز مى كند. چنان سنگى بزرگ به پایش خورده كه جهان با آن وسعتش ‍ چون سوراخ سوزن برایش تنگ گشته است .به او پیشنهاد كردند كه خوب است به حضور یوسف علیه السلام سرور مصر بروى و از او تقاضا كنى تا به تو عنایتى كند. بعضى مى گفتند: نه ، چنین مكن ، زیرا ممكن است یوسف به خاطر سوابق تو، از تو انتقام بگیرد. او در جواب گفت : یوسفى كه من مى شناسم ، معدن كرم و اخلاق است ، هرگز مرا كیفر نخواهد كرد. تا آنكه روزى زلیخا بر سر راه ، روى مكان بلندى نشست . وقتى كه یوسف با جمعیت كثیر و شكوه خاصى از آنجا مى گذشت ، زلیخا گفت :
(سبحان الذى جعل الملوك عبیدا بمعصیتهم و العبید ملوكابطاعتهم ؛
پاك و منزه است خداوندى كه پادشاهان را به خاطر معصیت و گناه ، بنده كرد و بنده ها را به خاطر اطاعت ، پادشاه نمود.)
حضرت یوسف علیه السلام كه این صدا را از این پیرزن نابینا شنید، فرمود: تو كیستى ؟ او جواب داد:
من همان كسى هستم كه لحظه اى تو را از یاد نبردم و همواره تو را خدمت مى كردم ، اینك به كیفر هواپرستى خود رسیده ام به طورى كه گدایى مى كنم . نخستین زن مصر در شكوه و جلال بودم ، اینك به صورت خوارترین زنان مصر در آمده ام .
سوز دل زلیخا، یوسف علیه السلام را به گریه در آورد، در حال گریه پرسید: آیا هنوز چیزى از محبت من در قلبت هست ؟
زلیخا گفت :
آرى ، به خداى ابراهیم سوگند، یك نگاه كردن به صورتت از براى من بهتر از تمام دنیا است كه پر از طلا و نقره باشد.
یوسف از كنار او رد شد. بعد براى او پیام فرستاد كه ناراحت نباش ، اگر شوهر دارى ، تو را از مال دنیا بى نیاز مى كنم ، و اگر ندارى تو را همسر خود قرار مى دهم .
زلیخا وقتى این پیام را شنید گفت : پادشاه مرا مسخره مى كند، آن وقت كه جوان بودم و زیبایى داشتم به من اعتنا نكرد، اینك كه پیر و نابیناى درمانده شده ام با من ازدواج مى كند؟!!
ولى حضرت یوسف علیه السلام به عهد خود وفا كرد. دستور تشكیل ازدواج و عروسى داد. در شب عروسى ، دو ركعت نماز خواند و خدا را به اسم اعظمش یاد كرد. جوانى و زیبایى و بینایى زلیخا را به او باز گرداند. شب زفاف ، یوسف زلیخا را دوشیزه یافت . خداوند دو پسر به نامهاى (افرائیم ) و (منشاء) از زلیخا به او داد. با هم مدتى (به قول بعضى سى و هفت سال ) زندگى كردند تا مرگ بین آنان جدایى افكند.(4)
آرى ، چوب خدا، دوا هم دارد. نباید گفت : ما كه غرق شده ایم ، چه یك نى چه صد نى !
سایه حق بر سر بنده بود
عاقبت جوینده یابنده بود

گرنشینى بر سر كوى كسى
عاقبت بینى تو هم روى كسى

گر زچاهى بركنى چندى تو خاك
عاقبت اندر رسى بر آب پاك

از امام صادق علیه السلام نقل شده ؛ یوسف علیه السلام به زلیخا گفت : چرا در گذشته با من آنگونه رفتار كردى ؟ (و مى خواستى اسیر دام عشق تو شوم ) زلیخا گفت : (چهره زیباى تو مرا به این كار وا داشت .)
یوسف علیه السلام فرمود: (پس اگر تو پیامبر آخر الزمانبه نام محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم را مى دیدى ؟ كه در جمال و كمال از من زیباتر و سخاوتش از من بیشتر است چه مى كردى ؟
زلیخا گفت : (راست گفتى )
یوسف گفت : از كجا دانستى كه من راست گفتم ؟
زلیخا گفت : (هنگامى كه نام محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم را ذكر كردى ، محبت او در دلم جاى گرفت .)
در این هنگام خداوند به یوسف علیه السلام وحى كرد؛ (زلیخا راست مى گوید، من به همین خاطر كه او محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم را دوست دارد، او را دوست دارم ) آنگاه خداوند به یوسف علیه السلام امر كرد كه با زلیخا ازدواج كن .(5)




برچسب ها: عبرت انگیز،
[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 12:57 ب.ظ ] [ عبد الرضا پرهیزگار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :